نوشته شده توسط : alavijeh2011

سرِ همین کوچه

 

سرِ همین کوچه دوستی دارم،

در این شهر بزرگ و بی در و دشت؛

روزها و هفته ها در پی هم می دوند،

و هرگز نمی فهمم سال ها چگونه می گذرند،

و هیچ گاه چهره ی دوست قدیمم را نمی بینم،

چراکه زندگی مسابقه ای است بی وقفه و هراس آلود.

خوب می داند من نیز او را دوست دارم

چون روزهایی که زنگ منزلش را به صدا درمی آوردم

و او نیز چنین می کرد.

آن موقع جوانتر بودیم،

و اینک هر دو گرفتار و خسته ایم:

خسته از بازی های احمقانه

خسته از تکاپو برای نام

به خود می گویم: "همین فردا، به جیم زنگ می زنم،

تا نشان دهم به یادش هستم."

اما فرداها می آیند و می روند،

و فاصله ی میان من و او بیشتر و بیشتر می شود.

 

 

سرِ همین کوچه؛ ولی، فرسنگ ها دورتر!

"تلگراف دارید، قربان!"

"جیم امروز درگذشت."

 

و این چیزی است که در پایان نصیبمان می شود، و ما سزاوار آن هستیم:

سرِ همین کوچه، دوستی از دست رفته.




:: بازدید از این مطلب : 401
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 28 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید