نوشته شده توسط : alavijeh2011

"هوالحق"

برای او که عاشقانه زیست و عاشقانه رفت...

نشسته بود، در گوشه­ اي از دنياي بزرگش، چشمانش در حال باريدن بودند... بُغض در پسِ بُغض!... قلبش هر لحظه بيشتر از قبل مي ­لرزيد؛ هر وقت به "هو" فكر مي­ كرد اينطوري مي ­شد...

بین واژه­ هاي اين كتاب، در جست و جوی چه بود؟!...

نزديك­تر كردن يک رابطه؟!                           

تلاشی براي عميق­ تر كردنِ رابطه ی با شكوه؟

بهانه ای براي بيشتر لرزيدن قلبش؟!

آری ... نه تنها در اين كتاب، كه همه جا دنبال همين چيز­ها بود. آنقدر همه چيز را اينگونه ديده بود كه ديگر آدم­ هاي دور و بر، سخت مي­فهميدندش...

وقتي چشمانش از زيباييِ يک گُل، تَر مي­شد، بعضي­ ها مي­ خنديدند... تمسخر!

وقتي دلش براي شنيدن صداي پاي آب تنگ مي ­شد، بعضي­ با نگاهشان به ساده ­لوحي متهمش مي­ كردند...

اما... اما دكتر، آنقدر درست ديد و به همه چيز معنا دار نگاه كرد، تا شد آنچه که باید می شد...

دكترِ ما، و بنده خوبِ خدا... شهيد شد!

 .............................................

مردِ زلالي مي­گفت:" چشم­ ها را بايد شست..."

راستي دكتر!... ما هم خیلی وقت است که سعي مي­ كنیم، چشمانمان را با واژه­ هاي همان كتاب، شست و شو بدهیم... همان كتابِ "راه نما" : قرآن.





:: بازدید از این مطلب : 508
|
امتیاز مطلب : 547
|
تعداد امتیازدهندگان : 159
|
مجموع امتیاز : 159
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید