نوشته شده توسط : alavijeh2011
بیا و آفتاب کن در این زمین بی سرزمین و تا ابد نغمه آخرین رهسپار کوچه های تنهایی باش و بر تارک خیالم نقش ببند ، نقشی از جنس پیچ و تاب های باریک دلضربه هایم بر گیسوی نقره فام زمان وقتی چشم هایم در تاریکی روز های بی آفتاب در پستوی اندوه جان می سپاردند و خیره بر آسمان خشتی زندان تن ، نسیم تورا با با لرزش گوهر اشک هاشان از آسمانی بی ابر تمنا می کنند.آری بیا و طلوعی باش در صحن سرای این کویر بی مقدار که دقایقش در ورای ساعاتی پر خروش و خراش رو به سوی تاریکی های عدم شتابان پیش می روند و نبض ثانیه ها را در هیاهوی قافله پیران قافله به یغما می کشند ، بیا و احساس باش در بطن همان ثانیه هایی که در ورای حضورت زیر تازیانه های دقایق  جان باختند و سوختند اما آنی دست بر بیرق خاموشی ها نبردند تا پیمان میان من و تو تا ابدیت ما بماند! بیا و دست گلبرگ های زنده در هوای سپیده دم خیال را با شبنم چشمان کم فروغم بپیوند تا شوقی دوباره گیرد نگاهم و از تکاپوی جسن تو وانماند در این کویر که سالیانی است خاربوته هایش چشمان شبنم را در فراسوی رویاهاشان گم کرده اند و لمس طراوت امیدت را در رگبرگ هاشان آبستن نمی گردند. کاش دست بر ریسمان آسمان نمی بردی و در غریبانگی زمین رهایم نمی کردی، کاش در آخرین نگاه پر تردیدت کمی هم درنگ می کردی و تردید!     




:: بازدید از این مطلب : 499
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید