نوشته شده توسط : alavijeh2011

به ديدارم بيا هر شب ، در اين تنهايي ِتنها و تاريک ِخدا مانند دلم تنگ است . بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها دلم تنگ است. بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه در اين ايوان سرپوشيده ، وين تالاب مالامال دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهيها و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي بيا اي همگناه ِمن درين برزخ بهشتم نيز و هم دوزخ به ديدارم بيا ، اي همگناه ، اي مهربان با من که اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها و من مي مانم و بيداد بي خوابي در اين ايوان سرپوشيده ي متروک شب افتاده ست و در تالاب ِمن ديري ست که درخوابند آن نيلوفر آبي و ماهيها، پرستوها بيا امشب که بس تاريک و تنهايم بيا اي روشني ، اما بپوشان روي که مي ترسم ترا خورشيد پندارند و مي ترسم همه از خواب برخيزند و مي ترسم همه از خواب برخيزند و مي ترسم که چشم از خواب بردارند نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را نمي خواهم بداند هيچ کس ما را و نيلوفر که سر بر مي کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهيها که با آن رقص غوغايي نمي خواهم بفهمانند بيدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاريکم و در ايوان و در تالاب من ديري ست در خوابند پرستوهاو ماهيها و آن نيلوفر آبي بيا اي مهربان با من ! بيا اي ياد مهتابي !




:: بازدید از این مطلب : 484
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید