نوشته شده توسط : alavijeh2011
 

گفته بودم که با تو به معنی ما میرسم

تو رفتی و نور چشمانم با تو رفت

هر روز در گوشه اتاقم به جای خالیت مینگرم

تا کی؟تا چقدر عذابم میدهی؟

تو رفتی و خانه دلم سوت و کور شد

تمام وجودم را غمی فرا گرفته که همتایی ندارد

وجودم را سکوتی از جنس شیشه فرا گرفته

تو رفتی و من مرگ را دیدم

تو دوری و من معنای به تنهایی رسیدم

تنهایی همدمم شد

همدمم در اتاق یک عکس شد

قاب عکست را هر روز با اشکهایم میشویم

تو رفتی و من قدم در بیابان گذاشتم

روزهایم گرم و سوزان

شب هایم سرد و لرزان

و هیچ سایه ای در آن نیست

تو رفتی و پشت و پناهم با تو رفت

تو رفتی و دیوار قلبمان فرو ریخت

تو رفتی و هنوز جای برایم زیباست

و من چشم به رد پایت دوختم تا بازگردی.


پاره ای از تنم شد

تو رفتی و هیجان زندگی از من دور شد

تو رفتی و شادی با من غریبه شد




:: بازدید از این مطلب : 572
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 08 مرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید