نوشته شده توسط : alavijeh2011
 

 

هر لحظه حرفي درما زاده مي‏شود
هر لحظه دردي سربر مي‏دارد
و هر لحظه نيازياز اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند
اين ها بر سينهمي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند
مگر اين قفسکوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟
 
تو روزی با غمی سنگین ز شهرم
 
کوچ خواهی کردو من در پرنیان خاطرات خویش

به یاد عشق پاکت به نرمی گریه خواهم کرد



:: بازدید از این مطلب : 474
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : شنبه 06 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید