نوشته شده توسط : alavijeh2011

من زمین را دوست دارم ولی از خاک می ترسم ، آسمان را دوست دارم ولی از آفاق می ترسم ، من می ترسم از آنی که نگاهت روی تار و پود نگاهم سرک کشان مسیر کنکاش را پیش می رود و میدانم که در بهت زدگی خاطرات سردم این سر انگشتان توست که پستوی خیالم را به تاراج می برد و سر شار می کند وجودم را از دلضربه های اندیشه ی فاش گشته ام. چندی است که هر لحظه صدای صم ستوران عدالت به حریم فراموشی هایم نزدیک و نزدیک تر می گردد و صدای پچ پچ سوارانش فرو می برد مرا در یاد تمام آن روزهایی که یکه تاز دورنگی ها و تزویر ها بودم و هیچ تردیدی نبود که افسار برکشد بر زین و برگ اسب یاغی  غرورم که سرمستانه کوچه های زمان را یکی در ورای دیگری پیش می رفت و مرا به هیاهوی عدم سوق می داد  در تمام آن دوران که می پنداشتم نبض زمان لابه لای انگشتان من است ، آری دوران سرکشی هایم! و امروز تمام هراسم این است که لابه لای این دقایق پر خروش تو ناگه از راه برسی و ستاره ها به یمن حضورت نیام از خنجر خاموش شان بردارند و آسمان سیاه تردید هایم را چلچراغ آذین بندند ، می گویند تو روزی خواهی آمد و با دستانی آغشته به نور سیمین مهتاب پرده از سر تاریکی هایم برمی داری و مرا در محکمه آفتاب بر بند قضاوت خواهی کشید و شاید هم آونگی بر دار مجازات! و  وای بر لحظه ای که تو می آیی! 




:: بازدید از این مطلب : 535
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید