نوشته شده توسط : alavijeh2011

سرنوشت بديه اول راهت رو ازم گرفت صبح فردا شد ديدم ردپاتو ازم گرفت تا ميخواستم به چشمهاي روشن نگاه کنم مال ديگري شدي و چشم هايت رو ازم گرفت تو رو جادو کرد يکي با يک چيزي مثل تلسم اثرش زياد بود و خنده هايت رو ازم گرفت تو با من حرف ميزدي نگاهت يه جاي ديگه بود خدا لعنتش کنه اون نگاهت رو ازم گرفت لحظه هايت يه وقت هايي مال دوتامون ميشدن اون حسود اون دو سه تا لحظه هات رو ازم گرفت




:: بازدید از این مطلب : 360
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید