نوشته شده توسط : alavijeh2011
آن روز را به خاطر داری ؟
بازویت را محکم گرفته بودم ...
حرفی توی قلبم ماند که نتوانستم بگویم .
بزرگ ترین لذت زندگی ام حس کردن وجود توست ...
دوست دارم سنگینی تنت را روی تنم حس کنم ...
تنها آغوشی که می دانم آرام تر از آنجا جایی برای تکیه دادن ندارم .
لب تو تنها لبی ست که بهترین ها را از آن میشنوم و همین بهترین ها بهترین مزه ی دنیا را به آن داده ...
بوی تنت ... بویی به رنگ دریا ... خنک و آرام ...
روحت زیباست و قلبت مهربان ... همین آرامشی را در تو حل کرده که مرا مجذوب تو میکند ...
این آرامش در تن تو ... روی لب تو ... میان دست های مهربانت خانه کرده ...
تو مرا در آرامش خودت غرق میکنی ...



:: بازدید از این مطلب : 462
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
نمیدانم این دلتنگی برای چیست ؟ گله ای هم ندارم .دلتنگی زیباییست ...
نه زمان می شناسد و نه مکان . نمی دانم چرا برای دلم فرق ندارد که کنار عشقم نشسته ام یا 700 کیلومتر فاصله دارم ... هر جا که هستم دلم برایش تنگ است ...
حسی به من میگوید که تو خیلی به من نزدیکی ... حتی از خوابی که شب ها میبینم .
 وقتی که از خوابم جدا میشوم انگار از جایی کنده شده ام ...
تلاش کردم برای بهتر شدنم ... برای تند و رک حرف نزدنم ... و باید باز هم تلاش کنم برای بی اعصابی های بی چشمه ام ...
نمیدانی که چقدر دلم میگیرد و ناراحت میشوم وقتی از تو میشنوم یا خودم حس میکنم که برای تو آرام نبوده ام .
امشب دلم گرفته ... نه برای دلتنگی تو ... برای اینکه آن چه که می خواهم برای تو باشم نمیشوم ...



:: بازدید از این مطلب : 464
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
دوست دارم لحظه ها را با تو پرواز کنم ...
دوست دارم ساعت ها خیره در چشمانت بمانم ... بی آنکه واژه ای بر زبان بیاورم ...
دوست دارم لحظه هایی که دستت را گرفته ام تمام رگ ها و پوست و ... سلول هایت را حس کنم ...
دوست دارم شبی تا صبح بر بالینت بنشینم و آرام خوابیدنت را بنگرم و مو های سیاهت را نوازش کنم ...
دوست دارم در آغوشم مثل طفلی معصوم آرام باشی و من برایت افسانه ی یک عشق را بگویم ...
با خود میگفتم بچه گانه است که میگویند با عشق کنار دریا ... توی چنگل ... زیر یک سقف ... تنها باشی ...
اما الآن آرزوی خودم همین است ... با تو ... در آرامش ... تنها باشم ...
این روز ها تنها یک چیز از خدا می خواهم ...
نیاورد روزی را در زندگی ام که دمی برای من باشد و در آن دم تو از سرنوشت ام خط خورده باشی ...
آمین ای پروردگار جهانیان




:: بازدید از این مطلب : 391
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
هوا بارونیه زیر چتر عشق من و تو ...

عشق تو بارون تنده داره می شوره منو ...



:: بازدید از این مطلب : 481
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
خیره به چشم هایت در قاب عکس به زیبایی ات فکر می کنم .
به صدایی که حتی زمزمه اش تنها آرام بخش من است .
به مردانگی رگ های دست ات که لمس آن واژه ی مرد را به من نشان می دهد وقتی که می فهمم همه چیز در دست های توانمند توست ... خوشبختی من ... زندگی من ...
به صدای قلبی که با هر تپش اش قصه ی جریان زندگی را برایم می گوید .
راز چشم هایت چیست که مرا اینقدر درگیر می کند ؟



:: بازدید از این مطلب : 417
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
شبی می آید ...
شبی می آید که من از تو هزاران بوسه میگیرم .
تنها چیزی که از هم می شنویم صدای نفس هایمان است .
ما حرف های هم را از چشم و تن هم خواهیم فهمید ...
کلمه ها نا توانند ...
صدای نفس تو صدای وجود من است و من آن موقع به خود می آیم که زنده هستم .
شبی می آید که من می خواهم بستر تو باشم و تو آرام در من بیاسایی ...
وقتی عشق تو در وجودم شعله می زند , تنم آنقدر گرما دارد که عشقش را با فریادی در سکوت به تو می گوید ...
من هر لحظه تو را به تنم بدهکارم ...

روح تو آنقدر آرام و بزرگ است که بوی تنت را جوری کرده که هنگام بوییدنت حس من به رنگ آسمان می شود ...

طعم لبت را جوری کرده که هنگام بوسیدنت حس من مثل دریا می شود ...

گاهی می خواهم بین مان سکوت باشد . حتی وقتی از هم دوریم ... دوست دارم در خماری همین زیبایی بمانم ...

تو شرابی به من نوشانده ای که مستی اش هوشیار ترم میکند .

گمان میکنم دیوانه شده ام ... ناگهان بوی تنت در فضایی می پیچد که تو آن جا نیستی ...
هر شب حس تو در تمام تنم میپیچد .  وقتی روی تخت ام غلط می خورم و جای خالی ات را می فهمم غمی بر دلم می نشیند ...
بغضی توی گلویم آمده . تو تکه ای از منی و من این را با تمام وجودم حس میکنم . انگار جسم و روح تو جسم و روح من بوده و به غضب از من کنده شده و من در این دوری می سوزم و میخواهم که تو با مهر به وجود خودت برگردی ...



:: بازدید از این مطلب : 391
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
معشوق من ...
نمی دانم چرا این روز ها اینقدر به تو و چشمانت وابسته شده ام ...
انگار خون بدنم شدی که اگر قلبم تو را به بدنم نرساند جانی برایم نخواهد ماند .
امروز که بوی تنت کنارم پیچیده بود گویی در دنیای دیگری سیر میکردم ...
صدای نفس هایت را با دقت گوش می دادم ... نمی دانی چه حالی بود ... همه ی آرزوی آن لحظه ام این بود که تمام تنت را ببویم و محکم در آغوشت بگیرم .
کاش آن لحظه ها صدای قلب بیچاره ام را می شنیدی ... قلبی که دیگر تنها برای تو می تپد ...



:: بازدید از این مطلب : 418
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
شب آرزو ها ...
به خدا گفتم تو خود می دانی که ما هیچ پشتی نداریم ... راه سختی داریم و عشقی که به آن ایمان داریم .من می دانم که همیشه برای تو بد بوده ام اما اگر تو ما را همراهی نکنی ما نخواهیم توانست که پیش رویم ... امیدمان به توست ... تو بنده هایی که به حرفت گوش کنند زیاد داری اما ما فقط یک خدا داریم که اگر تو دست رد به سینه مان بزنی نخواهیم توانست ...
به خدا گفتم دعاهای قبل از آمدن عرفان را به یاد داری ؟
"خدایا اگه راه بدی در پیش داریم ... اگه عرفان بده ... اگه جدایی بدی داریم یا احساس من یک طرفه اس مهرشو از دلم بردار اما اگه عرفان خوبه و حسمون دو طرفه هست یا میشه و به هم میرسیم خودت یه کار کن که بشه..."
این مدت ها شده بو ذکر من ...
برای اعتقادی که به 7 داریم 7 شمع برای خودمان روشن کردم و تا آخرین لحظه که گرما داشتند نگاهشان کردم . می خواستم با خاموش شدن آن ها برآورده شدن آرزو هایم را ببینم ...
می خواهم 7 آرزوی آن شبم را بنویسم ...
اولین آرزویم سلامتی و خوشبختی تو بود حتی اگر روزی آمد و تو دیگر مرا نخواستی بدان آن روز هاهم من با عشق تو زنده ام و تنها خوبی تو را می خواهم . و بدان اگر بدانم که خوشبختی و آرامش تو در نبودن من است و من آرامشت را بهم می زنم خودم میروم تا تو آرام و خوب باشی ...
دومین آرزویم این بود که پیش مرگ تو باشم . از خدا خواستم تنها یک لحظه ...
اگر برای آن لحظه عمرم کم می شود باکی ندارم . با تمام وجود از عمرم میگذرم ... اما اگر عمرم کم می آید از خدا عمری خواستم که تا آن لحظه جان داشته باشم . این آرزویم خود خواهی نبود . در این که من بی تو نمیتوانم شکی ندارم . خواستم اگر من هم عشق تو ام تا یک لحظه قبل از تو با تو زندگی کنم ...
سومین آرزویم این بود که خدا توانی برای طی کردن راه رسیدن به هم را به هر دومان بدهد تا هیچ چیز در این راه کم نگذاریم که پشیمان شویم ...
چهارمین آرزویم این بود که بهترین ها را برای یکدیگر بسازیم و بهشت خدا را روی زمین پیاده کنیم.
پنجمین آرزویم این بود که خدا خودش برای سختی ها پشتمان باشد و خودش سختی هایمان را ساده کند ...
اما شمع پنجم هر چقدر که منتظر نشستم خاموش نشد ...
 خودم با دست های خودم خاموشش کردم ...
ششمین آرزویم این بود که تا همیشه تو در قلب و چشم من بهترین و من در قلب و چشم تو بهترین باشم و هیچکس نیاید که حتی ثانیه ای بتواند جای دیگری را بگیرد .

هفتمین آرزویم این بود که رسما تا آخر دنیا برای هم باشیم ...




:: بازدید از این مطلب : 441
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
پنج ماه پیش بود . ساعت از 8 شب گذشته بود ...
صدای زنگ گوشی ام را شنیدم ... صدایش دلهره ی خاصی داشت ... شماره ای نا آشنا ...
- بله ؟
.
.
.
مکالمه ای 2 دقیقه ای ...
اگر آن 2 دقیقه از آن برهه حذف می شد ... ؟؟؟
هیچ اتفاقی اتفاقی نیست...
هفتم دی ماه یک هزار و سیصد و نود ...
روزی که سرنوشتی را رقم زد ...
هفتم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود ...
کیلومتر ها فاصله داشتیم اما من اولین ماه گرد بزرگترین اتفاق زندگی ام را فراموش نکرده بودم ...
هفتم اسفند ماه یک هزار و سیصد و نود ...
پرده هایی کنار رفته بود ... حس تو را نمی دانم . اما من هنوز هم برای اولین لحظه های لمس دست تو جان می دهم ...
ماه دوم نقطه ی عطفی بود .
روزی برفی ... روزی بارانی ... پر از حرف های نگفته ... پر از احساس پنهانی ...
هفتم فروردین ماه یک هزار و سیصد و نود و یک ...
اولین نوروز با عطر و بویی دیگر ... باز هم کیلومتر ها فاصله ... اما قلب من همیشه تو را در خودش حس می کند . مگر آدمی در هر لحظه با روح و تن خود نیست ؟ مگر زنده بودن جسم انسان دست قلبش نیست ؟ پس چه فاصله ای وقتی که تو تمام قلب منی و  روح من "عرفان" است ...
هفتم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و نود و یک ...
بی خبر از هم برای شوکی که به رابطه مان وارد شد ... به تو گفتم که می خواهم ماه پنجم را برایت ماه عسل کنم ... پیش خودم خیالم آسوده است ... تلاشم را برای بهتر شدن هر چیزی از طرف خودم کردم ... ماه پنجم را خیلی دوست داشتم ... آخرین روز هایش ... لمس تن تو ... نه دلهره ای داشتم نه بی اعصابی ... تنها فکرم روی تن تو بود ...
بوییدن گردنت ... لمس تنت ... جایی که صدای زیر ماهیچه های آن ریتم زندگی مرا می نوازد ...
آری ... صدای قلب تو ملودی زندگی من است ...
هر روز را که شروع می کنم این به زندگی ام معنا می دهد که تو مانند رودی پر خروش مرا به زندگی انداختی ...
شاید هیچ گاه باور نکنی که چه رنگی به وجود من دادی ...
تو مرا زنده کردی ...
خدا در روح من دمیده بود که زنده شوم اما هیچ وجودی تا کامل نباشد زنده بودنش را حس نمی کند .
و الآن هفتم خرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و یک ...
سه شب پیش ... شب آرزوها ...
این احساس آرامش را با هیچ چیز عوض نمی کنم ...
"نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بی کران
به جاودان"
تو مرا با خود به جایی آشنا و دور افتاده آوردی ...

با تو همه چیز بهترین می شود زیبا ترین گل من ...



:: بازدید از این مطلب : 449
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
فقط برا اینه که بخندی

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام
«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …
صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !

واكنش زنها بعد از نگاه عاشقانه شوهرشون...
زن اروپایی: عزیزم این نگاهت رو دوست دارم
زن ایرانی: چیــــــــــــــه ؟ بیا منو بخـــــــــــور!!!!

من واقعا به مامان و بابام حسودیم میشه !
چون من هیچوقت نمیتونم بچه ای به باحالیه بچه ی اونا داشته باشم

دیشب نشسته بوديم سر ميز داشتيم شام ميخوريم!
واسم اس.ام.اس اومده نگاه ميکنم ميبينم بابامه!
متن اس.ام.اس : بابا جون عزيزم اون خورشت رو بده بياد سمت من!
من همينجور هاج و واج موندم!
ميخنده و بازم بهم اس.ام.اس ميده که :
... امروز همراه اول بهم 150 تا "مسيج" هديه داده گفتم حروم نشه

نیمه ی گم شده ی من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه كه تا الان پیداش نشده...یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره...اصلأ بره بمیره



:: بازدید از این مطلب : 397
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یکشنبه 07 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران