نوشته شده توسط : alavijeh2011

قل است که شیخ گفت:

( این حکایت را دهخدا  به نقل از شیخ خرقانی ذکر کرده است.)

دو برادر بودند و مادری.هر شب یک برادر به خدمت خداوند مشغول شدی و برادر دیگر به خدمت مادر.آن شخص که به عبادت خدا مشغول بود از خدمت خود خرسند بود.برادر را گفت،امشب نیز خدمت خداوند را به من ایثار کن.برادر قبول کرد و او آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که برادرت را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.او گفت آخر من خدمت خدای کنم و او خدمت مادر.چگونه او را بر من اولی می دانید؟گفتند: زیرا آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم و لکن مادرت از خدمت برادرت بی نیاز نیست




:: بازدید از این مطلب : 412
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 17 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید