نوشته شده توسط : alavijeh2011


( خواهشا به جای تعریف از وب ، متن رو کامل و با احساس درونتون بخونین تا حرفای دلمو بفهمید

نصفه بیشتر نظرات هم با اینکه خواهش کردم خصوصی نزارید ، خصوصیه ! )

 

شاید یه خورده ، آره فقط یه خورده آروم می شدم

فقط و فقط

اگر میفهمیـدین

نوشته هامو به همین راحتی  که می خونید ، نوشتــــه نشــــــــدن !

خیلی وقتها توی تک تک لــحظه های ســــکوتم

پــر هیاهو ترین دقـایق زندگیم رو سپری می کنم

مــملو از اون چیزهایی که میخوام بگم ، اما 

نمی تونم بگم

کارم دیگه از یکی بودو یکی نبود گذشته ، من ،  توی اوج قصه گم شدم ...


کاش گاهی خدا از پشت ابرها بیرون می اومد

یکی میزد توی گوشم و بلند می گفت :

آی بنده من بگیر بشین سرجات ، اینقدرم غر نزن همینه که هست  !

بعد یه چشمک میزد و آروم بهم می گفت

ناراحت نباش ، همه چی درست می شه  ....

کاش اختيار زمان دست من بود ، برای چی ؟ تا انقدر زمان با تو بودن و دیدنت رو طولاني می کردم

 تا دیگه زماني براي بي تو بودن نمونده باشه

تموم خنده هامو نذر کردم

تا صبح یکی از روزهای خدا

عطرِ دستهات ، دلتنگی هامو به باد بسپاره ...

 



من برگشتم

برگشتم تا بگم هستم !  هستم چون دلم هنوز زنده ست ...

                                             با تموم قدرتم ، وسط رودخونه زندگي ايستادم

                                                                                              
اون هم در جهت مخالف ...






:: بازدید از این مطلب : 335
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید