نوشته شده توسط : alavijeh2011

"هوالحق"


در انتظار یک سلام...


از روزهایی که بی تو می روند می ترسم...لحظه هایی که مثل نبودنند...

تو که هستی نوا هست، رنگ هست، نفس هست؛

آری... تو که هستی عشق هست...عشقی که زندگی را رنگ و بو می بخشد...اما...اما امان از نبودنت!

چـــه مـی بـافـم؟؟!!...

مگر چون تویی را نبودن ممکن است؟!… نه...

این منم که گاه نیستم... منِ بی تو!

 

خدایا! از تکرارِ خود در خویشتن خسته ام و دلتنگ برای ماندنِ جاودانِ تو در اقلیمِ دلم!

خدایا! مرا در نبودنم رها مکن...

بگذار روحم زمین بخورد تا از خوابِ "نبودنش" بیدار شود...

بگذار روحم حتی اگر تاریک است، به امـید نـوری که تو به او می بخشی دوباره سلام کند...


خدایا!...

سلام.




:: بازدید از این مطلب : 462
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید