نوشته شده توسط : alavijeh2011
سلام دوستان.
 
دیدم همه ی بچه ها یک دستی تو وب دارن گفتم منم بی نصیب نباشم.
 
می خوام هر چند وقت یک بار خاطره ای از یک شهید براتون بذارم.
 
البته شاید خیلی استقبال نشه و به مزاج بعضیا تلخ بیاد ولی............
 
      نمازيان


خط مقدم جبهه بود.

گردان به میدون مین که رسید، مثل همیشه قرار شد تعدادی از رزمنده ها برن و معبر باز کنن. چندتاشون داوطلب شدن و رفتند. او هم رفت. چند قدم كه رفت، برگشت.

15سال بیشتر نداشت.یعنی ترسیده بود! .... خب! ترس هم داشت! ....  اما .... نه .... پوتین هاشو از پاهاش در آورد و داد به یکی از بچه ها و گفت:تازه از گردان گرفتم. حیفه! بــیــت الــمــالــه...!!

و ... پابرهنه رفت...!

 




:: بازدید از این مطلب : 703
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید