رنگی دگر دارد و انگار تافته ای است جدا بافته ، وقتی چشم در چشمان غروبش خیره می گردد تجلی یک رویای بر باد رفته در فضای قلبت پای بر عرصه طلوع می نهد و با رنگ سرد حسرت جای خالی حضور کسی را در ذره ذره های کالبدت فریاد می کند و به آنی برکه آرام قلبت را به چالشی عمیق از هیاهو و دلضربه ها میهمان می کند و تو را در میان سیلاب خروشان خاطرات دیروز ، دست در دست امواج سهمگین حسرت ها می کند و آنجاست که ناگه پای پارو زدن در این سیلاب را از کف می بازی و مسیر اشک را پیش روی خویش می بینی و همچون باران بهاری بر زمین خشک خاطراتت می باری و زیر لب اسمی را با سکوت عمیق لبهایت فریاد می کنی اسمی که تا دیروز نفس در نفسش لحظه ها را روی پیچک احساس در آلبوم تاریخ ورق میزدی . آری در آخرین پنجشنبه سال باز هم تو مانده ای و گلاب و گلبرگ های پرپر یاس و شمعی بر تن سنگی که مزین به نام اوست!
:: بازدید از این مطلب : 406
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1