نوشته شده توسط : alavijeh2011

جلوی یه اداره ، تو ماشین نشستم که نامه ای رو بدم دست دوستی 

پسری شاید 22 ساله تقریبا وسط خیابون وایساده و داره رو یه تیکه کاغذ چیزی می نویسه و یواشکی هم به ماشین ها نگاه می کنه که نزنن بهش

به اتفاق دیشب فکر میکردم که ایلیا مثل بعضی شب ها میاد کنارم و میگه که یه آهنگ بزار گوش کنیم و من یه موسیقی از تو گوشیم روشن می کنم و کنار هم می خوابیم و اون روی دستم و به موسیقی گوش می کنیم .

داریم به موسیقی flowers love اثر joel fajerman گوش میدیم . آهنگشو میشناسین . همون موسیقی شروع برنامه معروف " دیدنیها " . آهنگ کاملش رو می گوشیم و من غرق میشم در نوستالژی اون زمان و غمه بزرگه ، بزرگ شدن و شکستن استخوان ها در چرخ دنده های زندگی مبتذل و درگیر شدن با آدم های حقیر و حقیر شده و ایلیا بود که نشست و سرش رو در دو دستش قرار داد و یهو مثل انار ترکید به گریه و مروارید اشک از چشماش سرازیر

آخه چرا ؟ تو چرا بابا ؟

محکم بغلش کردم و صورتش رو پاک کردم و غمم چند برابر شد از روحیه حساس این بچه .

خدائیش ما سنگ بودیم . یه بار گفته بودم که بعضی چیزها روی ذهن بچه ها حک میشه و هیچوقت نمیشه حذفش کرد . اون موقعی که من همسن و سال ایلیا بودم و در خواب ناز بودم و پدرم ساعت 5 صبح واجب الغسل میشد و حمامی در خانه ها نبود و تو اون تاریکی و برای اینکه خودش به زحمت نیوفته که مجبور بشه یه بار دیگه برای من به حمام نره بیدارم میکرد و کشان کشان میرفتیم سر خیابون و من سال ها نفهمیده بودم که حکمت این ساعت به حمام رفتن چیه ؟ بعدها فهمیدم پدر من و پدرهای محله ما چه جنایتکاری بودن و همه بچه ها اون ساعت با چشم های نیمه باز همدیگه رو در حمام می دیدیم .

این آهنگ مصادف میشد با این اتفاق های روزمره اون برهه از زمان و من هیچوقت فراموش نمی کنم . این موسیقی خیلی چیزهای دیگه رو هم به یاد من و نسل من میاره ولی برای ایلیا چه چیز دردناکی داره ؟

خدا به بچه های ما رحم کنه

پسر توی خیابون نوشتن روی کاغذ رو تمام کرد و بطرف تلفن عمومی حرکت کرد و زنی شاید سی و یک و یا چند ساله مشغول تماس گرفتن بود و پسر کاغذ رو کنار تلفن و جلوی زن گذاشت و رفت یه خرده عقب تر وایساد . حالا من طوری قرار دارم که زن در جلوی ماشین ایستاده و داره تماس میگیره و پسر در پشت ماشینم ایستاده و در آیینه پشت ماشین می بینمش و پسرک مدام به گوشی خودش و زن نگاه می کنه . نمی دونم زن بود یا دختر ولی چادر به سر داشت و شلوار اتوکرده و کفش معقولی به پاش بود که نشون دهنده آدم هرزه و خیابونی نبود ولی میشد حدس زد که شیش هفت سالی از پسر بزرگتر بود و خدا میدونه که شوهر داشت یا نه .

زن تلفنش رو تموم کرد و شروع کرد به مرتب کردن چادر و در نهایت تکه کاغذ رو برداشت و در کیف گذاشت و حرکت کرد و پسر مسرور به دنبالش

پسر مطمئنا مجرد بود ولی پیش بینی این رابطه به ظن من بسته به زن بود که آیا مجرد بود یا متاهل و آیا این رابطه به فاجعه تبدیل میشه و یا به خوشی و یا اصلا پا نمیگیره .

امروز من دقیقا شروع یه رابطه رو دیدم



در ادامه مطلب هم آخرین عکس این پسره معلوم الحال رو ببینین




:: بازدید از این مطلب : 779
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید