نوشته شده توسط : alavijeh2011
 
توبه من خندیدی ونمیدانستی

من به چه دلهره ازباغچه همسایه

سیب رادزدیدم.باغبان ازپی من

تنددوید.سیب رادست تودید

غضب الودبه من کرد نگاه

سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک

وتورفتی وهنوز سالهاست که دراین

گوش من ارام ارام

خش خش گام توتکرارکنان میدهدازارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چراخانه کوچک ماسیب نداشت..........

حمید مصدق




:: بازدید از این مطلب : 500
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 06 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید