نوشته شده توسط : alavijeh2011
نام خدای خوب، خدای مهربان

 

"قند" خون مادر بالاست.

دلش اما هميشه "شور" مي زند براي ما؛

اشک‌هاي مادر, مرواريد شده است در صدف چشمانش؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!

دستانش را نوازش مي کنم؛ داستاني دارد دستانش.

قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار،

 تا چشمانم بهشت را نظاره کنند... 

--------------------------------------------

روز مادر را اول از همه به مادر عزیزتر از جانم تبریک می گویم...هیچگاه نخواهم توانست ذره ای، حتی ذره ای از لطف و محبتت رو جبران کنم مادرم....دوستت دارم

همچنین به دوستان خوب وبلاگیم و مادران عزیز، روز مادر را تبریک می گویم....تک تک شماها مادری نمونه هستید که عشق در وجودتان ساری و جاری است.

خداوندا!

بهترین لحظه ها را نصیب مادرم کن...

چرا که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.

 




:: بازدید از این مطلب : 397
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

به نام خدای خوب، خدای مهربان

 

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم .

پروفسور جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا نخواهد موشک هوا کند.


پشت هر کوه بلند

سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باغ کسی می خواند که خدا هست دگر غصه چرا؟؟

آرزو دارم

خورشید رهایت نکند

غم صدایت نکند

ظلمت شام سیاهت نکند

و تو را از ره عشق که ره پاکان است

حضرت دوست جدایت نکند.




:: بازدید از این مطلب : 488
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
حتما انجام بدین!

699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699 699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699 699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699 699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699 699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996 699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666

شماره هاي بالا را انتخاب كنيد
بعد Ctrl + F را بزنید

بعد شماري 9 را بزنيد
و حالا Ctrl + Enter را بزنید


http://marshal-modern.ir/Archive/28196.aspx

 

ایران عزیز همیشه ودر همه جا در قلب وروح ما جای داری



:: بازدید از این مطلب : 404
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

چاقاله با یک عروسک رفته به مهد کودک
عروسک

چاقاله با یک عروسک

رفته به مهد کودک

خیلی اونو دوست داره

به اون می‏گه وروجک

هر روز به این عروسک

غذا می‏ده، آب می‏‏ده

قصّه براش می‏خونه

به چشم اون خواب میده

از مهد کودک، اون‏ها

با هم می‏آن به خونه

دست همو می‏گیرن

چاقاله براش می‏خونه:

«وروجکم قشنگه

از همه کس بهتره

اما غذا نخورده

مثل مداد لاغره»

وروجک هم می‏خونه:

«چاقاله بادوم عزیزه

به زور توی دهانم

آب و غذا می‏ریزه

آخه عروسکا که

از این چیزا نمی‏خوان

نه چاق می‏شن نه لاغر

آب و غذا نمی‏خوان



:: بازدید از این مطلب : 536
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سلام نفسم، عسلم ،

عشقم، وجودم،

محمد صدرای نازم

 

خوبی عزیزممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زیبا

الان سه روزه که دارم روی از شیر گرفتنت کار میکنم، از روز جمعه تا امروز فقط3 وعده شیر خوردی اونم دیروز صبح بود که با قلدوری هرچه تمامتر خودت دست به کار شدینیشخند ، منم بهت هیچی نگفتم، وقتی خوردنت تموم شد، خودت دست کشیدی و از بغلم پریدی پایین و رفتی دنبال بازی کردنت.

مامانی خیلی خوشحالم که دارم موفق میشم تو همون نی نی وابسته به می می مامان بودی که نمیشد ازش جدات کرد، ولی انگار خود خدا داره کمک میکنه،

روز یکشنبه 91/2/31 

باباجون حرم بود و من و مامان مریم و مادرجون هم رهسپار حرم آقا علی ابن موس الرضا (ع)  شدیم .طبق نوشته کتاب ریحانه بهشتی بعد از زیارت و دعا و خواندن سوره مبارک یس و فوت کردن به آبمیوه محمد صدرا جون ،آخرین شیر رو به   عزیزم در حرم دادم و با چشمان اشک آلود از امام مهربانیها خواستم  که مهر شیر خوردنو از دل تو و من ببره ...و فقط تصمیم گرفتم که دیگه بهت شیر ندم، اونم به خدا فقط برای سلامتی خودته مامان جون.زیبا

(دو سال و 10روزگی به ماه قمری)  ( 10 روز مونده به دوسالگی به ماه شمسی)

زیبا

 

الان هم سه روزه که موفق شدم، یه وقتهایی خودت میای سراغش و خودت رو لوس میکنی و دستای قشنگت رو میبری سمت چشمات و غنچه میکنی و بعد چشمات رو هم لوس میکنی و کوچیک میکنی و میگی:   ای جی جی ناژه  بعد میگی فرشته ها از آسمون اومدن جیجی مامانی رو تلخ کردن. .. این داستان رو واسه همه میگی مخصوصا ارشیا و ارسلان جونی زیبا

منم بهت میگم آره مامانی جی جی تلخ شده بعد یه مقدار آجیل یا چوب شور که خیلی دوست داری با آب میوه یا شیر آقاگاوه(به قول خودت)بهت میدم و مشغول خوردنشون میشی و دیگه  اصلا سراغش نمیای.

.زیبا

گل پسرم اینم یه جوری تزکیه شدن نفسه دیگه؛ مثل اون عارفانی که نفسشون رو از تمایلات نگه میدارم تو هم الان همین کار رو داری میکنی فقط فکر کنم کار تو دشوارتره ، آخه تو کوچولویی نازگلم و برات خیلی سخته که از چیزی جدا بشی که دوساله باهاش هم آغوشیماچ

دنیای زیبا

 

مامانی هیچ وقت اولین شیردادن به تو رو فراموش نمیکنم، وقتی به دنیا اومدی ساکت و آروم فقط با تعجب دور و برت رو نگاه میکردی، انگار دوست داشتی همون اول از همه چیز با خبر بشی، خانم پرستار دور یه ملحفه سبز رنگ پیچیدت و گذاشتت روی دلم، ای وای خدای من یعنی همه چیز تموم شد، حالا این کوچولوی با وزن سه کیلو وپانصد وپنجاه  گرمی /قد پنجاه و دو 52 سانتی متر/دور سر سی وهفت 37سانت/وگروه خونیت +o   (بیمارستان بنت الهدی   خانم دکتر صدیقه آیتی)  ناز برای منه، خدایا شکرت، خدایا شکرت که بچه سالم بهم دادی ، همون لحظه برات دعا کردم که خدایا صالحش کن. خدایا خودت نگه دارش باش. دستامو میکشیدم روی کمرت و نازت میکردم، تو هم هیچ حرکتی نمیکردی و زل زده بودی به صورتم. مامانی تا اونجایی که من شنیدم این حرکات از نوزادهای تازه وارد بعیده، معمولا همه نوزادها اول جیغ میکشن و گریه میکنن، ولی تو ساکت و باهوش فقط به اطراف نگاه میکردی.

زیبا

   توی بغلم گرفتمت و تو هم اون لبای نازت رو باز کردی و شروع کردی به مکیدن. اشک امانم نمیداد، همینطور فقط خدا رو شکر میکردم و تو رو میبوسیدم و اشک میریختم. لحظه های خاصی بود، بعد از چند دقیقه دیدم تو خوابیدی و دیگه شیر نمیخوری، صورتت رو برگردوندم به سمت صورت خودم و نگاهت میکردم و میبوسیدمت و ریز ریز اشک میریختم. 

 

زیبا

چه لذتی داشت وقتی بغلت میکردم و بهت شیر میدادم، حس میکردم فقط مال منی، فقط مال  من. تمام وجودم رو بهت میچسبوندم و آروم فشارت میدادم و سر قشنگت رو که بوی گل یاس میداد بوس میکردم، فقط من بودم که توی اون لحظه داشتم از وجود نازت بهره میبردم. خوش بحال مادرهایی که به بچه هاشون شیر میدن چون فقط اونا میتونن این حس رو تجربه کنن و دلم میسوزه برای باباهایی که برای کوچولوهاشون زحمت میکشن ولی هیچ وقت یه همچین لذتی رو تجربه نکردن. واقعا لذت بخشهههههههه.

 دنیای زیبا

پسرم خیلی دوستت دارم. یاد اون لحظات که میوفتم بی اختیار بغض گلوم رو میگیره. حالم منقلب میشه.

 

حالا بعد از دوسال که با عشق، چه لحظاتی رو با هم طی کردیم، چه شبهایی رو بیدار بودیم، چه روزهایی رو با هم گذروندیم، باید پرونده شیر خوردن از وجود مامان هم بسته بشه ، چون تو بزرگ شدی و یواش یواش داری برای خودت مرد میشی و باید مستقل از وجود مامان و بابا بشی. گلم همه جوره پشت سرتم و نمیزارم کوچکترین چیزی قلب قشنگت رو برنجونه.

زیبا

 

 وجودم، نفسم، عشق تو توی دلم ریشه دوونده دوستت دارم یه دوست داشتن عمیق، وقتی این رو میگم یه چیزی ته دلم میلرزه، یه حسی قلبم رو فشار میده.دنیای زیبا

گل نازم امیدوارم همیشه توی زندگیت مثل همین حالا با حوصله و صبور باشی.دنیای زیبا

گلم از این به بعد هم سعی کن آروم باشی تا این مرحله از زندگیت هم با موفقیت تموم بشه.

 

زیبا

 ش :   شادابي

 

 ي : يكتا وبي همتا

 

 ر : رحمت

 

 م : مصونيت

 

 ا : آرامش

 

 د : دوستي ومحبت

 

 ر : رشد مطلوب

اینهم یک شعر قشنگ که دیگه ....

مادرم شيرت پيام زندگي است – شيرتوعاري زهرآلودگي است

 مادرم شيرت سرود زندگي است – شيرتوخود منشا سازندگي است

 

 مادرم جسمم زشيرتوقوي است- روح وجسم از هرچه بيماري تهيست

 

 مادرم شيرت نشان رحمت است- شيرتورازي زسر خلقت است

 

شيرتودارد هزاران امتياز- كرده جسمم رازدرمان بي نياز

 

 شيرتوداده هزاران ايمني- كرده جسمم رامصون بابرتري

 

شيره جانت غذاي كودك است – اين نشان عشق توبركودك است

 

 شيرومهرت هردو ازايثارتواست- سينه ات سرچشمه ايمان تواست

 

 مادرم باتيك تاك قلب تو- بانوازش هاي دست گرم تو

 

 شير تو برمن گوارا ميشود- مهروعشق واستقامت ميشود

 

 مادرم باشيرتوكامل ترم- هوشمند وپرتوان و برترم

 

 تومرا خوشنود وخوشدل كرده اي-چون كه با شير خودت پرورده اي

 

خدا جونم میدونم که صدام رو میشنوی، میدونم که میبینیم و از ته قلبم باخبری، کمکم کن، کوچولوی نازم رو به تو میسپارم ، خودت نگه دارش باش.

دنیای زیبادنیای زیبا




زیبا




تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول



:: بازدید از این مطلب : 1080
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سالگی ات مبارک

سادگی را از آب به ارث برده ای و سخاوت را از آفتاب

مهربانیت به باران می ماند  و شادیت به چشمک زدن ستاره ها

و وجودت زایش همه دوست داشتنیهاست

عزیزترینم، بهترینم، تمام زندگی من، پسرم محمد صدرا تولدت مبارک


 

دو سال گذشت و در بهاری دیگر پسرم پا به دومین بهار زندگی گذاشت. خدای خوب من هزاران بار شکر...... 

هزاران بار شکر  برای                                     

                 دو سال تن سالم

                            دوسال تجربه حس زیبای مادری

                                      دوسال عشق و امید به زندگی

                                                 دو سال خوبی و خوبی و خوبی....

پسرم بزرگ شدی و من پا به پای تو آموختم

  • هر وقت از دورویی، دروغ، نفاق و نقاب بر چهره داشتن خسته و بیزار شدم، مقابل تو بنشینم و به چهره تو نگاه کنم. تمامی صداقت را خواهم یافت.
  • هر وقت از عالم و آدم ناامید شدم، از روزگار خسته و مایوس شدم و از همه چی ناکام، مقابل تو بنشینم و به چهره تو نگاه کنم.امیدی به بلندای ابدیت را خواهم دید.
  • هر وقت از ظلم خسته شدم، از ستم از بیرحمی، به چشمهای تو نگاه کنم. در آنها پر از رحم خواهم دید، عطوفت، محبت و لطافت را خواهم دید.
  • هر وقت دلتنگ خدا شدم، به چهره تو نگاه کنم که خدا را در آن خواهم دید که تو نمایش زیبای خدایی و چهره تو جلوه خداست.

مثل همیشه دعای مادر برای بدرقه عمرت

از خدا میخواهم  همیشه برقرار باشی تا هیچوقت بیقرارت نباشم

باز هم اینجا از پدر و مادر خوبم که در این دو سال زحمت نگهداری محمد صدرا رو به عهده داشتند تشکر میکنم...یک عمر مدیون مهربانیهاشون هستم....از خدا هر چیزی که خیره برای این دو عزیز خواهانم.

http://msadra89.blogfa.com//post24.php



:: بازدید از این مطلب : 470
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

محمد صدرای عزیزم از این عکس و داستان کوتاه خوشم اومد تو وبلاگت گذاشتم 
که هم خودم و هم هر کی که دوست داره ببینه 
و بخونه.




داستان کوتاه در مورد خانواده


با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: “اه ! ازسرراه برو کنار” قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم …

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی …
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم … بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو …

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو …

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه “خانواده” یعنی چه ؟!

       



:: بازدید از این مطلب : 414
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود....



:: بازدید از این مطلب : 472
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت ...

:: بازدید از این مطلب : 506
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده....



:: بازدید از این مطلب : 470
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران