نوشته شده توسط : alavijeh2011
آن روز را به خاطر داری ؟
بازویت را محکم گرفته بودم ...
حرفی توی قلبم ماند که نتوانستم بگویم .
بزرگ ترین لذت زندگی ام حس کردن وجود توست ...
دوست دارم سنگینی تنت را روی تنم حس کنم ...
تنها آغوشی که می دانم آرام تر از آنجا جایی برای تکیه دادن ندارم .
لب تو تنها لبی ست که بهترین ها را از آن میشنوم و همین بهترین ها بهترین مزه ی دنیا را به آن داده ...
بوی تنت ... بویی به رنگ دریا ... خنک و آرام ...
روحت زیباست و قلبت مهربان ... همین آرامشی را در تو حل کرده که مرا مجذوب تو میکند ...
این آرامش در تن تو ... روی لب تو ... میان دست های مهربانت خانه کرده ...
تو مرا در آرامش خودت غرق میکنی ...




:: بازدید از این مطلب : 469
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید