نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

 

آیا میدانید : در تایوان بشقابهای گندمی درست میشود وافراد بعد از خوردن غذا بشقابهایشان را هم میخورند.

آیا میدانید : گوش و بینی درتمام طول عمر انسان در حال رشد میباشند و بزرگتر میشوند.

آیا میدانید : آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست میباشد.

آیا میدانید :اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند.

آیا میدانید :بزرگترین دریای دنیا دریای مدیترانه است و عمیقترین نقطه آن به ۴۳۳۰متر میرسد.

آیا میدانید : فقط پشه ماده نیش میزند و از پروتین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده میکند.

آیا میدانید : هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.

آیا میدانید :مقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.

آیا میدانید : جمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.




:: بازدید از این مطلب : 663
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

ویتامین‌ها و موادمعدنی موادی هستند که در موادغذایی که می‌خوریم یافت می‌شوند. بدن شما برای اینکه درست کار کند و بتوانید آنطور که باید رشد کرده و بزرگ شوید، به آنها نیاز دارد. هر کدام از ویتامین‌ها یک نقش خاص در بدن ما دارند. مثلاً:

• ویتامین D در شیر به محکم شدن استخوان‌هایتان کمک می‌کند.
• ویتامین A در هویج به قوی شدن چشم‌هایتان کمک می‌کند.
• ویتامین C در پرتقال که اگر بدنتان زخم شود به زودتر خوب شدن آن کمک می‌کند.
• ویتامین‌های B در سبزیجات برگدار که به تولید پروتئین و انرژی در بدن کمک می‌کنند.

ویتامین ‌ها در آب و چربی زندگی می‌کنند

ویتامین‌ها دو نوع هستند: محلول در چربی و محلول در آب.

وقتی موادغذایی می‌خورید که ویتامین‌های محلول در چربی در خود دارد، این ویتامین‌ها در بافت‌های چربی بدن شما و در کبد ذخیره می‌شوند. آنها در چربی‌های بدنتان منتظر می‌مانند تا بدنتان به آنها نیاز پیدا کند.

ویتامین‌های محلول در چربی دوست دارند که مدتی در بدنتان انبار شوند—بعضی از آنها چند روز و بعضی تا 6 ماه آنجا می‌ماند. بعد وقتی وقت استفاده آنها می‌شود، وسیله حمل خاصی در بدنتان آنها را به آنجایی که لازم است می‌برد. ویتامین‌های A، D، E و K همه ویتامین‌های محلول در چربی هستند.

ویتامین‌های محلول در آب فرق می کنند. وقتی غذاهایی می‌خورید که ویتامین‌های محلول در آب در خود دارند، این ویتامین‌ها مدت زیادی در بدنتان ذخیره نمی‌شوند. درعوض، وارد جریان خونتان می‌شوند. هر مقدار از آنها که توسط بدنتان استفاده نشوند از طریق ادرار از بدنتان بیرون می‌آید.

به همین دلیل این نوع ویتامین‌ها باید مدام جایگزین شوند. ویتامین‌ C و گروه بزرگ ویتامین‌های B—B1 (تیامین)، B2 (ریبوفلاوین)، نیاسین، B6 (پیریدوکسین)، اسید فولیک، B12 (کوبالامین)، بیوتین و اسید پانتوتنیک ازجمله این ویتامین‌ها هستند.

ویتامین ‌ها نیازهای شما را تامین می‌کنند

بدن شما ماشین خیلی قوی است که می‌تواند خودش کارهای زیادی را انجام دهد اما یک کاری که نمی‌تواند انجام دهد ساخن این ویتامین‌ها است. به خاطر همین هم موادغذایی وجود دارند. بدن شما می‌تواند ویتامین موردنیاز خود را از موادغذایی که می‌خورید به دست آورد زیرا غذاهای مختلف ویتامین‌های مختلفی در خود دارند. نکته مهم این است که از موادغذایی مختلف استفاده کنید تا همه این ویتامین‌ها را برای بدنتان تامین کنید. بااینکه بعضی بچه‌ها هر روز یک عدد قرص مولتی‌ویتامین می‌خورند اما بیشتر بچه‌ها اگر بتوانند در روز از نواع مختلف موادغذایی استفاده کنند، خیلی به این قرص‌ها نیاز ندارند.

حالا اجازه بدهید نگاه دقیقتری به ویتامین‌ها داشته باشیم:




:: بازدید از این مطلب : 613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

برای فرزندانتان ،
بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگری ، بادکنک بخرید .
-
به او یاد میدهد که باید بزرگ باشد اما سبک ،
تا بتواند بالاتر برود .
-
به او یاد میدهد که چیزهای دوست داشتنی می‌توانند در یک لحظه ، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند ،
پس نباید زیاد به آنها وابسته بشود .
و مهمتر از همه :
- به او یاد میدهد که وقتی چیزی را دوست دارد نباید آنقدر به او نزدیک شود و به او فشار بیاورد که راه نفس کشیدنش را ببندد ،

چون ممکن است برای همیشه او را از دست بدهد

تا بعد....





:: بازدید از این مطلب : 591
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب...

صبر کن ای سهراب

قایقت جا دارد...

من هم از فکر، فضا ، همهمه اهل زمین دلگیرم

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

گل سرخی که اشارت کردی

همه اهل زمین می گویند

چقدر خار بدی دارد آن

و کم اند آنان که

خار را می بینند

و به خود می گویند

چه گل زیبائیست در کنار این خار

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب...






:: بازدید از این مطلب : 545
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

لحظه ای که فلورانس چادویک به روبروی خود نگریست چیزی جز مه نمی توانست ببیند. او بیش از شانزده ساعت تمام مسافت زیادی از مسیر میان جزیره کاتالیا و ساحل کالیفرنیا را شنا کرده بود. بدنش کرخت و خسته شده بود. مه به قدری غلیط بود که او به دشواری قادر به دیدن قایق های محافظش بود. کوسه ها دور و بر پیکر تنهای او گشت می زدند و فقط با صدای گلوله های تفنگ بود که پراکنده می شدند. او علیرغم تمام این مشکلات ساعات ها تلاش می کرد و میلیون ها نفر از مردم کشورش از طریق تلویزیون های خود شاهد پیشرفت او بودند.

داخل یکی از قایق هایی که در جوار او حرکت می کرد مادر و مربی اش نشسته بودند و مدام او را تشویق می کردند. آن ها به او گوشزد کردند که فاصله زیادی تا رسیدن به  هدفش نمانده و نباید تسلیم گردد ام فلورانس پیش روی خود چیزی جز مه  نمی دید. او تسلیم نشده بود تا اینکه ناگهان از محافظین خود درخواست کرد که او را بالا بکشند و این در حالی بود که او فقط نیم مایل با هدف نهایی خود فاصله داشت!

او بعدها گفت: نمی خواهم شکست خود را توجیح کنم اما اگر قادر به دیدن خشکی بودم حتما موفق می شدم.

دو ماه پس از آن فلورانس بار دیگر شانس خود را امتحان کرد، بار دوم نیز هوا مه آلود و دریا بسیار سرد بود اما این بار او هدف را در ذهن خود ترسیم کرد. او می دانست که پشت این دیوار مه آلود خشکی قرار گرفته و تمام نیروی خود را برای رسیدن به آن به کار گرفت و نهایتا موفق شد به هدف نهایی خود دست پیدا کند. بدین ترتیب فلورانس چادویک نخستین زنی شد که کانال کاتالینا را شنا کرد و حتی به میزان دو ساعت رکورد شنای مردان را نیز شکست

یکی از علل موفقیت بزرگان این است که موفقیت های خود را در ذهن ترسیم می کنند

 تا بعد....




:: بازدید از این مطلب : 582
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

1- دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت رو برای خودت نگه دار!
آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن

2- دائم در حال یادگیری باش!
سعی کن بیشتر راجع به کامپیوتر، کارهای دستی، باغبانی و خلاصه هرچی که فکرمیکنی یاد بگیری. هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه "مغز بیکار پاتوق شیطانه" این شیطان هم اسمش آلزایمر
ه
3- از چیزهای ساده، لـــذت ببر

4- اغلب بخنـــــد، خنده­های طولانی
اونقدر بخند که نفست بند بیاد
اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون
5- گاهی اوقات كمی هم اشک بریز
سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست، اما ادامــه بده
تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود مــا هستیم، پس تا وقتی که زنده­هستی زندگی کن

6- دور و اطرافت رو با آدمها و چیزهایی پُرکن که دوستشون داری
با دوستها و فامیل، با یادگاری­هات، موسیقی، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی كه باعث خوشحالی­ات میشوند.
خوب حالا خونه­ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟
بگو ببینم، رابطه­ات با خدا چطوره؟

7- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!
اگر سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی
اگر وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی
اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر

8- به سمت ناراحتی­هات سفر نکن!
برو به یک مرکز خرید، برو به یك محله دیگر، حتی برو یه کشور دیگر
، اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه

9- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده

تا بعد....

 




:: بازدید از این مطلب : 647
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

چه‌ نادانند و ساده اندیش، آنان‌ كه‌ می‌پندارند عشق‌، از طریق همنشینی دراز مدت و همراهی‌ مستمر پدید می‌آید. حقیقت‌ آن‌ است‌ كه‌ عشق‌ و محبت حقیقی‌، حاصل‌ تفاهم‌ روح‌ و روان طرفین است‌ که در یك‌ لحظه حاصل میگیرد و احتیاج به گذشت زمان طولانی ندارد. عشق اگر در یك‌ لحظه‌ ایجاد نگردد، با گذر سال‌ها و نسل‌ها نیز به‌ وجود نخواهد آمد.


جبران خلیل جبران




:: بازدید از این مطلب : 705
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

در روزگاران قدیم بانوى خردمندى كه به تنهایی و پیاده سفر می كرد در عبور از كوهستان سنگ گرانقیمتی را پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. آن بانوى خردمند كیف خود را باز كرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در كیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد. مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت. او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمتی را داشته باشد. چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد. بنابراین مرد بازگشت و با سختی فراوان آن بانو را پیدا كرد و سنگ گرانقیمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خیلی فكر كردم و می دانم كه این سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز می گردانم به این امید كه چیزی به من بدهی كه از این سنگ باارزشتر باشد. بانوى خردمند گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی كه باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی كنی! زن پاسخ داد: قناعت. به همین دلیل است كه می گویند افراد، ثروتمند و یا فقیرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند. ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می كنیم و با آنچه می بخشیم یك زندگی می سازیم.

تا بعد.....

 




:: بازدید از این مطلب : 546
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

گاهی لازم است برای چیزهایی دلیل بیاوری که تا پیش از این خود به صورت یک اصل ، بی بدیل بوده اند ، گاهی باید بعضی قراردادها را تجدید کنی ، باید در بعضی ها رفوزه شوی . بعضی ها را قبول کنی که اشتباه کرده ای و به سختی در آرزوی برگشت باشی.

گاهی لازم است برای بودن دلیل بیاوری ، به انسان فراموش کار نشان بدهی که هستی و وجود داری  دیده نشدن را به گردن قضا و قدر نیندازی و باید تجدید کنی بودنت را و وزنه سنگینی ببندی به نخ بادکنک شخصیتت تا به آسانی راه آسمان و خیالی شدن را نپیماید . باید یاد بدهی که بودن ارزش دارد و تداوم بودن نباید از وزنش بکاهد و به روزمره گی بیافتد . باید نشان بدهی که ارزش لبخند بیشتر از آنی است که به عنوان عادتی بر چهره،بشناسند آن را ، شاید بعضی اوقات لازم است غرور خود را نشان دهی و وزنه بودنت را سنگین کنی .

نمی دانم چرا ولی بعضی مواقع لطف و مهرت را چنان بی تفاوت به کنار می زنند که  مجبور میشوی مسیر ساده محبت را به سمت مسیری سخت و مرموز کج کنی .

زیاد نباش…زیاد هم خوب نباش…زیاد دم دست نباش…زیاد که خوب باشی… دل آدم ها را می زنی..آدم ها این روزها ، عجیب به خوبی..به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند…زیاد که باشی…زیادی می شوی…محبت زیادی ، همیشه آدمها را خراب می کند …گاهی آدمها می روند نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده …به این دلیل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند …او که رفتنی ست ، بگذار برود…

 تا بعد....





:: بازدید از این مطلب : 583
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی


زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟

من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!…

 تا بعد....





:: بازدید از این مطلب : 532
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران