نوشته شده توسط : alavijeh2011

رنگی دگر دارد و انگار تافته ای است جدا بافته ، وقتی چشم در چشمان غروبش خیره می گردد تجلی یک رویای بر باد رفته در فضای قلبت پای بر عرصه طلوع می نهد و با رنگ سرد حسرت جای خالی حضور کسی را در ذره ذره های کالبدت فریاد می کند و به آنی برکه آرام قلبت را به چالشی عمیق از هیاهو و دلضربه ها میهمان می کند و تو را در میان سیلاب خروشان  خاطرات دیروز ، دست در دست امواج سهمگین حسرت ها می کند و آنجاست که ناگه پای پارو زدن در این سیلاب را از کف می بازی و مسیر اشک را پیش روی خویش می بینی و همچون باران بهاری بر زمین خشک خاطراتت می باری و زیر لب اسمی را با سکوت عمیق لبهایت فریاد می کنی اسمی  که تا دیروز نفس در نفسش لحظه ها را روی پیچک احساس در آلبوم تاریخ ورق میزدی . آری در آخرین پنجشنبه سال باز هم تو مانده ای و گلاب و گلبرگ های پرپر یاس و شمعی بر تن سنگی که مزین به نام اوست!




:: بازدید از این مطلب : 482
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید