نوشته شده توسط : alavijeh2011

هر روز برگی جدید و دستی تازه

من سالهاست که بازی می کنم.بدون اینکه حتی یک بار بر زمین حاکم باشم!!

و برگ های من مرتب پشت بر دیوار و خشت بالا می روند.و هر بار بدون هیچ خمودگی کنار تنها اس بازی هر انچه برای من برد می نامند را به چهار خال بی ارزشی باختم که برای بریدن هیچ چیز حتی شب از روز کافی نیست.

حاکم نمی شوم حتی به قیمت پرواز برگها روی میز ٬که اگر به وسعت اتاق هم باشد از دنیای من بزرگ تر ست.که دنیای من به اندازه ی یک دست زیر و رو برایت کشیدن ارزش نداشت.

روزی که سوگند خوردی به صداقت در بازی٬حواسم نبود که تمام بازی دروغ بزرگی ست که پیشترها برای فریب خودشان افریدند!و تمام بازی فریب بزرگی ست که باید باشد.!!که اگر فریب نزنی همیشه هفت دست را به هیچ خواهی داد و بعد مجبوری تا به صبح خال های پیک را پس و پیش کنی !!

اشتباه از من بود که فکر کردم درست بازی می کنی.






:: بازدید از این مطلب : 627
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید