نوشته شده توسط : alavijeh2011
- مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...


***

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد



:: بازدید از این مطلب : 359
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....
و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو....
گفتم: به چشم.
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟
قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.
با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم...
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند ...



:: بازدید از این مطلب : 331
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
آخی خیلی خر بود بچهه



:: بازدید از این مطلب : 338
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

مرد یعنی کار و کار و کار و کار

یکسره در شیفت های بیشمار 

 

مثل یک چیزی میان منگنه

روز و شب از هر طرف تحت فشار 

 

مرد موجی است هی در حال دو

جان بر آرد تا برآرد انتظار

 

 

او خودش همواره در تولید پول

لیک فرزند و عیالش پول خوار

 

 

با چه عشقی دائما در چرخشند

گرد شهد جیب او زنبور وار

 

 

چون که آخر شب به منزل می رسد

خسته اما با لبانی خنده بار

 

 

جای چای و یک خدا قوت به او

می شود صد لیست در پیشش قطار

 

 

از کتاب و دفتر و خودکار ، تا

اسفناج و پرتقال و زهرمار

 

 

آن یکی می خواهد از او شهریه

این یکی هم کفش و کیفی مارک دار

 

 

هر چه می گوید که جیبم خالی است

هر چه می گوید ندارم ، ای هوار

نعره می آید : "به ما مربوط نیست

ما مگر گفتیم ماها را بیار"

 

 

مرد یعنی آن که با پول و پله

می شود در خانه ، صاحب اعتبار

 

 

مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو

ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار

 

 

خلقتش اصلا به این درد بود

تا درآرد روزگار از وی دمار



:: بازدید از این مطلب : 309
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
 


 


مَرد از مُردن است. زیرا زایندگی ندارد. مرگ نیز با مرد هم ریشه است.
زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است.

دُختر از ریشه «دوغ» است که در میان مردمان آریایی به معنی«شیر» بوده و ریشه  واژه ی دختر «دوغ دَر» بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود.
به  daughter  در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter  نیز همین دختر است.  gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و  « خ » گفته می‌شده.در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر  doogh thar  و در پهلوی دوخت.
دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد . آمده است.

اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.
پوست در،  به پسر تبدیل شده است. در پارسی باستان puthra   پوثرَ  و در پهلوی  پوسَـر  و پوهر  و در هند باستان پسورَ است.

در بسیاری از گویشهای کردی از جمله  کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز پسوند « دَر » به کار می‌رود . مانند «نان دَر» که به معنی « کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد».

حرف « پـِ » در « پدر » از پاییدن است . پدر یعنی پاینده کسی که می‌پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می‌پاید .پدر در اصل پایدر یا پادر بوده است . جالب است که تلفظ « فاذر » در انگلیسی بیشتر به « پادَر » شبیه است تا تلفظ «پدر»!
خواهر ( خواهَر )از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است . خواه + ــَر  یا ــار  در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است.
بَرادر نیز در اصل بَرا + در است. یعنی کسی که برای ما کار انجام می‌دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما  و برای آسایش ما
« مادر » یعنی « پدید آورنده ی ما »


:: بازدید از این مطلب : 399
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیدادبگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست/ ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من/ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم /در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام/برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم/به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده/به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست/ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت/خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار/رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود...

/چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت/به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا/ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا/مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من/ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم/به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست/به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر/بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید/که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت



:: بازدید از این مطلب : 468
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 07 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

c7uyv3vujjl90380il[1].gif



:: بازدید از این مطلب : 374
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 05 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
 

 

قطار........راهت را بگیر وبرو........نه کوه توان ریزش دارد ونه دهقان پیراهن

اضافی........هیچ چیز مثل سابق نیست



:: بازدید از این مطلب : 315
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 05 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
 

در این دنیا که مردانش ز نامردی عصا از کور می دزدیدند

من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم



:: بازدید از این مطلب : 301
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 05 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

دارا جهان ندارد، // سارا زبان ندارد // بابا ستاره اي در // هفت آسمان ندارد// كارون ز چشمه خشكيد، // البرز لب فرو بست // حتي دل دماوند، // آتش فشان ندارد // ديو سياه دربند، // آسان رهيد و بگريخت // رستم در اين هياهو، // گرز گران ندارد// روز وداع خورشيد، // زاينده رود خشكيد // زيرا دل سپاهان، // نقش جهان ندارد// بر نام پارس دريا، // نامي دگر نهادند // گويي كه آرش ما، // تير و كمان ندارد// درياي مازني ها، // بر كام ديگران شد // نادر! ز خاك برخيز، // ميهن جوان ندارد // دارا ! كجاي كاري، // دزدان سرزمينت // بر بيستون نويسند، // اينجا خدا ندارد// آييم به دادخواهي، // فريادمان بلند است // اما چه سود، // اينجا نوشيروان ندارد // سرخ و سپيد و سبز است // اين بيرق كياني // اما صد آه و افسوس، // شير ژيان ندارد // كوآن حكيم توسي، // شهنامه اي سرايد // شايد كه شاعر ما // ديگر بيان ندارد// هرگز نخواب كوروش، // اي مهرآريايي // بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد



 



:: بازدید از این مطلب : 361
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 05 تیر 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران