عضو شوید
:: فراموشی رمز عبور؟
عضویت سریع
منوی کاربری
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت

نوشته شده توسط : alavijeh2011
دوست دارم که یه اتاقی باشه گرم گرم...
روشن روشن... تو باشی، منم باشم... کف اتاق سنگ باشه. سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم...! که سردم نشه...! که نلرزم...! اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات محکم منو گرفتی... دوتا دستتم دورم حلقه کردی... بهت میگم: چشماتو میبندی؟ می گی: آره!... بعد چشماتو میبندی. بهت میگم: برام تو گوشم قصه می گی؟ می گی:آره!... بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن... یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچوقت تموم نمی شن...! می دونی؟ میخوام "رگ" بزنم...! رگ خودمو...! مچ دست چپمو..! یه حرکت سریع... یه ضربه ی عمیق... بلدی که؟؟؟ ولی تو که نمی دونی میخوام رگمو بزنم! آخه تو چشماتو بستی... نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم... نمی بینی که سریع می بـرم... نمی بینی "خون" فواره می زنه... روی سنگای سفید... نمی بینی که دستم می سوزه و لبمو گاز می گیرم که نگم: آآآآآخ... که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...! ... تو داری قصّه می گی.. من شلوارک پامه... دستمو می زارم رو زانوم... "خون" میاد از دستم می ریزه رو زانوم و از زانوم می ریزه رو سنگا... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش! حیف که چشمات بسته اس و نمیتونی ببینی... تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم... می بینی نا منظم نفس می کشم... تو دلت می گی: آخی! دوباره نفسش گرفت...! می بینی هرچی محکمتر بغلم میکنی سردتر می شم! می بینی دیگه نفس نمی کشم...! چشماتو باز می کنی میبینی من مردم!!!!! می دونی؟... من می ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن... از تنهایی مردن... از "خون" دیدن...! وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود.. آرومِ آروم...! گریه نکن دیگه... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم: دلم میگیره ها...! تا بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه... خب؟ دلم میشکنه... دل روح نازکه.. نشکنش خب؟؟ :: بازدید از این مطلب : 759 |
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : alavijeh2011
.. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد... اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت .!! نتیجه اخلاقی این ماجرا. . پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند .!! به بخت خود پشت نکنید و جواب بله رو همون اول بدید !!!!! |
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
اندوه پنهان شده در لبخندت را ،
عشق پنهان شده در عصبانیتت را
و معنای حقیقی سکوتت را .
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم،
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره ،
یاد گرفتم تو زندگیم اون کس که خیلی دوستم داره هرروز دلشو به بهونه ای بشکونم...
یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم...
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم...
یاد گرفتم هرروز دم از عاشقی بزنم اما از کجا بگم از چی بگم از کی بگم؟
می خوام همین جا دلمو بشکنم ،خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه...،
تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه...
تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تورو بدونه وگرنه بدجور میشکو ننتت...
میخوام بشم همون آدم قبل...
کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت...
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
کودکی که لنگه کفشش را امواج آب از او گرفته بود
روی ساحل نوشت
دریای دزد کفش های مرا دزدید!
مردی که از دریا ماهی گرفته بود
روی ماسه ها نوشت
دریا،سخاوتمند ترین سفره ی هستی....
امواج آمد و جملات را با خود شست
تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که
برداشت های دیگران درمورد خودت را
در وسعت خویش حل کن!
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 |
نظرات (0)
|
|
|
متن دلخواه شما
|
|