نوشته شده توسط : alavijeh2011
راحت بــگم نـوشته هـای من مخـاطب نـداره مخاطـب نـوشته هایـم بـه سادگی یـک لبـخند رهـایم کــرده ...



:: بازدید از این مطلب : 354
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

وقتی ناخن های بلند مانیکورشده ی منو دید هنوز یادمه بهم گفت برات

متاسفم که دنیات انقدر کوچیکه وقتی رژ لب صورتی ملایم زدم چی

عزیزم تو یادته؟گفتی آرایش برای کسی هست که از خودش چیزی

برای نشون دادی نداره عزیزم یادته؟گفتی یه لیدی باکلاس مثل تو

نیازی به آرایش نداره چون زیبایی خیره کننده ای داره.با همین

حرفات خامم کردی به قول بقییه زنت شدم.منم که با 17 سال سن به

جای فکر کردن عاقلانه به تو ودروغات به فکر این بودم که کی با

شاهزاده ی قصه هام سوار به اسب زرین سوار بشیم و بتازیم به سوی

بهشت J آره قشنگ و بچه گانه بود افکارم.گفتی یه زن ایده آل لباسای

گشاد می پوشه موهاشو می پوشونه دانشگاه شهر دور نمیره هر هفته

آرایشگاه نمیره تو محیط بیرون از خونه کار نمیکنه. باورهاوعقایدم

شد چیزی که تو می خوای.روزی که خواستم برم تولد خواهر

کوچولوم یادته؟؟چند دفعه برام زنگ زد؟یادته گفتی اگه رفتی هیچ وقت

برنگرد؟یادته چند شب تا صبح گریه کردم؟یادته هرروز چه توهینایی

به من میکردی؟یادته گفتم تمام زندگیمی یادته وقتی فهمیدم دوسم نداری

گفتم زندگی بی تو نمی خوام؟یادته رگمو زدم؟یادته گفتی دروغ نگو

جرات خود کشی نداری زندگیتو از من بیشتر دوس داری؟راستی

عزیزم یادته چندتا قرص باهم تو آب حل کردم خوردم؟یادته وقتی نیمه

بی هوش منوبیمارستان بردی وقتی سرم دستم وصل بودوهی آمپولای

تقویتی داخلش میریختن به جای گرفتن دستم به کی با لبخند اس ام اس

میدادی؟خب دیگه عزیزم بقییه رو من بهتر یادمه گوش کن.بهم گفتن

دوسم نداری بهم خیانت می کنی یادته وقتی گوشواره ی عشقتو روی

بالشتم دیدم اس دادم به خواهرت گفتم زنگ میزنم برات تورو خدا بگو

مال تو هست بعد من صداتو ضبط می کنم و اس ام اسمو پاک میکنم تا

هروقت بهت شک کردم حرفاتو گوش کنم و فکر کنم حق

باتوهست.ولی تو رو با اون دیدم تو محیط اداری هنوز یادمه لاک و


رژلب قرمز زده بود موهای مش شده ی فر کدشم یادمه حتی گوشواره

هاش که از شالش بیرون انداخته بود.مانتو چسبون و کوتاه داشت

صدای تک تک پاشنه های کفشش یادمه انگار با تپش های قلبم ست

شده بود.خط چشم آبی که داشتو تا زیر موهاش ادامه داده بود بوی

سیگار و ادکلنش فضای اتاقو خونمو پر کرده بود.4سالی ازم بزرگتر

بود اما منو یاد چند سال قبلم انداخت کمی.بهم گفتی این زن ایده آل من

هست عاشقش هستی با بغضی که داشتم آزادت گذاشتم چون ماه ها بود

که میدونستم سهمم از تو فقط 2هفته خاطرتامون بود.چمدونم جمع کردم

توی آینه ی اتاق چششمم به پیرزن نهیف و شکست خورده ای خورد

که جسم 1زن جوون مطلقه ی 19 ساله رو پوشیده بود با یه مانتو

گشاد که وقتی باد میخورد انگار بدنش داشت باباد درون لباس

میرقصید.چشم های گود رفته ای داشت که از شدت دردوسختی سر به

زیرشده بود.دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم یهو گونه هام خیس شد

چشمام از شدت گریه قرمز شده بود.کفشمو پوشیدم انگشت های پام

قرمز بودو درد می کرد آخه عزیزم کفشم برام تنگ شده بود به

خونوادم گفتم چون دوسش دارم هنوز می پوشم آخه بهت نگفته بودم تا

بهت از نظر مالی فشار نیاد تمام پس اندازمو ادکلنی خریدم که دوس

داشتی. تا بزنم  کنارت . ولی هیچوقت متوجه نشدی حتی چه بویی

میدم.چون توی بوی یه لجن غرق شده بودی وقتی ناخن هام که از ته

کوتاه کرده بودمو دیدم یاده چیزایی کردم که در مورد همسر ایده آلت

بهم می گفتی یادته عزیزم؟؟؟؟نه؟؟؟ پس بهتره این متنو از اول بخونی

تا یادت بییاد....



:: بازدید از این مطلب : 457
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

میدونی عزیزم باز امشب می خوام برات بنویسم تنها حسی که باعث میشه هنوز موضوع

نوشته هام باشی حسه نفرته.شنیدی میگن طرف تنش گرمه نفهمید چه بلایی سر اومد؟؟؟این

داستانه من هست...اوایل نمیفهمیدم اما حالا هرچی میگذره بیشتر درک میکنم چه بلایی سرم

آوردی وقتی 1نفر می گه دوستت دارم اما تا بفهمه قبلا ازدواج کردم میگه فقط باهم دوست

باشیم.به ازدواج فکر نکنیم میفهمم چرا وقتی پسرا داستانمو میفهمن سرازیر میشن طرفم.میفهمم

منظورشون چیه وقتی میگن دوستت دارم...از نگاهههای مردم خسته شدم.چند ساله که اثیرم

کردی..از وقتی پاگذاشتم تو جوونی زندگیمو نابود کردی...از 16سالگی...قبل رسیدنمون(اه

باز این کلمه ی مسخره که همیشه به امیداون میبخشیدمت)که چه سختی هایی کشیدم باچه

زحمتی خونوادمو راضی کردم جلوی زمین وزمان به خاطرت ایستادم.بعداز عقدم که هرشب

گریه هرروز توهین هرروز آزارهرروز حسرت...بعداز جداییمونم که این حالو روزمه.از تو

چه خبر؟نمیدونم حاله تو چه جوری بود.اما دوس دارم درکت کنم یهو تو زندگیت 1کی پیدا شه

که تا مرز پرستش دوستت داشته باشه بهش بگی کار ندارم تحصیلات ندارم اوضاع خوبی

ندارم ولی طرف مقابلت که همه این چیزارو داره بگه عیبی نداره تورو واسه خودت میخوام

هیچی برات کم نذاره ولی توجواب بهش خیانت کنی..حسسه خوبی داره؟؟دیگه صبرم تموم

شده ادامه دادن برام سخته دوس داشتم یکی درکم میکرد سرمو رو شونش می ذاشت میگفت

غصه نخور من همیشه باهاتم.اما دیگه کارم ازین چیزا گذشته تنها چیزی که آرومم میکنه این

هست که خدا بییاد بهم بگه عزیزم امتحانت تموم شد حالا دیگه میتونی بییای جایی که آروم

بمونی همیشه اونجا دیگه قول میدم هواتوداشته باشم.دیگه صبرتو امتحان نکنم.بعدم یه لبخند

بزنم وچشمامو ببندم وقتی باز کردم ببینم دیگه کسی آزارم نمیده..همه چی

آرومه...خـــــــــــــــــــــدا بسه دیگه دیگه نمیتونم نقش آدمای آرومو بازی کنم......



:: بازدید از این مطلب : 492
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

امروز بعد چند ماه مامانم اصرار کرد که برم ظرف بشورم رفتم مشغول شدم یهو یه حسی پیدا

کردم فک کردم تو گذشته هستم شده تاحالا این حسو داشته باشین 1لحظه طبق عادته قدیمم

برگشتم گفتم آخه من مگه چه بدی بهت کردم که این رفتارو بهم داری و هیچوقت باهام حرف

نمیزنی......که متوجه شدم جلوم فقط دیواره اشک توچشمام جمع شده بود با همون دستای کفی

اشکمو پاک کردم چشمام میسوخت داشتم تو آشپزخونه خفه میشد نمیدونستم چرا هر لحظه حال

وهوای زندگیمون داشت بیشتر یادم میومد شیر آب بستم و دوییدم رفتم تو اتاقم رو تخت دراز

کشیدموزدو زیر گریه نمیدونستم چرا حال و هوای اون دورانو گرفتم چرا بعد 1سال ونیم 2

باره تو توذهنم اومدی داشتم فراموشت میکردمـــــــــــــــــــ اه....بعد نیم ساعت گریه رفتم

صورتمو بشورم تا کسی متوجه نشه که تازه فهمیدم چرا یهو همه چی 2باره یادم اومد مامانم

مایع ظرفشویی عوض کرده بود مایع جدید همون مارکی بود که اون موقع ها من ازش استفاده

میکردم....بوی  اون خاطراته بد باتو بودنو باز به یادم آورده بود....



:: بازدید از این مطلب : 382
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
می خوام فراموشت کنم چشماتو از یاد ببرم
می خوام که از یادم بره رفتی چی اومد به سرم
دیدم نمیشه
هرچی که خواستم بعد تو با خاطراتت سر کنم
یا با همین خاطره ها رفتنتو باور کنم
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه هر کسی جاتو تو قلبم بگیره
این همه خاطرات تو یه روز تو قلبم بمیره
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه هر کسی جاتو تو قلبم بگیره
این همه خاطرات تو یه روز تو قلبم بمیره
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه

واسه به دست آوردنت چه نقشه ها کشیدم
بعد یه عمر دربدری دیدی به تو رسیدم
هرچی که خواستم نشکنم با بی خیالیت سر کنم
داغ دل شکستمو با دلخوشیت کمتر کنم
دیدم نمیشه هر کسی جاتو تو قلبم بگیره
این همه خاطرات تو یه روز تو قلبم بمیره
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه
دیدم نمیشه هر کسی جاتو تو قلبم بگیره
این همه خاطرات تو یه روز تو قلبم بمیره
دیدم نمیشه



:: بازدید از این مطلب : 417
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

از روز رفتنت همه بهم میگن چیزی نشده چیزی از دست ندادی غصه نداره....هیچکی هیچوقت نفهمید تو دله من چی گذشت.هیچکی نفهمید چه زجری کشیدم برای فراموش کردنت.هیچکی حاضر نشد 1ثانیه هم خودشو جای من بذاره.هرروز که از ندیدنت میگذشت جای خالیت خودشو بیشتر به رخ من می کشید.نه جای خالیه نبودنت.نه.منتای بقییه .تیکه انداختنه همونایی که بهم میگفتن هیچی عوض نشده.نه همه چی عوض شده بود هر وقت ناراحت بودم و توفکرفرو میرفتم میگفتن خوشحال باش که زود متوجه اشتباهت شدی الان زندگیت بهتره.هر وقت  خواستم شاد باشم و زندگی از نوو بسازم بهم میگفتن یادت رفت چه جوری با اشتباهت با آبروی ما بازی کردی چه زود فراموش میکنی...زندگی با تو برام ثانیه به ثانیش زجرآور بود.لحظه هایی که شریک زندگیت بودم مثلا فقط با دعواوگریه گذشت.از وقتی رفتی هم هر ثانیه برام عذاب بود . نگاه های معناداروخار کننده ی بقییه ..بودن و نبودنت برام جز اشک چیزی نداشت.اما کاش هیچوقت توزندگیم نمیومدی.خستم....از همه چی



:: بازدید از این مطلب : 397
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

خستم. آنقدر خستم که غصه ها روی شانه ام سنگینی میکند.آنقدر خسته که پلکم بسته شده

است.آنقدر خسته که بعد سجود نای تشهد خواندم هم ندارم.آنقدر ضعیف که از صدای موذن هم

میترسم.آنقدرتنها که حتی تک درخت حیاط هم شاخه هایش را به رخ من میکشد.باز هم خسته تر

میشوم هرروز خسته تر از دیروز.میدانم فردا آنقدر خسته خواهم شد که به نفس هایم خواهم گفت

کافیست.این آخرین نفس است تاب نفس بعدی را ندارم تمام.آنقدر خسته که میدانم در قیامت هم

خواهم گفت خدایا مرا توان مرور گذشته نیست.شکرت...برایم همین برزخ کافیست...



:: بازدید از این مطلب : 361
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

گفتم : لعنت بر شیطان!

لبخند زد !

پرسیدم : چرا می خندی؟

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد !



:: بازدید از این مطلب : 368
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست

روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟



:: بازدید از این مطلب : 376
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
پیرمردی 92 ساله كه سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترك كند.



:: بازدید از این مطلب : 363
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 27 تیر 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران