نوشته شده توسط : alavijeh2011

اگر شبی زراه مهر

تو از دیار آرزو

بیامدی سرای من

مرا دمی بخود ببر

به سر زمین آرزو

به روزهای کودکی

به روزهای بی‌غمی

به آن زمان که در دلم

فروغ مهر بود ونور

وانفجار خواهشم

به یک ریال پول خُرد

به یک انار از حیاط خانه‌مان

به قاچ هندوانه ای

که توی آب حوض بود

می‌شکست

اگر چه گاه مادرم

به جُرم شیطنت

به چوب بادبیزنی

مرا به خَشم می‌نواخت

ولی چه زود

سرم به سینه می‌گذاشت

تمام درد ضربه را

به یک نگاه مادرانه‌ای

به بوسه‌ای ، نوازشی

ز ذهن وجان کودکانه‌ام

چه ساده می‌زدود

در آن دیار آرزو

غُبار خشم

چه زود با فروغ مهر می‌پرید

مرا به شهر آرزو ببر

که خشم ها لحظه‌ای

نیازها ساده‌اند

ومهر جاودانه است

ویاد مادرم در آن

مرا بهین بهانه است


رحیم سینایي

 




:: بازدید از این مطلب : 346
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید