نوشته شده توسط : alavijeh2011

 

+دیروز امتحان اخرممم بود...یهـ جورایی گند زدممم رف...

+مادرممم رفتهـ سفر...باپدر و برادرممم رفتیممم بیرون نهار...ولی هیچی نخوردممم

+خستهـ و کوفتهـ...رفتیممم خونهـ عمم...بزن بکوب بودش...منممم خوشممم نمیاد

+کلا جمع رو دوس ندارممم...ولی اگهـ باهم سنّاممم باشممم رفیق خوبی میشممم

+یکممم حرفیدیممم با دخترعمهـ هاممم...سعی کردممم خودمو شاد نشون بدممم

+هیشکی از این دلممم خبر ندارهـ...

+از فامیل و اشنا شانس نیاوردیممم...از غریبهـ بدترن ب خدآ...انقد دیر در رو باز کردن رومون

+خیلی بدی کردن بهمون...چه طرف مادر چه پدر...

+" ناشناس " بهتر از غریبهـ هس تو این زمانهـ..

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ادماگاهی لازمهـ کرکره شونو بکشن پایین،یِ پارچهـ سیاه بزنن درش و بنویسن

کسی نمردهـ...فقط دلممم گرفته...همین




:: بازدید از این مطلب : 506
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 مرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید