کاش آن روز که دستان آلوده ات در پس پرده به فکر بریدن از آرزو هایم خورشید را از طلوع به غروب و از غروب به طلوع میهمان می کرد ، می بریدم از آخرین نای عشق تو و رهسپار کوچه های شب زده خاطراتم می شدم که سالهاست خاک تنهایی عرش نشین عرصه گذرگاهش گشته و دست خاطرات سرد دیروز معمار چینه های خشتی تاریخش است، کاش در آن هنگام که خنده های سردت بدرقه اشک های تلخ این سوار بر گل نشسته بود و شعله های نگاه سراسر تردیدت شب نشین آخرین درخت امیدش بود از خواب برمی خواستم و می بریدم از تو ، از تویی که در کمین من کمان کشیدی بر ذره ذره های من. آری ای مقابل پس از آن غروب سمند زرینم به تاخت رو به سوی آفتاب اوج خواهد گرفت.
:: بازدید از این مطلب : 421
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1