نوشته شده توسط : alavijeh2011

رمیده

 نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من

که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد



:: بازدید از این مطلب : 342
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

دوستی ها کمرنگ است

بی کسی ها پیداست

راست گفتی سهراب !

آدم اینجا تنهاست. . .



:: بازدید از این مطلب : 490
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
دکتر شریعتی:

اين جا سرزمين واژگان واژگون است .

اين جا گنج ، جنگ مي شود ...

                                 درمان ، نامرد ...

                                                  قهقه ، هق هق ...

اما دزد همان دزد است و درد همان درد !...

به هركس كه مي نگرم در شكايت است . عجيب است پس

 شادي هاي اين دنيا از آن كيست ؟! ..



:: بازدید از این مطلب : 378
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم "

کودک گفت:مي دانستم" با او نسبت داريد "


:: بازدید از این مطلب : 354
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

کویر...

گرچه همیشه تا انتها خشک است

ولی زیباترین است اگر چه خشک است

چه زیباست شب تنهائی کویر

با ستارگانش ذهن را روشن کردند

با خدای خود وخاطراتت خلوت کردن

من اعتقادم به اینست

کلبه قشنگ خدا در کویر است

وقتی که او از ادمها دلگیر است دلش تنهائی می خواهد جای او در کویر است

اگر خدا را می خواهی بهتر ببینی دلت را به کویر بزن

ذهن تو در کویر باز است

خانه تو در انجا اباد است

انجا دروغ ریا را راهی نیست

انجا عاشقان را حبس قانونی نیست

بی وفایان را انجا عمری نیست

در کویر افتاب مهربانی می کند

شب زیبا را هدیه ارزوها می کند

کویر تورا با خدای خود تنها روبرو می کند

می توانی هرچه دلت می خواهد بگوئی

هر چه بگوئی دلت می خواهد

کویر خاطراتش همه زیبا

همه زیبا



:: بازدید از این مطلب : 462
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

 

این شعر شاید به نظرتون طولانی بیاد ولی قشنگه ...با تشر از خانم بلندی عزیزم..

دخترم با تو سخن می گویم

گوش کن با تو سخن می گویم...

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر،

شاخه ی پُرگل این گلزاری.

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم.

گل گیسو، گل لب ها ، گل لبخند شباب.

من به چشم های تو گل های فراوان دیدم.

گل عفت، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید.

می خرامی و تو را می نگرم.

چشم تو آیینه ی روشن دنیای من است.

تو همان خُرد نهالی که چنین بالیدی...



:: بازدید از این مطلب : 450
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود 
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
 
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره 

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
 
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو
.. مامان تو فقط یک چشم داره 
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…
 
روز بعد بهش گفتم اگه
واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

 اون هیچ جوابی نداد.... 
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
 
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
 
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
 
سخت درس خوندم و
موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

  اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
 
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو 

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر 

سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا
 

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد . 
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
 
ولی من به
همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم  
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها
گفتن که اون مرده 
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
 
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
 
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
 
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
 
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
 

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

 به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه 
با همه عشق و علاقه من به تو
...



:: بازدید از این مطلب : 805
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
می روم این بار دیگر بودنی در کار نیست....

                            خسته ام دیگر توان گفتن و تکرار نیست....

گفته بودم می روم اما نکردی باورم....

                            دیگر اکنون که زمان خواهش و اصرار نیست!!!

گر چه میدانم که دل بر بازگشتم بسته ای!!!!

                         خوش خیالی های تو مختص این یک بار نیست

دل به یار دیگری بستن اگر چه مشکل است

                             میزنم دل را به دریا ، دل سپردن عار نيست

تا به كي بايد غم عشق تباهي را كشيد؟!

                                داغ عشق كهنه بر خاطر زدن اجبار نيست

گر چه خوشبختم كه از دست تو راحت مي شوم

           هيچكس مانند من از بخت خود بيـــــــــــــــــــــــــزار نيست

دير شد بايد كه بگريزم كجايش با خـــــدا

                           حيف! تنها مي روم در شب كسي بيدار نيست.



:: بازدید از این مطلب : 451
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
نمی بخشمت ولی..... 

 

  فراموشت میکنم همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش

میگذرم....

                                               



:: بازدید از این مطلب : 443
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
آنگاه که بر عشقـــــــــــــــــــــــــــم

با طعنه ای پر معنا خندیدی و رفتی

تو بی خبر از فردا

من در تمام جانم

با عشق پر از آهم تورو میخواستم

بی آنکه بگویم : تو بودی وجودم ، اشک های شبانگاهم

اکنون دگر در من

آن عشق فرو مرده

اکنون که برگشتی

باد یاد تورو برده

من بر تو نمیخندم

             سهم تو ز من آآه است...



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران