نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
شهید مهدوی آرزویش شناساندن شهید عبدالحمید حسینی به همه بود؛ که با تلاشهای ایشان این آرزو به حقیقت پیوست.
- اما این که چگونه با این شهید آشنا شد، چطور او را از بین 14000 شهید شهرمان انتخاب کرد و رابطه اش با اوچگونه بود ، چه خصوصیتی از آن دید که شیفته اش شد؟ و چرا عبدالحمید؟
و چرا با همه قوا سعی کرد ما او را بشناسیم، او در سن جوانی پرواز کرد وما را با علامت سوالها تنها گذاشت...
همچنان به صورت یک راز (طبق گفته مادر ایشان) بین خودش، خدایش و عبدالحمید باقی مانده است و شاید هر وقت صلاح خدا باشد این راز فاش بشود.
بعد از سمینار آشنایی با سرباز فدایی اسلام پاسدار شهید عبدالحمید حسینی با مادر بزرگوار شهید محمد مهدوی در مورد چندی از مسائلی که در سمینار مطرح شد صحبتهایی کردیم......

**چطور شهید مهدوی با شهید عبدالحمید آشنا شد؟
هفت سینی به نام هفت سین شهدا که با نام هفت شهید سید تزئین شده بود و نام شهید عبدالحمید حسینی هم در بین آن 6 شهید بود فکر کنم اولین بار توجه محمد را جلب کرده بود؛ اولها محمد فکر می کرد که شهید حسینی سید است ولی بعدها فهمید که ایشان سید نیستند.
محمد با خواندن کتاب شهید عبدالحمید حسینی به او علاقه مند شد و از دفتر دارالرحمه قبر او را پیدا کرد.
بعد سراغ هم رمزهای ایشان سردار مینایی، سردار نصیری و خواهر ایشان حتی آقای آیت الله سید علی اصغر دستغیب (به این دلیل که عبدالحمید زمانی محافظ آقای دستغیب بودند ) رفت.
جالب این که همگی از محمد می پرسیدند چرا دوست داری از عبدالحمید بدانی؟ تو که زمان عبدالحمید هنوز متولد نشده بودی؟ محمد هم در جواب آنها می گفته باید شهدا را به همه نشان دهیم و این وظیفه بر گردن همه ما است.
حتی خود محمد تمام برنامه ریزی ها و سخنرانی های بزرگداشت فدایی امام زمان (عج) را هماهنگ کرده بود تا یک روز خودش آن را برگزار کند اما حال که شربت شهادت را نوشیده دوستانش آن را اجرا کردند و البته که محمد و روح پاکش هم حضور داشتند.
هرهفته سر قبرش می رفت و با او صحبت می کرد.
بهش می گفتم مادر جان شبها خوب نیست به دارالرحمه بروی؛ می خندید و می گفت: نه مادر! «اینقدر شهدا من را تحویل می گیرند، جلوم بلند می شوند، با هم نماز شب می خوانيم آنقدر با شهدا حال می کنم که نگو.»
خواهر عبدالحمید حسینی می گفتند: اولین باری که محمد به من زنگ زد و از من خواستند که با پدر یا مادرم صحبت کنند و من گفتم که هر دو آنها به رحمت خدا رفته اند؛ معذب شد، احساس کردم این از آن جوانهایی است که صحبت با یک خانم براش سخت است؛ بهش گفتم آقای مهدوی شما چند سال دارید؟ گفت: 19 سال. گفتم: چند سال از فرزند کوچک من کوچکتر هستی و من جای مادرت هستم؛ با این حرف مثل این که خیلی راحت تر توانست با من در مورد عبدالحمید حرف بزند.
محمد ساعت ها با خواهر عبدالحمید در مورد ایشان تلفنی صحبت کرده بود، بدون اینکه همدیگر را ببینند و همیشه به آن خواهر بزرگوار می گفت که من می خواهم برای عبدالحمید کاری بکنم (گردنم است). شب آخری، قبل از اینکه کانون بیاید زنگ زد به خواهر عبدالحمید و برخلاف همیشه به او گفته بود می خواهم با عبدالحمید یک کار استثنایی بکنم. – و همان شب ساعت 21:15 محمد پرواز کرد.
بعد از شهادت محمد، خواهر عبدالحمید به خانه ما آمد و وقتی در اتاق محمد، عکس برادرش را دید خیلی تعجب کرد چون می گفت این عکسی است که فقط خودش تنها داره.......... (و این همان عکسی است که در تراکتها زده بودند)
مادر شهید مهدوی ادامه دادند محمد خیلی این عکس را دوست داشت همیشه با شوق به آن نگاه می کرد و به من می گفت: «مامان ببین این شهید، تیر به گلوش خورده، چقدر خوبه که آدم این جوری شهید بشه».
و شاید شهید مهدوی در دلش ادامه می داده: (من نیز همین گونه شهید می شوم در سن 20 سال و 7 روزگی تقریباً مثل عبدالحمید).
تقریباً روزهای آخر بود که محمد بهم گفت: مامان من مستجاب الدعوه شدم؛ گفتم مامان جان یعنی چی؟
گفت: هر وقت حس می کنم، که چیزی می خواهم قبل از اینکه به زبان بیاورم، خدا آن را برآورده می کند، مامان برام دعا کن و من هم براش دعا کردم و گفتم حالا بگو ببینم حاجتت چی هست؟ چیزی نگفت.
ای شهیدان! برای ما جامانده ها هم دعا کنید که به کاروان شما محلق شویم چون شما مستجاب الدعوه هستید.
مادر شهید مهدوی داخل وسایل محمد شعری را که او برای دوست شهیدش سروده بود این چنین می خواند:
******
یک صبا ازم پرسد تو کیستی؟
این مکان از بهر چیستی؟
گفتمش عبدالحمیدم
زنده من با این امیدم
بهر این از خلق بریدم
بهر عشق مرتضی با سر دویدم
هر زمانی، یاد یاران را شنیدم
بهر عشق پاکشان دویدم
دردشان را با جان خریدم
تا که مولا داد این نوید
من کیم؟ عبدالحمیدم
خاکی ام، عبدالحمیدم
افلاکی ام، عبدالحمیدم
من کیم؟ عبدالحمیدم
دنیا و آئینم، حسین و مرتضی یند
اصلم از ارباب عشق است
نام من سردار عشق است
جان من ارزش ندارد
من کیم؟ عبدالحمیدم
جان ناقابل بدادم در مسیر حق پرستی
با همین ناقابلم شهد شهادت را خریدم
ناله کردم در فراق و دوری تو
هر زمانی هر مکانی نام یاران آشنا بود
بهر عشق پاکشان با سر دویدم
اصل از ایل و تبار عاشق بازان خدایی است
چون حسین بن علی (ع) در کل عالم شه، ندیدم
هر جا که سخن نام زیبای تو بود
افلاک و زمین به سر سپاری دیدم
جان را به نگاه مست دوست بخشیدم
محمد همیشه می گفت: هر کاری که می خواهی انجام بدهی، ببین دردی را از امام زمان (عج) دوا می کنه یا نه؟ - تکه کلامش بود –

این هم عکس سرباز فدایی امام زمان شهید عبدالحمید حسینی که در اتاق شهید مهدوی نصب است.




:: بازدید از این مطلب : 547
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد


:: بازدید از این مطلب : 569
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی


فرهنگ صحبت کردن در جامعه؟

چرا مردم ایران با صدای بلند صحبت می کنند؟ چرا مردم در خیابان زباله و آشغال می ریزند؟ چرا نسبت به هرزگی و چشم چرانی آشکار و علنی مردان و زنان در خیابان واکنش نشان نمی دهند؟ چرا بیهوده بوق های ماشین های شان را بصدا در می آورند؟ چرا از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت می برند و در موقعیت هایی که بدست می آورند مانند چهارشنبه سوری یا ایام محرم و رمضان با آتش بازی یا صدای بلندگوها مراعات حال دیگران را نمی کنند؟ چرا هنگام رانندگی به سهولت خطر می کنند و جان خود را معرض خطر قرار می دهند؟ چرا علی رغم مرگ آور بود مواد مخدر میلیون ها ایرانی به معتاد شده اند؟ چرا افراد نسبت به آلودگی محیط زیست حساسیت نشان نمی دهند در حالی که هر روز هزاران ایرانی ایرانی از بیمارهای تنفسی و سایر آلودگی های بهداشتی رنج می برند؟ چرا علی رغم اوقات فراغت فراوان و انبوه کتاب ها و مجلات کمتر وقت خود را صرف مطالعه می کنند؟ ما چرا هنگام قضاوت یا صحبت کردن مبالغه آمیز رفتار می کنیم و اغلب یک کلاغ چل کلاغ می کنیم؟ چرا نسبت به وقت حساسیت نداریم و و وقت شناسی را نمی شناسیم؟ چرا در چند چهره و دو رو هستیم؟ چرا از تمجید و تملق دیگران لذت می بریم و در عین حال در غیبت دیگران سعایت و بدگویی می کنیم؟ یکی از تجربه های فرهنگی زندگی دوزیستی فرهنگی درک اهمیت و تأثیر عامل فرهنگ در شکل دادن نوع رفتارهای اجتماعی ماست. این نکته که شخصیت و رفتار فرد از عوامل مختلف محیطی، تاریخی، زیستی، اقتصادی و روان شناختی تأثیر می پذیرد در رشته های مختلف دانشگاهی بحث شده است. این مباحث اغلب جنبه انتزاعی دارند و به صورت نظریه های علمی و غیر انضمامی برای دانشجویان ارائه می شوند. وقتی ما درمعرض یک تجربه میان فرهنگی قرار می گیریم این مباحث به نحو ملموس و قابل فهمی برای ما آشکار می شوند.
 
چرا مردم ایران با صدای بلند صحبت می کنند؟ چرا انگشت کردن در بینی امر چندان ناپسندی نیست؟ چرا مردم در خیابان زباله و آشغال می ریزند؟ چرا نسبت به هرزگی و چشم چرانی آشکار و علنی مردان و زنان در خیابان واکنش نشان نمی دهند؟ چرا بیهوده بوق های ماشین های شان را به صدا در می آورند؟ چرا از ایجاد مزاحمت برای دیگران لذت می برند و در موقعیت هایی که بدست می آورند مانند چهارشنبه سوری یا ایام محرم و رمضان با آتش بازی یا صدای بلندگوها مراعات حال دیگران را نمی کنند؟ چرا هنگام رانندگی به سهولت خطر می کنند و جان خود را معرض خطر قرار می دهند؟ چرا علی رغم مرگ آور بودن مواد مخدر میلیون ها ایرانی  معتاد شده اند؟ چرا افراد نسبت به آلودگی محیط زیست حساسیت نشان نمی دهند در حالیکه هر روز هزاران ایرانی  از بیمارهای تنفسی و سایر آلودگی های بهداشتی رنج می برند؟ چرا علی رغم اوقات فراغت فراوان و انبوه کتاب ها و مجلات کمتر وقت خود را صرف مطالعه می کنند؟ ما چرا هنگام قضاوت یا صحبت کردن مبالغه آمیز رفتار می کنیم و اغلب یک کلاغ چل کلاغ می کنیم؟ چرا نسبت به وقت حساسیت نداریم و و وقت شناسی را نمی شناسیم؟ چرا در چند چهره و دو رو هستیم؟ چرا از تمجید و تملق دیگران لذت می بریم و در عین حال در غیبت دیگران سعایت و بدگویی می کنیم؟
اینها پرسش هایی است که درهنگام مواجه با سایر فرهنگ ها و جوامع بیشتر توجه ما را به خود جلب
 می کند.  
 



:: بازدید از این مطلب : 664
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
یه نفر بالای برجش لم داده توی جکوزی

یه نفرآرزو داره که حموم بره یه روزی

یه نفر برای گربه اش می خره ژامبون اعلا

یکی واسه لقمه یی نون می ره از دیوارا بالا!

یه نفر جرینگی می ده خون بها رو تو تصادف

یکی دیگه واسه صنار توی حبس می پوسه مف مف . . .

یکی آخرای هفته، می ره ساحل قناری

یکی جون می کنه اما باز می مونه توی نداری!

یه جای شهربرای شام،صدتا کبک پرکنده می شن

یه جای دیگه سرشام،سفره ها شرمنده می شن!

فاصله خیلی زیاده از سربرج تا زیر پل،

آخه تا کی باید این درد،این عذاب بشه تحمل؟




:: بازدید از این مطلب : 707
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
خدایا کفر نمی‌گویم ..

پریشانم ...

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
 

                                                                          
دکتر علی شریعتی

 




:: بازدید از این مطلب : 685
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
این کار به دو روش صورت می گیرد. یکی از این دو روش فقط نیاز به کابل شبکه و دیگری علاوه بر کابل، نیازمند هاب است.

در اینجا شبکه کردن دو سیستم تنها با کابل شبکه را توضیح می دهیم. قبل از هر اقدامی برای شبکه کردن رایانه ها از وجود کارت شبکه اطمینان حاصل کنید. برای شبکه کردن دو رایانه لازم است که IP مشخصی برای هر دو سیستم تعیین کنیم. برای این کار به کنترل پنل سیستم بروید. در این قسمت گزینه Local Area Connection را انتخاب کرده و روی آن راست کلیک کنید. از منوی باز شده گزینه Propertiesرا انتخاب کنید. در این قسمت به سربرگ Networking رفته و روی Internet Protocol کلیلک کنید. پس از آن دکمه Properties را بزنید. در صفحه باز شده به سربرگ General رفته و روی گزینه Use The Ip Address کلیک کنید. در این قسمت آی پی رایانه را برابر 192.168.12.1  قرار دهید و یک مرتبه دکمه سربرگ را بزنید تا مقدار Subnet Mask برابر 255.255.255.0 شود. پس از انجام این کار از این قسمت خارج شده و مشابه این عمل را برای سیستم دوم انجام دهید. تنها فرقی که باید در تنظیمات سیستم دوم رعایت کنید این است که آی پی را برابر 192.168.12.2 قرار دهید. پس از پایان این مرحله، دو کامپیوتر شبکه شده است و شما باید برای مشاهده فایل های به اشتراک گذاشته شده به این صورت عمل کنید. وارد My  Computer شده و در قسمت آدرس، آی پی سیستم مورد نظر را وارد کنید.




:: بازدید از این مطلب : 628
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

انواع زن‌ها


 زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.
 زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد.
 زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.
 زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند.
 زنها مثل تخت خوابگاه هستند نوها و تازه هایشان کمیابند و کهنه هایش هم سرو صدا زیاد می کنند.
 زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همهشان می پرند.
 زنها مثل عینک دودی هستند با هردودنیا را تیره و تار می بینی.
 زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.
 زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا.
 زنها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان می شود اما کمی بعد دل آدم را میزند.
 زنها مثل زیر شلواری هستند مردا با هیچکدامشان جرأت نمی کنند به بازار بروند.
 زنها مثل لاستیک سواری هستند کمتر از چهارتا بیفایده است.
 زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند.

*+*+*+*++*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

انواع مردها


 مردها مثل مخلوط کن هستند در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد
 مردها مثل آگهی بازرگانی هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد
 مردها مثل کامپیوتر هستند. کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
 مردها مثل سیمان هستند. وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی
 مردها مثل طالع بینی مجلات هستند. همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند.
 مردها مثل جای پارک هستند. خوب هایشان قبلا اشغال شده و آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم
 مردها مثل پاپ کورن ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند
 مردها مثل باران بهاری هستند . هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود
 مردها مثل پیکان دست دوم هستند ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.
 مردها مثل موز هستند، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند
 مردها مثل نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید




:: بازدید از این مطلب : 538
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

آرامش چیست؟

نگاه بگذشته و شكر خدا

 

نگاه به آینده و اعتماد بخدا

 

نگاه به اطراف و جستجوی خدا

 

نگاه بدرون و دیدن خدا

 

لحظه هایت سرشار از بوی خدا





:: بازدید از این مطلب : 517
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

كاش ميشد گوشه اي نوشت :

 

 


خدايا امشب خيلي خستم... فردا صبح بيدارم نكن




:: بازدید از این مطلب : 696
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
برای من از دل شکسته نگو

که دلی دارم شکسته تر از سکوت

شکسته از درد

شکسته از زخم

شکسته از عشق

شکسته از گناه

شکسته از تنهایی

بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را

ولباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی

برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج

شاید خدا مرا ببخشد

شاید....




:: بازدید از این مطلب : 544
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران