نوشته شده توسط : alavijeh2011

کاش آن روز که دستان آلوده ات در پس پرده به فکر بریدن از آرزو هایم خورشید را از طلوع به غروب و از غروب به طلوع میهمان می کرد ، می بریدم از آخرین نای عشق تو و رهسپار کوچه های شب زده خاطراتم می شدم که سالهاست خاک تنهایی عرش نشین عرصه گذرگاهش گشته و دست خاطرات سرد دیروز معمار چینه های خشتی تاریخش است، کاش در آن هنگام که خنده های سردت بدرقه اشک های تلخ این سوار بر گل نشسته بود و شعله های نگاه سراسر تردیدت شب نشین آخرین درخت امیدش بود از خواب برمی خواستم و می بریدم از تو ، از تویی که در کمین من کمان کشیدی بر ذره ذره های من. آری ای مقابل پس از آن غروب سمند زرینم به تاخت رو به سوی آفتاب اوج خواهد گرفت.




:: بازدید از این مطلب : 471
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید