نوشته شده توسط : alavijeh2011
می بینی جان ِ دلـم ؟
تـو که نبـاشی
یک شب ، هزار شب می شـود
و دلتنگی حجمـی پیـدا می کنـد
به وسعت ِ یک آغوش ِ خالی ...
من بـارـها نوشتـه بـودم
آخر ِ قصـه ی ِ ما را هیچ خـدایی
خوب ، نخواهد نوشت
و تــو !
فقط شـدی مخاطب ِ خاص !
بی آنکـه به روی ِ خودت
بیــاوری ، حتی .
حالا من می خنـدم
بـه همـه ی ِ بغض هایی
که بی دلیل یا با دلیلش فرقی نـدارد
گلـویم را ...
آخ گلــویم را می فشــارد




:: بازدید از این مطلب : 404
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 21 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید