نوشته شده توسط : alavijeh2011

حقوق بشر آمریکایی بار دیگر با اعمال تبعیض علیه یک زن وزنه‌بردار مسلمان خود را به رخ جهانیان کشید! وی به خاطر داشتن حجاب ازشرکت در مسابقات وزنه‌برداری منع شده است.

http://files.tabnak.com/pics/201106/201106110721131348.jpg

به گزارش جهان به نقل از روزنامه انگلیسی دیلی‌میل،"کلثوم عبدالله" زن آمریکایی مسلمانی که با تلاش بسیار توانسته است در ورزشی که عموماً مردانه محسوب می‌شود، قاعده بازی را تغییر داده و به موفقیت‌هایی دست یابد، اکنون در تلاش است تا قوانین تبعیض‌آمیز بر ضد زنان مسلمان آمریکایی را عوض کرده و با حجاب در مسابقات وزنه‌برداری شرکت کند.

این زن مسلمان آمریکایی که ۳۵ سال داشته و اهل آتلانتاست، در هفته شش جلسه تمرین کرده و توانسته است به این درجه از موفقیت دست یابد اما وی که از پدر و مادری پاکستانی زاده شده و تبعه آمریکاست به خاطر داشتن حجاب حق شرکت در مسابقات ملی وزنه‌برداری آمریکا را ندارد.

http://files.tabnak.com/pics/201106/201106110721132470.jpg

مقامات آمریکایی می‌گویند که پوشش بدن و موهای خانم عبدالله با قوانین ورزشی آمریکا مغایرت دارد! کلثوم عبدالله در خصوص این قوانین می‌گوید: "وقتی فکر می‌کنم که به خاطر داشتن پوششی خاص حق شرکت در مسابقات ورزشی را ندارم، احساس نفرت از غرب به من دست می‌دهد."

"ابراهیم هوپر" از سخنگویان شورای روابط اسلام و آمریکا با اشاره به ادعاهای دولت این کشور در زمینه تلاش برای بهبود وضعیت و قدرت بخشیدن به زنان مسلمان در سراسر جهان می‌گوید: چه قدرتی برای یک زن بالاتر از آن که بتواند در مسابقات وزنه‌برداری شرکت کند؟ اگر مقامات راست مي‌گويند،باید به این زن کمک شود نه اینکه چنین سنگ‌هایی در برابر آن انداخته شود.

خانم عبدالله قصد دارد به مبارزه خود برای تغییر قوانین فدراسیون جهانی وزنه‌برداری ادامه دهد. چندی پیش زنان فوتبالیست ایرانی نیز به خاطر داشتن حجاب اسلامی از شرکت در مسابقات فوتبال زنان منع شدند



:: بازدید از این مطلب : 632
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

"علی خلیلی" که به همراه دو دانش‌آموز به رفتار ناشایست راکبان پراید اعتراض کرده و آنها را امر به معروف و نهی از منکر کرد، متأسفانه با حمله یکی از راکبان پراید، از ناحیه شاهرگ گردن مورد اصابت چاقو قرار گرفت. دو دانش‌آموز همراه این طلبه نیز به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و ضاربان نیز متواری شدند

حسن امامي رضوي در گفت‌وگو با خبرنگاران اظهار داشت: در صورت اثبات مسئله عدم پذيرش طلبه ناهي از منكر كه شب گذشته در پي برخورد با افراد شروري كه قصد مزاحمت و آزار و اذيت چند زن در بلوار پروين را داشتند و از ناحيه گردن مورد جراحت شديد واقع شد، با عوامل عدم پذيرش اين طلبه در بيمارستانهاي مذكور با قاطعيت برخورد مي‌كند. 

 

 شكايت از 25 بيمارستان به خاطر عدم پذيرش علي خليلي
رازنیوز: همراهان طلبه ناهي از منكر، با مراجعه به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي متن شكايت خود از 25 بيمارستاني كه از پذيرش اين طلبه خودداري كردند را تحويل دادند.

رازنیوز:به نقل از خبرنگار قضايي فارس، همراهان طلبه ناهي از منكر كه از سوي تعدادي جوان مورد حمله قرار گرفته بود با ارسال نامه‌اي به معاونت درمان وزارت بهداشت، از بيمارستان‌هايي كه از پذيرش اين طلبه خودداري كردند، شكايت كرده‌اند كه متن اين شكايت به شرح ذيل است:

بسمه تعالي
معاونت محترم درمان وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكي
جناب آقاي دكتر امامي رضوي
با سلام و صلوات بر محمد وآل محمد(ص)

ما جمعي از شاهدان و همراهان ناهي منكر طلبه بسيجي علي خليلي هستيم كه در شامگاه شنبه 25/4/90 در اثر حمله اراذل و اوباش مضروب شد كه در اين زمينه نسبت به عملكرد بيمارستان‌هاي خاطي شكايت جدي داريم، لازم به ذكر است كه ايشان در حدود ساعت 23:30 از ناحيه گردن با ضربه چاقو به شدت آسيب ديده و توسط مردم به بيمارستان فلكه سوم تهرانپارس منتقل شد و الحمدلله با تلاش فراوان كاركنان اورژانس و انجام امور مقدماتي احيا صورت گرفته ولي به دليل عدم حضور پزشك متخصص عروق و كمبود امكانات آن مركز، از همراهان مجروح تقاضاي انتقال وي به يك مركز مجهز شد.

اين در حالي است كه خدمت‌رساني از ستاد هدايت و دانشگاه‌هاي علوم پزشكي جهت انتقال مجروح انجام نگرفت و مركزي به ما معرفي نشد. شرايط وخيم و وضعيت حساس و بحراني اين طلبه بسيجي ما را برآن داشت تا خودجوش با تماس‌هاي تلفني و مراجعات حضوري چندين گروه موتوري، به دنبال اخذ پذيرش باشيم كه اين امر حدود سه و نيم ساعت در بازه زماني 24 الي 3:30 نيمه شب به طول انجاميد.

شرح تماس‌هاي تلفني به صورت ذيل است:

1.بيمارستان امام خميني...................نتيجه: جراح عروق نداريم
2.بيمارستان طالقاني........................نتيجه: اتاق عمل پر است
3.بيمارستان الغدير...........................نتيجه: تماس منجر به نتيجه نشد
4. بيمارستان سينا...........................نتيجه: شب چنين دكتري براي قلب و عروق نداريم
5. بيمارستان امام حسين..................نتيجه: بخش عروق نداريم.
6.بيمارستان دي..............................نتيجه: تماس منجر به نتيجه نشد
7. بيمارستان بهرام...........................نتيجه: بخش عروق نداريم.
8. بيمارستان لواساني......................نتيجه: بخش عروق نداريم.
9.بيمارستان لاله..............................نتيجه: بخش عروق نداريم.
10. بيمارستان جماران.......................نتيجه: بخش عروق نداريم.
11. بيمارستان خاتم الانبيا..................نتيجه: بخش عروق نداريم.
12.بيمارستان آتيه.............................نتيجه: بايد پول بياوريد تا پذيرش كنيم، با تماس اول نپذيرفتند.
13.قلب شهيد رجايي.........................نتيجه: بخش عروق نداريم.
14.مركز قلب تهران.............................نتيجه: بخش عروق نداريم.
15.بيمارستان رسول اكرم....................نتيجه: از سوپروايزر خبر ميگيريم 5 دقيقه ديگر تماس بگيريد.در تماس‌هاي بعدي پاسخي دريافت نشد.
16. بيمارستان رسالت........................نتيجه: جا نداريم.
17 بيمارستان.شريعتي:......................نتيجه: بخش عروق نداريم.
18.تهران كلينيك................................نتيجه: بخش عروق نداريم.
19. بيمارستان سجاد..........................نتيجه: تماس منجر به نتيجه نشد.
20. بيمارستان آراد..............................نتيجه: تماس منجر به نتيجه نشد.

*شرح مراجعات حضوري به صورت زير است:

21. بيمارستان شهداي تجريش..... نتيجه: با دلسوزي اظهار داشتند ما چند دانشجو هستيم. بيمارتان وضعيت وخيمي دارد. بهتر است به بيمارستان خصوصي ببريد كه اساتيد ما آنجا مشغول هستند و الا مي‌ميرد؛ ضمناً اتاق عمل پر است.

22.بيمارستان پارسيان..................نتيجه: به دليل وضعيت حادش قبول نمي‌كنيم.

23.بيمارستان چمران.....................نتيجه: بخش عروق نداريم.

24.بيمارستان عرفان......................نتيجه: اصرارهاي ويژه در دومين پيگيري با دريافت پنج ميليون تومان در سحر نيمه شعبان پذيرش كرد.

25.بيمارستان بقيه‌الله.....................نتيجه: علاوه بر تماس تلفني در مراجعه حضوري به طور كلي منكر داشتن بخش عروق شدند.


26 بيمارستان ميلاد........................نتيجه: علاوه بر تماس تلفني در مراجعه حضوري اعلام شد "جراح عروق نداريم ".

بخش ديگر شكايت كه مربوط به امور اورژانس است:

با شماره ثابت پذيرش اورژانس تهران تماس گرفته شد كه براي ما پذيرش بگيرند، اما متاسفانه انجام نگرفت. دوستان اين طلبه بسيجي امور پذيرش را انجام داده اما ماشين‌هاي اورژانس پس از مراجعه خدمت‌رساني نمي‌كردند.

گروه اعزامي اول اورژانس سلامت، به دليل نبود امكانات كافي برگشت.

گروه اعزامي دوم اورژانس امور ايثار، خصوصي بوده و به دليل اجازه نداشتن خدمه‌اش از مسئولشان در اينگونه امور كه بيمار وضعيت وخيم دارد قبول نكردند و برگشت.

گروه اعزامي سوم اورژانس تهران اعلام كرد بنده مأموريت ندارم و نمي‌برم و در نهايت گروه اعزامي چهارم اورژانس سلامت پس از 45 دقيقه تأخير با دكتر آمدند و مجروح را به بيمارستان عرفان انتقال دادند.

ما شاهدين و همراهان طلبه بسيجي برادر علي خليلي ضمن شكايت از نحوه عملكرد بيمارستان‌هاي مذكور و اورژانس‌هاي تحت نظارت وزارت بهداشت از آن نهاد درخواست داريم به سرعت ماجرا را بررسي و نتيجه را به اطلاع افكار عمومي برساند.

سوال اصلي ما اين است كه اگر روزي يكي از شهروندان تهراني و ايراني، فارغ از چگونگي مشكل پيش آمده دچار سانحه‌اي شود، آيا نبايد بيمارستاني باشد كه او را پذيرش كرده و خدمات درماني ارائه دهد.

اميدواريم مشكلات پيش آمده براي طلبه ناهي منكر علي خليلي باعث شود مسئولان آن نهاد پيگير مشكلات عموم مردم باشند، تا حوادث از اين دست تكرار نشود.

 انتظار نمی رود(!)، برای کسی که برای دفاع از انسانی دیگر مجروح شده اند تسیهلات ویژه قرار دهند، ولی حداقل باید کسی که این همه خون از وی رفته است را، در بیمارستان راه بدهند، نه اینکه چه دولتی و چه خصوصی جوابش کنند. به کجا می رویم؟؟


:: بازدید از این مطلب : 648
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

انتشار ويژه‌نامه موهن روزنامه ايران در ابتداي هفته جاري واكنش‌هاي زيادي در ميان مراجع تقليد، علما، نمايندگان مجلس، صاحب‌نظران فرهنگي و مذهبي در پي داشت و علاوه بر موج محكوميت‌ها، مرجع قضايي و هيئت نظارت بر مطبوعات نيز اين تخلف را محرز دانسته و با اعلام جرم، پرونده اين روزنامه را به دادگاه فرستادند.

به گزارش رجانيوز، اما گردانندگان روزنامه ايران كه اكنون اين رسانه متعلق به بيت‌المال را به بولتن جريان انحرافي و بازتاب دهنده پچ پچ‌هاي محفلي خود تبديل كرده‌اند، به‌جاي عذرخواهي از مردم و جبران اين خطا، علاوه بر توجيه‌گري به منتقدان كه طيف وسيعي را از جمله مراجع و علما شامل مي‌شوند حمله كرده و آن‌ها را اقتدارگرا يا افرادي كه تحت تأثير رسانه‌هاي اقتدارگرا هستند، مي‌خوانند كه مطالب اين نشريه را نخوانده اما بر اثر اين جوسازي‌ها، موضع‌گيري مي‌كنند.

در عين حال، فارغ از زمينه‌هاي بروز اين ماجرا و انتشار نشريه 260 صفحه‌اي رنگي با كاغذ كلاسه و تيتراژ چند صد هزار نسخه‌اي براي ترويج ديدگاه‌هاي اباحه‌گرانه جريان نفوذي در حوزه مسائل فرهنگي و توهين به قشر متدين جامعه، كه رجانيوز دو روز پيش به بررسي آن پرداخت و پيشنهادهايي به مجلس و قوه قضائيه براي جلوگيري از تكرار اين موارد و سوء استفاده از رسانه‌هايي كه بايد در خدمت اهداف نظام باشند، ارائه داد، برخي كاربران با يادآوري اينكه اظهارات سخيف مهدي كلهر در مورد پوشش چادر، القاي يك شبهه است، خواستار بيان پاسخ به آن‌ها شدند.

كلهر در اين گفت‌وگو با بيان اينكه پوشش چادر در دوره قبل از ناصرالدين شاه با بعد از فرنگ رفتن وي متفاوت بوده، مي‌گويد: «چادر هم در ايران كرباس بوده. رنگ‌هاي آن هم كرم و قهوه‌اي و آبي روشن بوده كه با لاجورد درست مي‌شده. راه راه بوده و هنوز هم ما اين اصطلاح چادر شب رختخوابي را داريم. اصولاً در چادر در زبان فارسي نه چندان گذشته به معني پوشش بوده است، به همين جهت به خيمه نيز چادر مي‌گوييم.»

وي در پاسخ به اين سؤال كه "چادر مشكي كي وارد ايران مي‌شود؟"، مي‌افزايد: «از سفرهاي اروپايي ناصرالدين شاه. شب كه به مجالس عياشي در اروپا مي‌رفت، مي‌ديد آنجا لباس مردها مشكي است، كلاه سيلندري مردها مشكي است و زن‌ها هم با لباس مشكي مي‌آيند. اين به نظرش آمد كه يك نوع سنگيني و وقار دارد وگرنه در اسلام به صراحت از حضرت رسول(ص) داريم كه لباس تيره پوشيدن مكروه است. اين رنگ مشكي متكبرانه را ناصرالدين شاه آورد. خدا لعنتش كند. همين‌جور آتش به قبرش ببارد. خيلي مرد ملعوني است، برخلاف آنچه در تواريخ مي‌نويسند، مردي عياش، بي‌عرضه و سخت خودخواه بود. شايد بتوان گفت كه بدترين پادشاه قاجاريه هم اوست.»

در ادامه مصاحبه‌كننده مي‌پرسد كه "پس چرا برخي از مورخين از او طرفداري مي‌كنند"، مي‌گويد: «اشتباه مي‌كنند. اصلاً‌ قاجاريه نكبت‌ترين سلسله در تاريخ تمدني ماست. در اين ترديد نكنيد، آن چيزي كه ناصرالدين شاه از آنجا آورد، اين بود، سرداري داخلي كه تن رجال بود را مشكي كرد و چادر مشكي را هم به زنان درباري توصيه كرد. حجاب را برنداشت ولي چادر مشكي را توصيه كرد. اين چادر مشكي تا همين بعد از انقلاب پارچه‌اي داشت كه از فرانسه و انگليس مي‌آمد به‌نام كرپ‌دوشين. اصلاً اسم اين پارچه معلوم است كه فرانسوي است...»

كلهر همچنين مي‌گويد: «از لحاظ فلسفه‌ي حجاب كه در قرآن آمده كه زن خودش را در مقابل تير نگاه مردان هيز قرار ندهد، قطعاً‌چادر مشكي بدترين پوشش است، چون چهره زن را قاب مي‌كند، يعني نگاه را به چهره زن متمركز مي‌كند.»

اگرچه روز گذشته خسرو معتضد مورخ، اظهارات كلهر را مزخرف خواند و توضيح داد كه چادر از دوره هخامنشيان در ايران سابقه دارد و ناصرالدين شاه پس از سفر فرنگ لباس بالرين‌هاي مجالس عياشي را به ايران آورد كه شلوارهاي چسبان و نازكي بود اما براي رفع اين شبهه مراجعه به برخي از اسناد روايي و تاريخي نيز مفيد است.

حجت‌الاسلام ابوالحسني (منذر) در كتاب "سياه‌پوش در سوگ ائمه نور" با استناد به كتاب‌هايي از جمله "يادداشت‌هايي در زمينه‌ فرهنگ و تاريخ" اثر دكتر غلامحسين يوسفي، "تفسير الميزان" علامه طباطبايي، "حجاب در اسلام" نوشته احمد محسني، "زيور عفاف پاسخ به اشكالات و شبهات وارده بر حجاب اسلامي" اثر ستار هدايت‌خواه و "تفسير كشاف" زمخشري مي‌نويسد:

«رنگ سياه؛ رنگ پوشش و حجاب

رنگ تيره موجب استتار و اختفاي اشيا و مانع ديده شدن آن هست. چشم در تاريكي جايي را نمي‌بيند و پارچه يا پرده‌ي سياه، مايه‌ي احتجاب اشيايي است كه در پس آنها قرار دارد. از همين روست كه بانوان عفيف و هوشمند مسلمان- خاصه در كشورمان- رنگ لباس‌هاي رو را، از چادر و مانتو و روسري گرفته تا پيچه و چشم‌آويز و مقنعه، رنگ‌هاي تيره (سياه يا سرمه‌اي سير) بر مي‌گزينند و از رنگ‌هاي روشن و جذاب و چشم‌نو از دوري مي‌جويند تا اندام‌شان از چشم نامحرمان پوشيده‌تر، و در نتيجه گوهر عفاف‌شان در دُرج عصمت محفوظ‌تر باشد. در معني، هرگونه دلبري و مجلس‌آرايي را به خلوت خانه وامي‌گذارند تا پهنه‌ي اجتماع- كه محيط كار و فعاليت است، نه بزم و عشرت- از فساد و تباهي پاك، و به همان ميزان، كانون خانواده گرم و تابناك باقي بماند. چه نيكو گويد اديب پيشاوري در قيصرنامه

بپوشند عنبرفشان  موي‌ها/ ستيران، ز نامحرمان روي‌ها

اما:

در آيد چو محرم در ايوانشان/ چو گل بشكفد لعل خندان‌شان

از روايات بر مي‌آيد كه رنگ چادر و روسري زنان صدر اسلامي سياه بوده است و اساساً پيشوايان معصوم اين دين، استفاده زنان از لباس‌هاي رنگين (و به اصطلاح: طاووس مأبي و خودآرايي آنان) در بيرون از خانه را كه سبب توجه و رغبت نامحرمان به آن‌ها مي شود، نكوهيده‌اند و متقابلاً انتخاب رنگ‌هاي تيره و سياه را براي لباس‌هاي رو توسط زنان در خارج از منزل را به عفاف نزديك‌تر دانسته و بدان ترغيب كرده‌اند.

علامه طباطبايي در تفسير الميزان، ذيل آيه‌ي 58 از سوره‌ي احزاب "يا ايها النبي قل لازواجك  و بناتك و نساءالمؤمنين يدنين عليهن من جلابيهن ذلك ادني ان يعرفن فلا يؤذين و كان الله غفوراً رحيما" مي‌نويسد:

در كتاب الدُّرُّ المنثور (نوشته جلال‌الدين سيوطي) آمده است كه: عبدالرزاق و عبدبن حميد و ابوداود و ابن منذر وابن ابي حاتم و ابن مردويه از ام سلمه نقل مي‌كنند كه گفته است: زماني كه اين آيه نازل شد، زنان انصار بيرون آمدند در حالي كه لباس‌هاي سياهي پوشيده بودند.

يكي از پژوهشگران، با اشاره به مخالفت برخي افراد (لاابالي يا نادان) با استعمال چادر و عباي مشكين  توسط بانوان مسلمان، و به كارگيري الفاظ تمسخرآميزي ‌براي اين امر، مي‌نويسد:

جهت اطلاع اين‌گونه افراد بايد گفت اتفاقاً‌ پوشيدن چادر و عباي مشكي  كه متعارف زنان با ايمان و پرهيزگار زمان ما است، در عصر پيامبر عالي قدر هم رسم بوده، مكرر زنان عباپوش از ديدگاه آن حضرت مي‌گذشتند و هيچ‌گاه نمي فرمود اين عباي سياه چيست؟ زنان مسلمان در نظر بيگانگان جلوه‌گري و خودآرايي ندارند، بلكه بر عكس طاووس مآبي و عشوه‌گري و رنگارنگي در مقابل نامحرمان، مورد مذمت واقع شده است، زيرا حرمت و شخصيت زن به جلوه‌گري و بدن‌نمايي در نظر بيگانگان نيست، تا سياه‌پوشي را بر او خرده گرفت.

نويسنده فوق سپس با اشاره به حديث ام سلمه كه فوقاً ذكر شد (به نقل از سنن ابوداود، 2/182) مي‌افزايد:

عايشه همواره زنان انصار را چنين ستايش مي‌كرد: "مرحبا به زنان انصار! همين كه آيات سوره‌ي نور نازل شد، يك نفر از آنان ديده نشد كه مانند سابق بيرون بيايد؛ سر خود را با روسري‌هاي مشكي مي‌پوشيدند".

از همين جا پاسخ كساني كه مي‌گويند: چرا ما را به پوشيدن لباس عزاداران وادار مي‌كنيد؟ روشن مي‌شود: اسلام مي‌خواهد زن وقتي در اجتماع و در ديدگاه مردان نامحرم ظاهر مي‌شود، لباس سنگين بپوشد كه توجه نامحرمان را به خود جلب نكند. اما در محيط خانوادگي، آزاد است و اصلاً او را موظف كرده است و لباس‌هاي رنگارنگ و متنوع و جذاب بپوشد و دلفريبي‌ها و زيبايي‌هاي خود را محدود به محيط خانواده نمايد.

رنگ سياه،‌ ضمناً مايه كاهش قوه شهوت است (كلام امام صادق عليه‌السلام در اين باب قريباً خواهد آمد) و ظاهراً يكي از انگيزه‌هاي راهبان مسيحي و نيز دراويش مسلمان از پوشيدن جامه‌هاي تيره و كبود، همين امر بوده است: تقليل شهوت و كنترل قواي شهواني خويش (چنانكه، بر پايه روايات متعدد، ائمه اطهار عليهم‌السلام، نيز البته در زير لباس‌هاي نرم و سفيد خويش، به منظور رياضت نفس، پلاس سياه و خشن مي پوشيده‌اند).»

همچنين رنه دالماني در سفرنامه خود (سفرنامه از خراسان تا بختياري ص 415) مي‌نويسد: «زن ايراني وقتي مي‌خواهد از خانه خارج شود، بايد چادر سر كند.»

اما بر خلاف ادعاي كلهر، آنچنانكه در كتاب پوشاك ايران زمين آمده است: «مسافرت ناصرالدين شاه به فرنگ و ديدن لباس بالرين‌هاي پطرزبورگ كه شلوار چسبان نازكي به‌پا مي‌كردند و زير جامه‌ي بسيار كوتاهي به اندازه‌ي يك وجب روي آن پوشيده و مي‌رقصيدند، شاه هوسباز را بر آن داشت كه زن‌هاي حرم خود را به اين لباس درآورد. زن‌ها هم شروع به كوتاه نمودن زير جامه‌ها كردند. تا بالاخره هوس شاه، تمام شد و زير جامه‌ي كوتاه منسوخ گشت.»

دز همين كتاب صفحه 338 آمده است كه "مقنعه و چادر از عناصر اصلي و مهم پوشش زن در خارج از خانه در اين دوران بوده است."

دكتر محمد چيت‌ساز نيز در كتاب "تاريخ پوشاك ايرانيان از ابتداي اسلام تا حمله مغول صفحه 97 مي‌نويسد: «چادر كه سرتاسر بدن را مي‌پوشاند، معمولاً سياه رنگ بود و همراه با آن در جلوي صورت خود از روبند نيز استفاده مي‌كردند.»

خسرو معتضد نيز روز گذشته گفت: «کلهر گاهی اوقات قاطی می کند و حرف‎هایی می زند که سندیت تاریخی ندارد. من با کلهر دوست هستم اما در تاریخ با پدرم هم شوخی ندارم. این مزخرفات به هیچ عنوان درست نیست.»

این مورخ با رد این اظهارات کلهر تصریح کرد: بر خلاف گفته آقای کلهر ناصرالدین شاه زمانی که به اروپا رفت شلوار باله را آورد، شلواری که چسبان و بسیار زننده است. ماجرا از این قرار بوده که ناصرالدین شاه روزی در سن پترزبورگ قدم می زند این شلوارها را در پای زنان دید، خوشش آمد و گفت می خواهم اینها را به ایران ببرم.

خسرو معتضد در مورد پوشش چادر زنان ایرانی نیز گفت: از دوران هخامنشیان چادر در ایران بوده است. خانم‌ها به خاطر آب و هوای بد شوش و چند ناحیه دیگر حجاب داشتند. خانم‌ها که در طبقات بالا بوده اند با تخت روان می رفتند و بالای این تخت روان یک پارچه ای بوده است به رنگ مشکی که به آن چادر می گفتند و رنگ آن مشکی بوده است. پس چادر ربطی به اعراب ندارد این که بگويیم چادر را اعراب به ایران آوردند. مردهای ایران نیز به دلیل هوای گرم در تابستان و هوای سرد کردستان کلاه سرشان می گذاشتند.

وی افزود: از زمان دولت صفویان چادر و چاقچور که تمام صورت را می پوشاند، در ایران متداول شد و هیچ کدام ربطی به اسلام ندارد زیرا اسلام قرص صورت و کفین زن را آزاد گذاشته است.

مولف کتاب "کمیته مجازات" افزود: این حرف‌هایی که بعضی از افراد می زنند، اصلا صحت ندارد. ناصرالدین شاه قصد عیاشی داشت و در کلام یکی از همراهان ناصرالدین شاه این حرف منعکس شده است. ناصرالدین شاه ۱۰ تا ملازم در رکاب داشته است که روز به روز وقایع را می نوشتند و اظهار نظری در این حد چیزی نیست که مخفی بماند و این آقایان باید پاسخگو باشند که کجا چنین چیزی نوشته شده است.

معتضد ادامه داد: آن حکایتی که آقای کلهر به آن اشاره کرده، در واقع مربوط می شود به یکی از سفرهای ناصرالدین شاه به فرنگ که در یکی از برنامه های شبانه چند دختر جوان با لباس های بسیار زننده در مقابل چشمان وی شروع به رقاصی می کنند و ناصرالدین شاه که از آنها خوشش آمده بود، دستور می دهد همه آنان خریداری و به ایران منتقل شوند. بعد که به شاه توضیح می دهند چنین کاری امکان پذیر نیست، ناصر الدین شاه دستور می دهد نمونه شلوارهایی که دختران در مراسم رقص به پا داشتند خریداری و به عنوان سوغات به ایران برده شود و بعدها نیز دستور داد زنان دربار و غیره آن شلوار ها را به پا کنند.

 

منبع: رجانیوز

 



:: بازدید از این مطلب : 531
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

علی اکبر همّت نقل می کند:

  صبح به حسین جهانیان که راننده ابراهیم بود، گفتم: «حسین آقا، منو ببر یه جفت کفش واسه حاجی بخرم.» دلم طاقت نمی آورد که آن کفشهای سی کیلویی را پایش کند.

  رفتیم اندیمشک، یک جفت کفش برایش خریدم. کفشها را آوردم گذاشتم جلوی ماشین و برگشتم. وقتی او را دیدم می خواست برود قرارگاه. به او گفتم: «منم بیام؟» گفت: «بیا.» به همراه راننده اش به سمت قرارگاه حرکت کردیم.

  در بین راه یک بچه بسیجی ایستاده بود کنار جاده، دست بلند کرد، ابراهیم به راننده اش گفت: «نگه دار» او را سوار کرد و ازش پرسید: «کجا می ری؟» بسیجی گفت: «من از نیروهای لشکر امام حسینم. کفشهام پاره شده، می رم تا یه جفت کفش برای خودم تهیه کنم.» ابراهیم اوّل خواست کفشهای خودش را از پا در بیاورد و به او بدهد ولی دید خیلی ناجور است، ناگهان به یاد کفشهایی که من برایش خریده بودم افتاد. آنها را برداشت و داد به بسیجی و گفت: «بیا اینم کفش، پات کن ببین اندازه هست.» من یک نگاه به حسین کردم، حسین هم یک نگاهی به من کرد. بسیجی گفت: «پولش چقدر می شه؟» ابراهیم گفت: «پول نمی خواد، برای صاحبش دعا کن.» گفت: «نه من پام نمی کنم.» ابراهیم گفت: «بهت گفتم پات کن، بگو چشم.» گفت: «چشم.» کفشها را پایش کرد، اندازه بود، تشکر کرد و گفت: «پس منو اینجا پیاده کنین دیگه» پیاده اش کردیم، خداحافظی کرد و رفت.

  وقتی پیاده شد، ابراهیم گفت: «من اگر می خواستم این کفشها رو پام کنم، هم پولشو داشتم، هم می تونستم بهترشو بگیرم. من تا این ساعت که اینجام هنوز از بسیج و سپاه لباس نگرفتم. لباسم را از پول خودم و حقوق فرهنگی که می گیرم، می خرم. درست نیست من لباس از بسیج بگیرم و تنم کنم. من یه حقوق فرهنگی می گیرم، خرجی هم ندارم، یه مقدارشو لباس می خرم، یه مقدارشم می دم زن و بچه ام.» 

 



:: بازدید از این مطلب : 587
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
خانم ژیلا بدیهیان نقل می کند:

عملیات مسلم بن عقیل(ع) بود. چند شب قبل از عملیات حاجی به خانه آمد. مثل همیشه خاکی و خسته، زمستان بود، حاجی هم به خاطر سینوزیت شدیدی که داشت، سرش به شدّت درد می کرد. خودش را آماده نماز خواندن کرد. گفتم: «حالا یه دوش بگیر، یه لقمه غذا بخور، خسته ای، بعد نماز بخون.» نگاه معنی داری به من کرد و گفت: «من این همه خودمو به زحمت انداختم و اومدم خونه که نماز اوّل وقت بخونم، حالا تو می گی اوّل برم غذا بخورم.»

یادم می آید آنقدر حالش بد بود و در شرایط جسمانی بدی به سر می برد که وقتی نمازش را شروع کرد، کنارش ایستادم تا اگر وسط نماز حالش بد شد و خواست زمین بخورد، بتوانم او را بگیرم.

برایم جالب بود با آن حال بد و وضع خراب و سردردی که داشت، حاضر نشد نماز اوّل وقت را رها کند و به باقی امور برسد.



:: بازدید از این مطلب : 547
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
54886.jpg

نشریه پلاک هشت در شماره جدید خود با انتشار ماجرایی به قلم حسین بهزاد از حاج سعید قاسمی، به روایت تقابل اکبر گنجی با شهید همّت در دوره دفاع مقدس پرداخت.

به گزارش رجانیوز، سعید قاسمی مسؤول وقت واحد اطلاعات- عملیات لشکر 27 در این زمینه از عافیت طلبی‌های اکبر گنجی و طعنه‌های او به حاج همت و در مقابل واکنش غیرت‌مندانه و در عین حال، خویشتن‌دارانه حاج همت پرداخته که یادآوری این خاطره در روزهایی که انحراف این جریان عافیت‌طلب و وابسته‌گرا روشن شده، جالب است:

«عدم‌الفتح‌های پی‌درپی دو عملیات "والفجر مقدماتی" در بهمن 61 و "والفجر یک" در فروردین 62، صرف‌نظر از تمامی تلخ‌کامی‌هایی که برای فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش برجای نهاد، موجب شد در عقبه سازمانی لشکر 27 محمد رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و سلم یعنی سپاه منطقه 10 تهران، جبهه جدیدی از سوی شماری کار به دستان ذی‌نفوذ وقت،‌ علیه [شهید] همت گشوده شود؛ یعنی افراد همان جریانی که همت همواره از آنها با عنوان "خط سوم" و "خوارج جدید" یاد می‌کرد.

در رابطه با این واقعیت مسکوت مانده، روایتی مستدل و مستند در این مورد، به نقل از سعید قاسمی مسؤول وقت واحد اطلاعات- عملیات لشکر 27، بسنده می کنیم:

...من قبل از شروع عملیات "والفجر یک" در جریان شناسایی منطقه فکه شمالی، از ناحیه گلو به شدت مجروح شدم به طوری که بعدها فهمیدم، به دستور همت، مرا در حالت اغماء به پشت جبهه برای مداوا تخلیه کردند.

علی‌ای‌ِحال، بعد از مرخصی از بیمارستان نمازی شیراز، به تهران آمدم و بعد از حدود یک ماه دوری، دوباره همت را دیدم. به من گفت "سعید، فردا صبح بیا تا برویم سپاه منطقه 10" گفتم "چشم حاج‌آقا".

روز بعد، حوالی ساعت 10 صبح، با همت رفتیم به تشکیلات منطقه 10 در خیابان پاستور. آنجا حاجی با دو، سه نفر از مسئولان واحد عملیات منطقه 10، جلسه کوتاهی داشت، بعد که از اتاق عملیات خارج شدیم، توی کریدور، همت گفت «سعید، تو برو توی ماشین، من سری به [...] می‌زنم و می‌آیم که برویم».

من از حاجی جدا شدم و رفتم سمت راه‌پله‌ها. هنوز چند پله پایین نرفته بودم، که متوجه قیل و قالی در کریدور شدم. از نو، از پله‌ها بالا آمدم، دیدم وسط کریدور، چهار پنج نفر ملبس به لباس فرم سپاه، راه همت را سد کرده‌اند و جلودارشان کسی نیست جز اکبر گنجی که خوش‌نشین ازلی ابدی سپاه تهران بود و خودش را از آمدن به جبهه، معذور معرفی می‌کرد و بعدها هم از سپاه اخراجش کردند.

القصه، برادر گنجی صدایش را انداخته بود پس کله‌اش و با قیافه‌ای مفتّش‌مآب، به همت نگاه می‌کرد و می‌گفت "خوب واسه متوسلیان آبرو خریدی!... ما خیال می‌کردیم فقط احمد متوسلیان این هنر رو داشت که بچه‌های تهران رو ببره کنار جاده اهواز- خرمشهر، اونا رو صدتا، صدتا، به کشتن بده!... حالا می‌بینیم نه بابا؛ اوستاتر از اونم هست؛ خوب بچه‌های تهرون رو بردی و هزار هزار، کانال فکه رو با جنازه‌هاشون پُر کردی؛ حاج همت!".

این "حاج همت" را هم، به صورت کش‌دار و با لحنی مسخره، به زبان آورد. من از این همه وقاحت برادرها، خصوصاً سردسته‌شان برادر گنجی ـ که بین بچه‌های منطقه 10 به "اکبر قمپوز" و "اکبر پونز" هم معروف بود ـ خشکم زده بود.

یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزه‌اش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد!

با دست راست، چنگ زد یقه اکبر قمپوز را گرفت و به یک ضرب، او را مثل اعلامیه، کوبید لای سه کنج دیوار کریدور و مشت چپ‌اش را برد عقب و فرستاد طرف فک و فیکِ او. گفتم چانه‌اش له شد. دیدم مشت گره شده حاجی، به فاصله چند سانتی صورت گنجی، توی هوا متوقف مانده و طرف، از خوفِ خوردن این مشت، کم مانده خودش را خیس کند.

رفتم جلو. حاجی در همان وضعیت معلق، گنجی را توی سه کنج دیوار، نگه داشته بود. با احتیاط گفتم «حاج‌آقا، تو رو خدا ولش کن، غلطی کرد، شما بی‌خیال شو، بیا بریم از اینجا».

همت برای چند ثانیه، هیچ واکنشی به التماس درخواست‌های من نشان نداد. فقط همان‌طور بُراق، زُل زده بود به گنجی. دست آخر، در حالی که از غیظ، دندان‌هایش به هم سائیده می‌شد، به او گفت «آخه چی بهت بگم بچه مُزلِّف؟ خدا وکیلی، ارزش خوردن این مشت منم، نداری!». بعد، خیلی آرام یقه او را ول کرد و برگشت طرفم و گفت‌ «خیلی خب سعید، حالا بیا بریم!».

این واقعه سوای من، چهار پنج شاهد عینی دیگر هم دارد که همگی زنده‌اند و اگر لازم شد، اسم و آدرس‌شان را به شما می‌دهم تا بروید و درباره کم و کیف آن از آنها پرس‌وجو کنید.»



:: بازدید از این مطلب : 518
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

 

 

 

نیکجه فراهانی نقل می کند:

  روز سوم عملیات خیبر بود که حاج همت برای کاری به عقب آمده بود. از فرصت استفاده کردیم و نماز ظهر را به امامت او اقامه کردیم. در بین دو نماز یک روحانی وارد صف نماز شد. حاج هم با دیدن او، از ایشان خواست که جلو بایستد. آن برادر روحانی ابتدا قبول نمی کرد، اما با اصرار حاجی رفت و جلو ایستاد.

  پس از اقامه ی نماز عصر، ایشان گفت: «حالا که کمی وقت داریم، چند تا مسئله براتون بگم.» او شروع کرد به گفتن مسئله، در حال صحبت کردن بود که ناگهان صدایی آمد. همه ی چشمها به سمت صدا برگشت. حاج همّت از شدّت بی خوابی و خستگی، بیهوش شده و نقش زمین شده بود.

  برادران سریع او را به بهداری منتقل کردند. دکتر پس از معاینه ی حاجی گفت: «بی خوابی، خستگی، غذا نخوردن و ضعیف شدن، باعث شده که فشارش بیفته، حتماً باید استراحت کنه» و یک سِرُم به او وصل کردند.

  همین که حالش کمی بهتر شد، از جایش بلند شد و از اینکه دید توی بهداری است، تعجّب کرد. می خواست بلند شود، رفتیم تا مانعش شویم، امّا فایده ای نداشت. من گفتم: «حاجی، یه نگاه به قیافه ی خودت انداختی؟ یه کم استراحت کن، بعد برو. بدن شما نیاز به استراحت داره.» گفت: «نه، نمی شه، حتماً باید برم.» بعد هم سِرُم را از دستش بیرون کشید و رفت.

 



:: بازدید از این مطلب : 395
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سعید مهندی نقل می کند:

  شب عملیات که می شد، دیگر خواب و خوراک نداشت. از سه بعد از ظهر تا سه صبح جلسه می گذاشت. همه را یکی یکی صدا می زد و توجیهشات می کرد. گاهی بیشتر از نیم ساعت در شبانه روز نمی خوابید، حتی بعضی وقتها سه چهار شب، اصلا نمی خوابید.

  روز پنجم عملیات خیبر بود که دنبالش می گشتم، توی جیپ پیدایش کردم، گفتم: «کارت دارم حاجی» گفت: «صبر کن اوّل نمازمو بخونم.» منتظر شدم نمازش را خواند. بعد چراغ قوه و نقشه را آوردم که به او بگویم وضعیت از چه قرار است. چراغ قوه را روشن کردم و روی نقشه انداختم و گفتم: «کارور از اینجا رفته، از همین نقطه، بقیه هم...» نگاهی بهش انداختم، دیدم سرش در حال پایین آمدن است، گفتم: «حاجی حواست با منه؟ گوش می کنی؟» به خودش آمد و گفت: «آره، آره بگو.» ادامه دادم: «ببین حاجی، کارور از اینجا...» که این دفعه دیدم با سر افتاد رو نقشه و خوابید. همانطور که خوب بود، به او گفتم: «نه حاجی، الان خوب از همه چیز برای تو واجبتره. بخواب، فردا برات توضیح می دم.»




:: بازدید از این مطلب : 588
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011



مقر سپاه پاوه پر از ضد انقلاب است! نه اینکه حالا ضد انقلاب باشند، قبلا ضد انقلاب بودند. با همین سلاح هایی که الان در دست دارند. مدت ها با پاسداران و بسیجی های سپاه پاوه جنگیده اند. حالا معلوم نیست که چطور فرمانده سپاه به آنها اعتماد کرده، و نه تنها سلاح هایشان را نگرفته، بلکه آنها را عضو بسیج هم کرده است.

فرمانده سپاه به آنها هم مثل بسیجیها نگاه می کند. مثل بسیجی ها احترام می گذارند و به حرف هایشان اعتماد می کند؛نمونه اش همین کاک سیروس و دارو دسته اش.

 کاک سیروس، یکی از فرماندهان ضد انقلاب بود. دیروز، با دار و دسته اش به مقر سپاه آمدند و گفتند با آقای فرمانده کار داریم. موسی جلو رفت و پرسید : «با فرمانده سپاه چه کار دارید؟»

 کاک سیروس گفت: «با نیروهایم آمده ام تسلیم آقای فرمانده شوم. ما می خواهیم سرباز او شویم. فرمانده شما خیلی مرد است.»

موسی که شک کرده بود، پرسید: « می دانید فرمانده ما کیست؟»

کاک سیروس گفت: «مگر کسی در پاوه هست که کاک همت را نشناسد؟»

  موسی تازه او را مورد بازپرسی قرار داده بود که ابراهیم آمد. ابراهیم را همه کاک همت صدا می کردند. کاک سیروس تا او را دید، سلاحش را دو دستی تقدیم کرد و خم شد تا دستش را ببوسد، ولی کاک همت اجازه چنین کاری را، به او نداد.

همین موضوع بعضی از نیروهای سپاه را عصبانی کرد. آنها به خود حق می دادند عصبانی شوند، چرا که می گفتند: از کجا معلوم کلکی در کار نباشد؟ اگر با همین سلاحها نیروهای سپاه را قتل عام کنند، چه کسی جوابگو خواهد بود؟

صبح است بارش برف کمتر شده؛ اما سوزش برف هرگز. باد زوزه کشان سوز برف را جمع می کند و مثل شلاقی دردناک به سر و صورت موسی می کوبد. او منتظر کاک سیروس و همت است تا به اتفاق هم به یکی از مقر های ضد انقلاب بروند، با پا درمیانی کاک سیروس، آن ها را به تسلیم و همکاری با سپاه دعوت کنند. این کار خطرناک، پیشنهاد کاک سیروس است. او گفته: «اگر کاک همت مرا همراهی کند، قول می دهم بیشتر ضدانقلاب ها را از دشمنی با انقلاب منصرف کنم... بیشتر آنها  نا آگاهند.»

هیچ کس حرف کاک سیروس را باور نمی کند؛  به جز همت. نیرو ها می گویند: به کاک سیروس نمی شود اعتماد کرد. او می خواهد سر کاک همت را زیر آب کند.

همه می دانند که همت آمادگی اش را برای همراهی با کاک سیروس اعلام کرده. موسی که نگران جان همت است، هر چند از خطر می ترسد، اما تصمیم گرفته او را همراهی کند.

 کاک سیروس و همت می آیند. موسی که پشت فرمان نشسته، ماشین را روشن می کند. کاک سیروس، آدم درشت هیکلی است. او به تنهایی جای دو نفر را می گیرد؛ در حالی که در ماشین لندکروز،سه نفر آدم عادی زرکی جا می گیرد.

 به هر ترتیب که شده، کاک سیروس و همت خودشان را در لندکروز جا می کنند، راه می افتند.

  شیشه ها از سرما یخ زده است، موسی برف پاک کن ها رو روشن می کند، ولی آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند.

  همت کلید برف پاک کن ها را خاموش می کند و می گوید: «اینها برف پاک کن هستند، نه یخ پاک کن!»

  خیابانها خلوت است. صدای به جز زوزه ی باد و عوعو سگها شنیده نمی شود. از دور دست، گاه صدای تیراندازی به این صداها اضافه می شود. موسی به کاک سیروس فکر می کند. کاک سیروس حرف نمی زند. به روبرو خیره شده و در فکر فرو رفته است. سرما رفته رفته به درون استخوانها نفوذ می کند و آن سه نفر را در خود مچاله می کند. همت که از ناراحتی سینوزیت رنج می برد، دستش را روی پیشانی می گذارد و چشمانش را به هم می گذارد. موسی متوجه می شود، چفیه اش را باز می کند و به او می دهد.

-ببیند دور پیشانیت...اگر گرم بشود، دردش ساکت می شود.

  همت چفیه را می گیرد و آنرا با دستان لرزانش به دور پیشانیش می بندد.

لندکروز به جاده ای کوهستانی مرسد. کاک سیروس، موسی را راهنمایی می کند. حالا صدای تیراندازی ها بلندتر از قبل به گوش می رسد. دیگر هیچ موجود زنده و وسیله نقلیه ای در جاده دیده نمی شود. رفته رفته شک و نگرانی مثل یک کرکس به دل موسی می نشیند. او به حرف های نیروها درباره مشکوک بودن کاک سیروس و اعتماد بیش از حد ابراهیم فکر می کند.

لند کروز از سربالایی جاده به سختی  بالا می رود. بر شدت سرما افزوده می شود. موسی، لرزش تن همت را احساس می کند. او در حین گذر از پیچ جاده، پاهای  کسی را می بیند که از زیر برف ها بیرون زده، کاک سیروس و همت هم این صحنه را می بینند. کاک سیروس محکم می زند روی داشبورد و می گوید:«نگه دار!»

موسی می زند روی ترمز. کاک سیروس از لند کروز پایین می پرد و خودش را به او می رساند. همت دوان دوان به دنبالش می رود، موسی اطراف را مراقبت می کند تا مبادا تله ای در کار باشد.

  همت لوله ی سلاحی را می بیند که از زیر برفها بیرون آمده است. کاک سیروس برفها را کنار می زند. پیرمردی  سلاح به دست نمایان می شود. کاک سیروس با تعجب می گوید: «این کاک نایب، نگهبان جاده است، از سرما یخ زده.»

  همت، صورتش را به سینه کاک نایب می چسباند، به صدای قلبش گوش می دهد. سپس شروع می کند به دادن نفس مصنوعی و می گوید: «باید زود برسانیمش بیمارستان.»

  همت زیر بغل کاک نایب را می گیرد و از زمین بلندش می کند. کاک سیروس با یک دست پاهای کاک نایب را بلند می کند و با یک دست، سلاح او را بر می دارد. می خواهد کاک نایب را پشت لندکروز سوار کند، اما همت او را روی صندلی می نشاند و می گوید: «اگر پشت ماشین سوارش کنیم، تا آن جا می میرد. باید بدنش را تا بیمارستان گرم نگه داریم.»

  کاک سیروس می گوید: «جلو که جا نیست، سه نفری هم به زور جا شدیم.»

   همت پشت ماشین سوار می شود، می گوید: «حالا هم سه نفری بنشینید. فقط سریعتر که جان این پیرمرد در خطر است.»

  کاک سیروس که از کاک همت جا خورده، با تعجب نگاهش می کند. موسی از ماشین پیاده می شود و می گوید: «ابراهیم تو سینوزیت داری، همین طوری هم حالت خوب نیست. بیا بنشین پشت فرمان...»

  همت می پرد وسط حرف موسی و با تشر می گوید: «م گویم جان این پیرمرد در خطر است. زود سوار شو، تا خود بیمارستان تخت گاز برو. تند باش.»

  موسی که می داند اصرار نتیجه ای ندارد، پشت فرمان می نشیند و به راه می افتد.

   هرچه سرعت لندکروز بیشتر می شود بخاری  ماشین اتاقک را گرم تر می کند. رفته رفته بدن کاک نایب گرم شده و آه و ناله اش بلند می شود. کاک سیروس بدتر از قبل در سکوتی عمیق فرو رفته است. سکوتِ این بار او از شرم و خجالت است.

موسی آینه ماشین را روی همت تنظیم می کند و با حسرت نگاهش می کند. همت پشت ماشین مچاله شده است و هر لحظه لایه ای از برف بر سر و روی او می نشیند و او را سفید پوش می کند.

موسی در طول راه به اعتماد همت فکر می کند و حرفهای جور وا جور نیروها. وقتی به بیمارستان می رسند از ماشین پایین می پرد و به سراغ همت می آید. همت مثل یک گلوله یخی در پشت لندکروز بی حرکت مانده است.  موسی هر چه صدا می زند جوابی نمی شنود. کاک سیروس به تنهایی کاک نایب را به دوش می کشد و به اورژانس می برد. موسی می پرد بالای لندکروز و برف ها را از روی همت کنار می زند. همت یخ زده است. موسی در حالی که از دلشوره و نگرانی بغض کرده، پرستار ها را صدا می زند.

شب است.موسی در اتاق نگهبانی نشسته و به همت فکر می کند. ملاقات به بیمارستان رفت، کاک نایب مرخص شد ولی همت هنوز بستری بود.

  موسی از سرما خود را مچاله کرده و به رازی فکر می کند که هنوز برای خیلی از نیروها ناشناخته مانده است. راز جذابیت همت. هنوز بعضی ها می پرسند: همت چطور به ضدانقلاب اعتماد می کند؟ آنها چطور عاشق همت می شوند؟ نکند با این کارهایش می خواهد مقر را دو دستی تقدیم ضدانقلاب کند؟

از تاریکی صدای پا می آید. موسی به خود می آید، سلاحش را بر می دارد و ایست می دهد. صدای پا قطع می شود. موسی در حالی که تفنگش را مسلح می کند، داد میزند: «هر کسی هستی، دستهایت را ببر بالای سرت.... آرام بیا جلو. دست از پا خطا کنی، شلیک می کنم.»

چند مرد مسلح در حالی که سلاح هایشان را بالای دست گرفته اند، پیش می آیند. موسی می پرسد: «کی هستید؟»

یکی که از همه مسن تر است با صدای بغض آلودی می گوید: «من کاک نایبم. با پسرهایم آمده ایم سرباز کاک همت بشویم. آمده ایم صادقانه در رکاب همت بجنگیم.»



:: بازدید از این مطلب : 467
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سلام ب همه دوستای گلم

من خیلی خوشحالم ،

امروز یکی از بهترین و خوبترین و به یاد ماندنی تریــــــــــــــــــــن روزای زندگیم بود .

اگه گفتین چرا !!

نمیدونین ؟

اوکی خودم میگم ؛

چون تولد 18 سالگی عشقم بود .

امروزو با سحرجونم گذروندم ، جاتون خالی ، کلی خوش گذشت .

رفتیم تو پارک آمل ، تو چمنا ، پشت شمشادا نشستیم

با کیک و شیرینی و کلی خرت و پرت

ما 2 تا تنها

مدام این جمله رو بهش میگفتم و میبوسیدمش : من و تو با همیم ، مال همیم ، یه عشق 2طرفه بین ماست ک نمیذاره هیچ وقت از هم جدا شیم .

در آخر باز میگم

سحرجونی

عشقمی

عمرمی

زندگیمی

نفسمی

قلبمی

تولدت مبارک

ایشالا 120 سال با هم باشیم و امروزو جشن بگیریم

بـــــــــــوووووووووووووووس



:: بازدید از این مطلب : 496
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 08 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران