دوکلٌاش، به نام امام زاده، سنگ قبری ساخته در گوشه ی گورستان کهنه یدهی در خاک می کنند و آنگاه مدعی می شوند که امام را به خواب دیده اند کهنالان و شاکی و خونین دل از مردم آن دیار که « فرزند مرا از یادبرده اند و عهد مسلمانی فراموش کرده اند، حال انکه مزار او در فلان نقطهی گورستان کهنه ی ایشان به فلان نشانه، بی حرمت و غریبانه افتاده است».
پسبه همراهی جماعت مسلمانان نقطه معهود را می کاوند. سنگ قبر آشکار و حجتراست می شود. بر آن مقام بقعه و بارگاهی می سازند و مسلمانان به سبیلصدقات و موقوفات به رفع ملال خاطر امام شاکی کمر می بندند و آن دو مرد کهتولیت امام زاده ساختگی را از ان خود کرده بودند به درهم و دینار و راحت وآسایش می رسند.
مگر چندی بعد یکی از آن دو نقدینه ای از دیگری می رباید و چون صاحب نقدینهاز او مال خود طلب می کند، امام زاده را به شهادت طلبیده به مرقد مطهر اوسوگند ها یاد می کند که از اتهام سرقت مبرا است و چندان در این کار پا میفشارد که آن دیگری را جز این چاره نمی ماند که فریاد برآورد «آخر ای بی غیرت این همان امامزاده ای است که باهم ساخته ایم».
:: بازدید از این مطلب : 584
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 |
نظرات (0)