عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
خستم. آنقدر خستم که غصه ها روی شانه ام سنگینی میکند.آنقدر خسته که پلکم بسته شده
است.آنقدر خسته که بعد سجود نای تشهد خواندم هم ندارم.آنقدر ضعیف که از صدای موذن هم
میترسم.آنقدرتنها که حتی تک درخت حیاط هم شاخه هایش را به رخ من میکشد.باز هم خسته تر
میشوم هرروز خسته تر از دیروز.میدانم فردا آنقدر خسته خواهم شد که به نفس هایم خواهم گفت
کافیست.این آخرین نفس است تاب نفس بعدی را ندارم تمام.آنقدر خسته که میدانم در قیامت هم
خواهم گفت خدایا مرا توان مرور گذشته نیست.شکرت...برایم همین برزخ کافیست...
RSS
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید