نوشته شده توسط : alavijeh2011

از رفتـــــنت دلـــــــم شکـــــــست صداشو ابرا فهمیدند
گریـــــــه میکردند واسه من دنــبال تــــو میدویدند




با بغضی که تو سینه بود داد میزدم تنـــــــــهام نـــــذار
به جون این شقایقا رو هر چی عـــهده پانذار




میخوام که با دستای خود عقربه ها رو بگیرم
غــــــــروب غــمناکی بشم به انتـــــــظارت بمیــــــــــرم




میخوام که فریــاد بکشم شاید صدامو بشنوی
دلـــی که پیش من داری نخواستی باخود ببری




شدم اسیــــــر موی تو قربونیه غرورتو
حالا که خورشید نمیخوای میخوام بشم غـــــــــروب تـــــو




جای پاهات تو قلــــب من مونده هنوز به یادگار
ساده بگـــم اگه بری رفتنیه این روزگار...!!!





:: بازدید از این مطلب : 495
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران