نوشته شده توسط : alavijeh2011

هر وقت یک چیز خوب می خواستم در تصویرم او را می دیدم، صبح به صورت ناگهانی در مسیری او را در پیش چشمم دیدم. خواستم ازش عبور کنم، گفتم بگذار بیشتر ببینمش،انگار عجله ای نداشت. مثل همیشه زیبا  جذاب بود. سریعتر رفتم تا از نزدیک ببینمش. خودش بود. خواستم بیشتر همراهش شوم. من هم آهسته رفتم اما طاقت نیاوردم سرعتم را بیشتر کردم از کنارش رد شدم.حالا او را از داخل آینه می دیدم. با هر پیچی او هم با من بود مسیرمان انگار یکی شده بود. در یکی از پیچ ها گمش کردم. مثل اینکه می خواست یکی دیگر را با خود ببرد. آژیرش خاموش بود. گویا عده ای منتظرش بودند تا یکی از آنها را با خود ببرد...




:: بازدید از این مطلب : 606
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : جمعه 05 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید