نوشته شده توسط : alavijeh2011

خستم. آنقدر خستم که غصه ها روی شانه ام سنگینی میکند.آنقدر خسته که پلکم بسته شده

است.آنقدر خسته که بعد سجود نای تشهد خواندم هم ندارم.آنقدر ضعیف که از صدای موذن هم

میترسم.آنقدرتنها که حتی تک درخت حیاط هم شاخه هایش را به رخ من میکشد.باز هم خسته تر

میشوم هرروز خسته تر از دیروز.میدانم فردا آنقدر خسته خواهم شد که به نفس هایم خواهم گفت

کافیست.این آخرین نفس است تاب نفس بعدی را ندارم تمام.آنقدر خسته که میدانم در قیامت هم

خواهم گفت خدایا مرا توان مرور گذشته نیست.شکرت...برایم همین برزخ کافیست...




:: بازدید از این مطلب : 365
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید