نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

خدای من ! به آنها که دوستشان دارم و از دوستی با من گریزانند بیاموزکه:

"دوست داشتن

عشق ورزیدن آنها  حق منست

آنان مختارند مرا دوست بدارند یا که رد کنند

اما دوست داشتن عشق ورزیدن به آنها حق منست

حقی ست که خداوند متعال

آنرا بر من

مسلم  نموده است!...

پس آنان با ظلم بر من

نمی توانند حق مرا از من باز ستانند

وبا خود خواهی  مرا از دوست داشتن خویش باز بدارند!..."

 

 





:: بازدید از این مطلب : 496
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

 

روزی گنجشکی با دشواری روزگار لانه ساخت. بادی وزید لانه اش ویران شد از خدا گله مند شدو گریست خدا سکوت کرد گنجشک باز گله کردخدا جز لبخندپاسخی نداد.

ای آدمیزاد کمی بیاندیش و آگاه باش سرابی که از نومیدی می نگری حکمتی بیش نیست چرا که اگر بادی نمی وزید و گنجشک به آشیانه می شد حال از گزند مار قلب کوچکش نمی تپید...

iy9oitqjjos3v1lrgvn.gif




:: بازدید از این مطلب : 976
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

 Anhdepblog.com

نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که: دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد...

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که: گل در عقد زنبور است اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد...

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم، خوب میدانم، که: اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند...

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛من از جنس زمینم خوب میدانم: در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند... نیا باران پشیمان میشوی از آمدن؛ زمین جای قشنگی نیست؛ در ناودان ها گیر خواهی کرد...

 

نیا باران در اینجا قدر نشناسند مردم؛ در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند... نیا باران... نیا باران... نیا باران...

 




:: بازدید از این مطلب : 636
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

مقام معظم رهبری

 

شهادت در راه خدا مسئله ای نیست که بشود

با پیروزی در صحنه های نبرد مقایسه شود،

مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است.




:: بازدید از این مطلب : 498
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

آلبوم علی اصغر پر بود از عکسهای قشنگ،عکس امام خمینی

،مقام معظم رهبري ، شهدا و...

وقتي داشتيم آلبوم رو ورق مي زدم ، ديدم بعضي از عكسها تكراري است .

"فتم علي اصغر اينها كه تكراريه ، گفت :

 عمدا گذاشتم كه اگر رفيقم خواست شرمنده اش نشم

من هم از عكسها ، بي نصيب نماندم.

 




:: بازدید از این مطلب : 642
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

كنار نكش حاجي

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .

حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.

هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد :

 عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟

 

نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .

من زودتر از جنگ تمام مي شوم

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من
 
مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي
 
من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين
 
روزها را چه طور جبران مي كردم.



:: بازدید از این مطلب : 525
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
وقتي كه پزشك مسيحي هم گريه مي كند

وقتي سيد محمد براي معالجة زخم هاي شيميايي در لندن به سر مي برد ، شب ها در گوشه اي از بيمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول مي شد .
يك بار پزشكش به طور تصادفي متوجه حالات او شد و سخت تحت تأثير نيايش هاي او قرار گرفت .
با اين كه هم مسلك و هم زبان با سيد محمد نبود ، ولي از سيد خواهش كرد كه به او اجازه بدهد بعضي از شب ها كه سيد در حال راز و نياز است او هم در كنارش باشد .
از آن به بعد ، بعضي شب ها اين پزشك مسيحي به كنار سيد مي آمد . سيد ، مناجات مي خواند و او هم گريه مي كرد .



سيد را همه دوست داشتند
پزشكان و پرستاران سيد محمد ، بيش تر از آن كه براي معالجة سيد به اتاقش بروند، براي همنشيني با او به اتاقش مي آمدند .
گاهي اوقات هم يادشان مي رفت كه به چه بهانه اي پيش او آمده اند . آن ها ، مجذوب اخلاق و روحية مقاوم سيد محمد شده بودند .
آخر، زير فشار شيمي درماني ، آن همه روحيه و سرزندگي ، براي آنها عجيب بود .
وقتي پزشكان و پرستاران دور سيد حلقه مي زدند ، او هم كم نمي گذاشت ؛ از هر دري برايشان سخني مي گفت ؛ بدون آن كه شكوه و شكايتي كند .




:: بازدید از این مطلب : 733
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

بسان بركه‏ى آرام گرچه خاموشند

گمان مدار كه از يادها فراموشند

كجا غروب كند آفتاب باورشان‏

كه در حريم سحر با سپيده همدوشند

چراغ مستيشان جاودانه روشن باد

كه از پياله‏ى خورشيد باده مينوشند

ز شهر حادثه ، خورشيدها سفر كردند

ستاره‏ها همه در سوگشان سيه پوشند

به صبح عاطفه ، خورشيد مهرشان جارى است‏

به باغ خاطره ، با عطر گل هم آغوشند

ز شوق قافله‏ى آفتابيان صائم‏

در آسمان شهادت ستاره بردوشند



:: بازدید از این مطلب : 637
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

نشانی گیرنده : نمی دانم کجایی یا مهدی ؟! شاید در دلم باشی و یا شاید من از تو دورم . کوچه انتظار، پلاک یا مهدی!

به نام خداوند بخشنده ومهربان

سلام من به یوسف گمگشته ی دل زهرا و گل خوشبوی گلستان انتظار

ای دریای بیکران ، آفتاب روشنی بخش زندگی من که از تلالو چشمانت که همانند

خورشید صبحدم از درون پنجره های دلم عبور می کند و دل تاریک و سیاه مرا

نورانی می کند . تو کلید درِ تنهایی من ! من تورا محتاجم . بیا ای انتظار شبهای بی

پایان ، بیا ای الهه ی ناز من ، که من از نبودن تو هیچ و پوچم . بیا و مرا صدا کن ،

دستهایم را بگیر و بلند کن مرا . مرا با خود به دشتِ پر گلِ اقاقیا ببر . بیا و قدمهای

مبارکت را به روی چشمانم بگذار . صدایم کن و زمزمه ی دل نواز صدایت را در

گوشهایم گذرا کن ، من فدای صدایت باشم . چشمان انتظار کشیده من هر جمعه

به یادت اشک می ریزند و پاهایم سست می شوند تا به مهدیه نزدیک خانه مان روم

و اشک هایم هر جمعه صفحات دعا ندبه را خیس می کند . من آنها را جلو پنجره

اتاقم می گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا رود . به امید روزی که شمشیرم با شما

بالا رود و برسر دشمنانتان فرود آید .

 

یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک

دوستدار عاشقانه شما راضیه




:: بازدید از این مطلب : 609
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

من میخوام یه شعر نو بگم براتون عاشقا

شعری از عصر جلو بگم براتون عاشقا

یه روزی یه سرزمین که نام اون ایران ماست

اونجا که اسم قشنگش نقش بر دیوان ماست

شده بود محل تاخت و تاز هر چی یاقیه

ریخته بود آب امید مشک هر چی ساقیه

از میون این همه غارت و ظلم و شرک و زور

شیر مردی اومد از آسمونا از جنس نور

سیّدی که روح تازه داد به کالبد زمون

گفت باید بره هر چی ظلمه از خاک ایرون

گفت باید که بجنگیم ما تا آخرین نفس

جون بدیم به راه حق باید که بشکنیم قفس

عدّه ای جون دادن و از همه دنیا بریدن

دنیا رو فروختن و ندیده عقبا خریدن

عدّه ای عاشق مسلک و مرام او شدن

محرم شیفته شهد کلام او شدن

تا که بسم الله میگفت اشک همه جاری میشد

دلای خدا پرستا ز بدی آری میشد

نفس پاک حسینیش به دلا جلا میداد

نور معرفت میپاشید وعده خدا میداد

دست گلچین نگذاشت خمینی بین ما باشه

خدا دوست داشت که پیش حسین سر جدا باشه

رفت و با رفتن او پشت فلک شکسته شد

عالمی در غم هجرش به عزا نشسته شد

امّا ایزد نگذاشت خاطر ما خسته بشه

بعد رفتن خمینی راه عشق بسته بشه

وجود عاشقا رو خدا تسلّا بخشید

جمع دلشکسته رو سیّدی رعنا بخشید

سیّدی که از نگاش مهر و محبّت میباره

استواریش مثل کوهه که صلابت میاره

همه رو دعوت تقوی میکنه وقتی میاد

الهی خدا بده به رهبرم عمر زیاد

رهبری که راه اون راه شهید کربلاست

خود جا مونده ز بلا جویان دشت کربلاست

گفتم از دشت بلا حیفم اومد همین جوری

نگم از حاج همّت و آوینی و درد دوری

نکنه آی عاشقا از شهدا جدا بشیم

روز محشر شرمسار شه سر جدا بشیم

از علی تا به علی فاصله آینه ایست

این غلام مرتضی سیّد علی خامنه ایست

 


:: بازدید از این مطلب : 543
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران