نوشته شده توسط : alavijeh2011

من از نگاه ماهی ، در تنگنای تنگ

بی تاب می شوم

وز شرم این ستم که بر این تشنه می رود

انگار پیش دیده او آب می شوم

چون باد ، با شتاب ، از جای می پرم

زندانی حصار بلورین را

تا آبدان خانه خاموش می برم

آرام تر ز برگ ، می بخشمش به آب

می بینم از نشاط رهایی

در آن فضای باز ، پرواز می کند

آزاد ، تیزبال ، سبکروح ، سرمست

بر زمین و زمان ناز می کند

تا در کشت تمامی آن شهد را به کام

با منتهای شوق دهان باز می کند

هر چند ، دیوار آبدان خزه بسته

پاشویه ها خراب ، شکسته

وان راکد فسرده درین خاکشیر نشسته

این آبدان اگر نه بلورین

وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم

اما جهان او ، وطن اوست

اینجا ، تمام آنچه در آن موج می زند

پیوند ، ذره های تن اوست

آه ای سراب دور

ما را چه می فریبی

با آن بلور و نور




:: بازدید از این مطلب : 671
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید