نوشته شده توسط : alavijeh2011
حکم ارتداد برای شاهین نجفی

درپی اهانت وقیهانه اش باسرودن شعری بی شرمانه درمقام

امام هادی(علیه السلام)

شاهین نجفی به آلمان پناه میبرد؟!

شاهین نجفی به آلمان پناه میبرد؟!

صدای آمریکا: «پلیس آلمان اعلام کرد از جان شاهین نجفی هنرمند ایرانی ساکن کلن در برابر تهدید بنیادگرایان حفاظت خواهد کرد.»شبکه تلویزیونی صدای آمریکا (VOA) جمعه۲۲ اردیبهشت (May۱۱) گزارش داد: «پلیس آلمان اعلام کرد از جان “شاهین نجفی” هنرمند ایرانی ساکن کلن، در برابر تهدید بنیادگرایان حفاظت خواهد کرد. شاهین نجفی خواننده رپ ایرانی پس از اجرای ترانه ای به نام [...] از سوی تندروهای ایرانی به مرگ تهدید شده و پایگاه خبری شیعه آنلاین برای کشتن وی یکصد هزار دلار جایزه تعیین کرده است.»

صدای آمریکا در ادامه افزود: «سخنگوی پلیس شهر کلن گفته است بخش امنیت ملی اداره پلیس کلن تدابیر حفاظتی در مورد شاهین نجفی را تصویب کرده است. ترانه [...] در روزهای اخیر جنجال بسیاری ایجاد کرده است در این ترانه شاهین نجفی امام دهم شیعیان را مورد خطاب قرار داده و با نگاه انتقادی شرایط کنونی اجتماعی و سیاسی ایران را بازگو کرده است. شاهین نجفی در گفت و گوهای خود اعلام کرده است در اجرای این ترانه قصد توهین به باورهای دینی مردم را نداشته است.»

گفتنی است در حالی صدای آمریکا با حمایت از این خواننده مرتد، ادعا می کنند که شاهین نجفی قصد توهین به باور های دینی را نداشته است که وی در مصاحبه خود با شبکه دولتی بی بی سی فارسی توهین به مقدسات مسلمانان و شیعیان را رسالت خود دانسته و با وقاحت تمام می گوید: «من وقتی کاری را انجام می دهم به تبعات آن فکر نمی کنم و فقط رسالت خود را انجام می دهم»!!

وی همچنین در مصاحبه با بی بی سی در پاسخ به این سؤال که “آیا شما با کارهای خود به دنبال تابو شکنی نسبت به برخی مسائل هستید؟” با تأیید آن، گفت: «بله؛ بخشی از آن آگاهانه صورت می گیرد که من آن را انکار نمی کنم. بخش آگاهانه سوار بر بخش ناخودآگاه ذهن و شخصیت درونی من است. به این دلیل من همان چیز را می نویسم و اجرا می کنم که هستم.»

 
 فرار نجفی به آلمان

افشاگری فضلی نژاد علیه شاهین نجفی + دلیل فرار نجفی به آلمان

پیام فضلی نژاد گفت: شاهین نجفی در دوره اصلاحات گروه های زیرزمینی موسیقی رپ را در رشت و تهران ترتیب می داد و در سال ۸۴ از ترس مجازات بدلیل ارتکاب جرائمی نظیر همجنس گرایی به آلمان گریخت.

به خبرگزاری دانشجو، درباره ماهیت و پیشینه شاهین نجفی خواننده هتاک به امام هادی (ع) گفت: «شاهین نجفی» خواننده و سازنده کلیپ موهن علیه امام هادی(ع) که از دوره اصلاحات به راه‌اندازی گروه‌های موسیقی زیرزمینی در رشت و تهران پرداخت، یک «همجنس‌باز» است که به سبب اشاعه فحشا و فساد با شکایت شاکیان خصوصی شامل چند خانواده، دو بار در ایران دستگیر شد و سال ۱۳۸۴ از ترس مجازات سنگین کیفری به آلمان گریخت.

نجفی به سرعت با پسمانده‌های گروهک‌های ترویستی مانند «سازمان فدائیان خلق» و «سازمان مجاهدین» پیوند خورد و با پیوستن به گروه «تپش ۲۰۱۲» در تجمعات این گروهک‌های تروریستی علیه ایران در شهرهای «استکهلم» در سوئد و «اسن» در آلمان حضور یافت و به اجرای کنسرت در میتینگ‌های منافقین پرداخت.

پژوهشگر موسسه کیهان افزود: در سال ۱۳۸۷ که سازمان‌های مارکسیستی- تروریستی برای گسترش فعالیت‌های خود در دانشگاه‌های ایران می‌کوشیدند، «شاهین نجفی» نیز به همکاری با آنان پرداخت و توسط چند دانشجو در داخل ایران قصد یارگیری برای تروریست‌ها را داشت، اما آن زمان روزنامه «کیهان» پشت صحنه این پروژه را فاش کرد و در ۸ مهرماه ۱۳۸۷ نوشت: «اخیراً برخی از وبلاگ های دانشجویی اپوزیسیون با گرایش مارکسیستی، بیانیه‌ای از یک گروه موسیقی با عنوان تپش ۲۰۱۲ منتشر کرده اند که در آن از راه اندازی کمپین یکصد هزار امضاء خبر می دهد.

وی با اشاره به ماهیت این گروه تصریح کرد: این گروه مبتذل خود را متشکل از تعدادی جوان ایرانی و آلمانی معرفی می کند… اعضای این گروه هدف خود از تشکیل چنین محفلی را تلاش برای جمع‌آوری امضا و ارائه آن در سالروز حقوق بشر (۱۰ دسامبر) به پارلمان اروپا در بروکسل اعلام کرده‌اند تا توجه مطبوعات و رسانه‌های بین‌المللی را به شرایط حاکم در ایران و به اصطلاح نارضایتی مردم جلب کند.»

فضلی نژاد با ارائه پیشنهادی به مسئولان قضایی کشور مبنی بر «درخواست بازداشت و استرداد نجفی توسط اینترپل» اظهار داشت: با توجه به سابقه این خواننده همجنس‌باز و اتهامات و جرائم وی که در حوزه سرزمینی ایران قبل از فرار واقع شده و توسط مراجع ذیصلاح قضایی کشور خودمان قابل رسیدگی کیفری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد، پیشنهاد می کنم که با تدبیر دادستان محترم کل کشور درخواست بازداشت و استرداد شاهین نجفی به ایران از کانال پلیس اینترپل داده شود. این خواننده هتاک باید در ایران به دست عدالت سپرده شود و این یک مطالبه مردمی است.

عضو مرکز پژوهش های موسسه کیهان با بازخوانی پیشینه فعالیت‌های این خواننده هتاک ادامه داد: وقتی شامگاه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ آقای «حسین شریعتمداری» در برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما از همکاری شهید «صانع ژاله» با روزنامه «کیهان» سخن گفت، رسانه‌های غربی چند ساعت را در شوک و بهت ناشی از این خبر به‌ سر بردند و فردای آن روز، جز واکنش‌های سراسیمه، کاری از دستشان ساخته نبود. اما، کمتر از ۱۵ ساعت پس از مصاحبه مدیرمسئول روزنامه «کیهان»، تلویزیون‌های فارسی‌زبان اپوزیسیون برانداز و رسانه‌های کردی‌زبان ضدانقلاب برنامه‌های عادی خود را برای پخش یک «خبر ویژه» قطع کردند و با نشان دادن تیزری تبلیغاتی از یک ویدئو کلیپ (نماهنگ) گفتند «سلطان رپ ایران علیه حسین شریعتمداری می‌خواند!» و برخی از سایت‌های خبری اروپایی نیز تیتر زدند: «ساخت موسیقی اعتراضی توسط یک همجنس‌گرای مشهور درباره مدیر کیهان».

وی ادامه داد: در همان هنگام، جریان رسانه‌ای «فتنه سبز ماسونی» در سایت‌های «فیس بوک»، «تویتر» و «یوتیوب» صفحات ویژه‌ای را ساختند تا «نماهنگ» این «همجنس‌باز مشهور و سلطان رپ ایران» را به صورت ویژه و در گسترده‌ترین سطح ممکن منتشر کنند. سرانجام شامگاه ۲۸ بهمن، تنها یک روز پس از گفتگوی ویژه تلویزیونی «حسین شریعتمداری»، نسخه کامل این نماهنگ در رسانه‌ها پخش شد.

فضلی نژاد اظهار داشت: نماهنگ «شهید سبز: صانع ژاله» با صدای «شاهین نجفی» که به «حسین شریعتمداری» به عنوان «پلیدترین انسان روی زمین» تقدیم شده است، تنها واکنش کارگزاران فتنه سبز به جدیدترین افتضاح و رسوایی سیاسی‌شان بود. ۴۸ ساعت پیش از انتشار سخنان مدیرمسئول «کیهان» درباره خدمات ارزشمند شهید «صانع ژاله» به جمهوری اسلامی و در حالی که کارشناسان امنیتی سرنخ‌های متعددی را از نقش محوری «گروهک تروریستی مجاهدین خلق» (منافقین) برای ترور وی به دست آورده بودند، رسانه‌های وابسته به مثلث سرویس‌های جاسوسی CIA و موساد و MI۶ پروژه «شهیدسازی» برای «سبزها» را کلید زدند. گرچه در ابتدا «رادیو فردا» حتی نام این «شهید جدید سبزها» را نمی‌دانست و به تعبیر آقای شریعتمداری خبر از «کشته شدن خانم ژاله صانعی به دست نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی» می‌داد!

نویسنده کتاب «ارتش سری روشنفکران» درباره بهره‌برداری سازمان‌های اطلاعاتی از خوانندگان همجنس‌باز و پروژه های ایرانی آنان گفت: برای نمونه پروژه جدید «شهیدسازی» از «صانع ژاله» توسط «سرویس ارتباطات استراتژیک آمریکا» که ۲ وزارتخانه امور خارجه و دفاع با محوریت سازمان CIA آن را اداره می‌کنند، کلید خورد. این پروژه که هدفش مهندسی افکار عمومی از طریق «موسیقی اعتراضی- زیرزمینی» است، پیش از این در کودتاهای مخملی اروپای شرقی و مرکزی به اجرا درآمده بود و در هنگام قتل «ندا آقاسلطان» توسط گروه موسیقی «شاهین نجفی» اجرا شد.

فضلی نژاد همچنین با اشاره به حمایت آمریکا از این خواننده هتاک، خاطرنشان کرد: چندی پیش نیز «هیلاری کلینتون» وزیر امور خارجه آمریکا دستور استمرار پروژه «جنبش رقص و دیپلماسی رپ» را در فرآیند «جنگ نرم» علیه ایران صادر کرد. بار گذشته نیز همین گروه فاسد وظیفه پیشبرد پروژه موسوم به «موسیقی ترور» را برعهده داشت و این‌بار نیز «شاهین نجفی» همجنس‌باز مشهور و شومن میتینگ‌های منافقین، به هتک حرمت معصومین و ائمه اطهار پرداخته است.

این بارباید این یکی راآزادنگذارند که مثل سلمان رشدی(لعنت الله علیه)دست از پادراز کند.

همه باید درانجام حکم به پاخیزندوحرف بزنند وکسی ساکت نشیند.







:: بازدید از این مطلب : 634
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : یکشنبه 28 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
بوی بندگی محبوب جانانم به مشامم میخورد....

خداجونم شکرت.

براستی أینَ رَّجبیون؟؟

خدایاتنهاخواسته ام این است که دراین ماه زیبا فقط و

فقط برای یکبار هم که شده (فقط یکبار)طعم بندگی تورا

بچشم.....

  یعنی میشه اون روز برسه.

 

زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار

 می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین

 معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم .پروانه ای

 دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله

 اش چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر

 بینات به پایان رسید و ان اخرین شب ، دیگر به صیح

 نینجا مید .در تاریکی شب ، سیر سیرکی نوحه غربت را

 زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و اسمان بست و در

 ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم

تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و

 درخود ما ندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و

 شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت

 شناور در ماهتاب بیابند. 
 

قسمتی ازمقالات سیدشهیدان اهل قلم...

شهیدسیدمرتضی آوینی

 



:: بازدید از این مطلب : 476
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : یکشنبه 28 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
همسايه و هم سايه

جانباز سيد مرتضي باشي ازغدي


هنوز فكر نكردم كه چه بنويسم. يعني فكر كردم، ولي به نتيجه نرسيدم. فقط مي دونم حالا حالاها باهات كار دارم. خيلي حرفاست كه بايد به همديگه بزنيم. بايد از گذشته ها بگيم تا برسيم به دوران خوش همجواري و همسايگي... تا برسيم به دوران سخت فراقت، تا ..

راستش از گذشته تو خبر ندارم. چيزايي حدس مي زنم. احتمالاً اروپايي بودي، بچه كوه هاي آلپ... يا شايدم ايتاليايي بودي دور و بر معادن گرانقيمت سنگ... چه دل سنگي داشتي!
بالاخره يه روز اومدي توي يه كارخانه و آبديده شدي... رفتي توي كارخانجات اسلحه سازي آلمان يا جاي ديگه... ترس برت داشته بود... يه دفعه چشم باز كردي ديدي شدي همراه باروت و مواد منفجره و TNT و ... چه دوران سخت و هولناكي داشتي... بالاخره به هم رسيديم. تو اون روز اومدي اونجا، من هم آمدم... نمي دونم چطور شد كه بين اون همه سر و صدا عشقت كشيد و من رو انتخاب كردي...
اول توي هوا رها شدي، بعد هم يه ضربه خورد تو سرت. سرت از تن جدا شد. بعد توي هوا چرخيدي و چرخيدي تا افتادي بين گلهاي ساحل اروند. چند ثانيه اي از درون سوختي. آتش گرفتي. بعد ديگه نتونستي تحمل كني و... اون چيزي كه ازش مي ترسيدي به سرت اومد... از درون منفجر شدي و تولد تو همزمان با تولد من شد... زندگي جديد ما... شديم همسايه...
برخلاف تو كه اون لحظه مي ترسيدي، من منتظر بودم. نه اينكه دقيقاً منتظر تو باشم، ولي براي سخت تر از تو هم خودم رو آماده كرده بودم. اون روزها توي اون حال و هوا آماده بودم كه يا توي جفت چشمام بشيني يا دو تا دست يا دو تا پام رو با خودت ببري يا بري تو عمق ستون فقراتم، نخاعم رو قطع كني... به هر حال از اون شب ما دو تا شديم همسايه. همسايه دوقلو...
اون شب توي اون گلهاي ساحل اروند، وقتي با لباسهاي غواصي كنار اون مرداي ديگه اي كه دست از همه چيز زندگي شسته بودن، سينه خيز و پشت خيز و افتان و خيزان مي رفتم، نه تو و نه من فكر نمي كرديم قسمت اين جوري بشه كه يه دفعه ما بشيم همسايه، اون هم 15 سال...!
چه دوران خوشي رو گذرونديم تو اين زندگي مشترك 15 ساله... تو دوست خوبي بودي براي من، اولين حسن همجواري تو واسه من اين بود كه به خاطر تو با اون آدماي از جون گذشته بيشتر آشنا شدم. اولين نمونه اش رو يادته كه؟ چند ساعت بعد از زندگي جديد تو و من يا همون همسايگيمون بود كه وقتي مي خواستم وضو بگيرم براي نماز صبح، خون بند نمي اومد.
داشت دير مي شد. گفتم من آدم وسواسي و تو ...! نماز داره دير ميشه! محمدرضا كنارم بود. خنديد و گفت:
هر كه در اين بزم مقرب تر است
جام بلا بيشترش مي دهند
اون لحظه تازه محمدرضا رو ديده بودي و معني شعرش رو هم نمي دونستي، ولي يك سال بعد وقتي خبر مجروحيتش رو شنيدي و وقتي گفتند چطور ناله مي كرده، يك كمي از شعرش رو متوجه شدي. چند روز بعد كه با هم براي تشييع جنازه اش به خليل آباد كاشمر رفتيم و خودت ديدي كه چطور جسمش از درد سياه شده بود و خونريزي داخلي پيدا كرده بود و ريه اش از كار افتاده بود و ... ديگه معني شعرش رو كامل فهميدي.
تو به دنياي جديدي پا گذاشته بودي من هم همين طور. همون موقعها و توي اون شبها و روزهاي خون و ستاره، آدمهاي زيادي، دوباره متولد شدند. پاك شدند. توي گذشته هاشون هر خطا و لغزشي بود از بين رفت. شدند مثل روز اول زندگيشون. حالا ديگه به واسطه تو من هم شده بودم جزيي از اونها. براي اونها هم دنياي جديدي درست شده بود. البته براي ورود به دنياي جديد هر كدوم بايد از يه دروازه مخصوص رد مي شدند.
بعضي ها اول پاشون رو جا گذاشتند بعد توي دنياي جديد پا گذاشتند. از دروازه ويلچر كه گذشتند، گفتند ديگه نمي خوايم راه بريم. وظيفه مون بود تا اين دروازه بياييم بقيه اش با خودت.
بعضي ها به دروازه عشق كه رسيدند، گفتند: نه تنها راه نمي ريم، بلكه ديگه هيچ حركتي هم نمي كنيم. بنا بر اين مثل اصحاب كهف به خواب خوش چندين ساله رفتند. توي اين چند سال با اينكه چشماشون باز بود ولي غير از رخ يار نديدند و اين ديدن رخ يار آن چنان اونها رو محو كرد كه تا آخر عمرشون هم سر از خواب خوش مستي برنداشتند.
بعضي ها دروازه سخت تري رو انتخاب كردند، دروازه عقل!... رفتند عقل رو تحويل دادند، اون هم با بيداري كامل...!
گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

زمستان سال 79 شده و بعد از 15 سال، دوباره حال و هواي آن روزها به سرم زده. اين حال و هوا براي تو هم آشناست. جمعيت: از همه نژاد، از همه رنگ، از همه طبقه، درهم و برهم ولي ساده و بي تكلف، بي نشانه، كنار هم مثل همان وقتها، لباسها همه يك دست، همه يك رنگ مثل همان وقتها، فقط لباسهاي خاكي، حالا سفيد شده اند! زمين: خاك رمل، مثل همان وقتها.
شب شده كاروانها راه مي افتند. عمليات شروع شده. راهپيمايي شبانه و جمع آوري سلاح. فردا بايد با دشمن مبارزه كنند. همه دارند پاك مي شوند. اينجا محشري است به نام مشعر. محل شعور، تو هم چيزهايي فهميده اي...
صبح شده. بعضي ها رمز عمليات را زير لب تكرار مي كنند: لبيك اللهم لبيك... لبيك لاشريك لك لبيك... ان الحمد و النعمة لك والملك... لاشريك لك لبيك... ديگر رسيده ايم به سرزمين منا. سرزمين عشق. بين آن همه جمعيتي كه آمده اند براي ديدن معشوق، تو هم نمي تواني ساكت بنشيني. بعد از 15 سال همسايگي حالا ديگر خوب مي شناسمت. عجب تقلا مي كني. تكان مي خوري. لگد مي زني. وقتت شده... همه دارند پاك مي شوند و تولد جديد تو هم در راه است. تو هم حق داري. كم طاقت شده اي، ولي من دو روز ديگر مهلت مي خواهم. براي اعمالم اشكال دارد... دست بردار نيستي، دردت شروع شده. نكند تو مي خواهي از من زودتر متولد شوي؟ مسابقه گذاشته ايم. هرجور هست دو روز ديگه هم صبر مي كنيم تا بعد با هم متولد شويم. برمي گرديم مسجدالحرام، طواف آخر، سعي آخر، نماز آخر... لحظات سخت و شيرين... لحظات آخر با هم بودن... اعمال حج تمام مي شود. برمي گرديم هتل. من دوباره متولد شده ام اما تو بي تاب تر شده اي. رنگت عوض شده. ورم كرده اي. 15 سال من را تحمل كرده اي و حالا مي خواهي تو هم دنياي جديدي را تجربه كني. خودم را به پزشك كاروان مي رسانم. تيغ جراحي روي دستم مي نشيند. دكتر يادش رفته آمپول بي حسي بزند. به تو مي گويم كه: بهتر، بگذار اين آخر كاري خوب احساست كنم!
سرت از دستم بيرون زده. دكتر با پنس و گيره و اين جور چيزا سرت را گرفته و تلاش مي كند تا از تنم بيرونت بكشد. بيرون نمي آيي. 15 سال توي بدنم جا خوش كرده اي. بعد از چند بار تلاش، بالاخره تو هم متولد مي شوي... چه نفس عميقي مي كشي... آخرين تنفس تو در هواي آزاد، 15 سال پيش بود كنار اروندرود و حالا اولين تنفس جديدت در سرزمين وحي است. مكه. حاجي ها يكي يكي دارند به هتل برمي گردند به هم تبريك مي گويند. من هم توي اطاق، تو را مي گذارم روبه رويم و خيره نگاهت مي كنم: تولدت مبارك...

چند سال ديگر هم گذشت. امشب باز تو را از لاي پارچه درآوردم و روبه رويم گذاشتم. درسته هردومون از هم دور شده ايم، ولي تنهايت نمي گذارم. هذا فراق بيني و بينك... اسمت را گذاشته ام «همسايه دوقلو»! چرا؟ چون با تو هم مي شود صحبت كرد، حداقل به اندازه 15 سال خاطرات زندگي مشترك همسايگي... بيا و آيينه من باش. بيا و حرف بزن. درست است كه از هم جدا شده ايم و ديگر همسايه نيستيم، ولي اگه هم نمي خواي حرف نزن. فقط كنارم بشين تا به عنوان يك هم سايه كه حالا بين ما جدايي افتاده احساست كنم.
هرچند وقت يكبار فقط خودت را به من نشان بده. تو يادگار آن لحظات پاكي. وقتي با تو صحبت مي كنم ياد علي و امثال او مي افتم. تو من را ياد دو تكه هاي ديگر تنت مي اندازي كه در چشمهاي علي جا خوش كردند و از ديدن دنيا محرومش. تو من را به ياد پاي مصنوعي حسن مي اندازي كه صاحبش با پاهاي قطع شده دوباره به جبهه رفت. تو من را ياد بهرام مي اندازي كه مي گفت: با هر ضربه كابلي كه در اسارت مي خورديم و يك تكه پوست تنمان كنده مي شد، مي گفتيم پاك شديم! تو من را به ياد آناني مي اندازي كه بيست سال است كه توي كما رفته اند. تو من را به ياد آناني مي اندازي كه با هر نفس، سرفه امانشان را مي برد. تو من را به ياد آناني مي اندازي كه نفس كشيدن برايشان جان دادنشان است... سال 79 وقتي براي اولين بار چشمم به تو افتاد با خود گفتم: بالاخره يار 15 ساله ام رو ديدم!
تو يادآور همه آناني هستي كه امروز جز ياد و خاطره شان با من نيست... هميشه پيشم بمان... «تركم» نكن «تركش»...!



:: بازدید از این مطلب : 384
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 28 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
جامانده ازقافله دوستان وشهیدان....

حتمابخوانید.....

باصلوات برمحمدوآل محمد

خاطره حماسه دلاوران گردان ولی عصر تیپ21امام رضا3/3/61 ساعت حدود11شب

منطقه عملیات کوشک فرمانده تیپ ولی الله چراقچی وفرمانده گردان برادرگلستانی،مأموریت انهدام تانکهای عراق درخاک عراق درتاریخ27/2/61 یک لشگرزرهی عراق ازمنطقه پاسگاه زید با300تانک پیشرفته طی27 برای محاصره خرمشهراقدام به عملیات کرد که بارسادت رزمندگان وانهدام تعدادی تانک ونفربر عقب نشینی کردند،تحرک دشمن درمنطقه وحجم آتش توپ خانه زیادبود. برادران اطلاعات عملیات باشناسایی به عمل آمده متوجه عملیات دشمن از منطقه کوشک شده بودند.لشگر زرهی عراق درمنطقه کوشک گاردحمله گرفته وخودرابرای محاصره خرمشهر آماده کرده بود.حدود دوماه بود که درجنگ بادشمن برای آزادی خرمشهر بودیم حال خرمشهرآزاد شده بودوبیشتر نیروهای گردان مایامجروح شده بودند یاشهید. فکرکنم از گردان ما30نفری می شدیم که اعلام کردند برادران لوازمشان راجمع کنند وچندماشین برای گردان ماآمده بودخیلی خوشحال شده بودم دلم برای خانواده ام تنگ شده بود. من 15سالم بودکه به جبهه آمده بودم وافتخارخدمت درکنار بااخلاص ترین بندگان خداراداشتم که بادست خالی جلوی دشمن قوی ومتجاوز که باحمایت 37کشور صنعتی دنیا علیه ملت ایران وارد جنگ شده بود مبارزه می کرد.حالاوقت رفتن به خانه بود،وسایل را جمع کرده بودیم آماده سوارشدن بودیم که شنیدیم درخواست نیروی داوطلب برای عملیات دادند حالاسر دوراهی بودم،بروم یابمانم؟ داشتند اسامی رامی نوشتند دوستانم محمدعلی محمدزاده،فرهادپرطانی،وخیلی های دیگه داوطلب عملیات شده بودند.من رفتم اسمم رو نوشتم برای عملیات.ازکل تیپ یک گردان داوطلب شد،یک فرمانده معرفی شدوگردان سازماندهی شد برادرگلستانی فرمانده گردان بود.برگشتیم توسنگربعداز نماز ظهروصرف نهاراعلام کردند لوازمتان راجمع کنید.آماده برای رفتن شدیم وکسی خبرنداشت محل عملیات کجاست؟چندعدد خودرو برای انتقال به محل مأموریت آمد وسوارشدیم وبه سمت منطقه حرکت کردیم.

نزدیک به اذان مغرب بود که رسیدیم،گفتند:اینجاکوشک است نوارمرزی ایران وعراق. مدتی پشت خاکریز خط مقدم استراحت کردیم همه برای نماز مغرب آماده شدندوآن بهترین نمازی بود که دربندگی به سوی خداخواندم بعداز شام حدودساعت11شب ازخاکریز به طرف دشمن حرکت کردیم.فرمانده قبل ازحرکت گفت:به خط مقدم عراق که رسیدیم باید بی سروصدا عبورکنیم بعداز مدتی به میدان مین رسیدیم برادران تخریب مارااز میدان عبوردادند وبه حرکت ادامه دادیم.بی سروصدا به سمت قرارگاه زرهی عراق درحرکت بودیم،صدای غرش تانکهای عراقی به گوش می رسیدفکر کنم ساعت 1شب بود که فرمان حمله باتکبیر الله اکبر واردقرارگاه شدیم تعدادزیادی تانک که بیشتر آنهاروشن بودندبااولین یورش تعدادزیادی منهدم شدند عراقیها گیج بودند پا به فرارگذاشته بودندوتعدادزیادی از تانکها فرار کردند،درگیری درهمه جا شدت گرفته بود تعدادی ازنیرو های مازخمی وشهید شده بودند تعدادما خیلی کم بودو سعی می کردیم به هم نزدیک تر بشیم تعداد نیروهای عراقی چندبرابر مابود تنها تاریکی شب بود که دشمن ازتعدادماآگاه نبود شدت درگیری بیشتر می شدودشمن خیلی سریع مارا محاصره کردوتنها یک خاکریز درتصرف مابودوشدت درگیری بیشتر وبیشتر می شد وصدای غرش گلوله های ضدهوایی به رزمندگان ما اصابت می کرد،قطعه ای ازبدن ها جدامی شدوبر زمین می افتاد.به شدت ترسیده بودم درگوشه ای ازخاکریززمین گیر شده بودم بادیدن شهداو مجروحین زیادی که بر زمین افتاده بودند به گریه افتادم برادرمحمد علی محمدزاده بادیدن من به طرفم آمد نگاهی کردوگفت چی شده؟ چیزی نگفتم نشست کنارم گفت گریه نکن داری باخدا معامله می کنی ساکت شدم کمی روحیه گرفتم.مدتی گذشت پدافند دشمن بیشتر نیروهای مارابه شهادت رسانده بود.حدودساعت9صبح بودکه صدای رگبار پدافندهای عراقی قطع شدوصدای غرش تانکهای عراقی به طرف ماشنیده شد.هرمجروح وشهیدی که سرراهشان بود زیرزنجیر های تانک له می شد،صدای شلیک گلوله به پیکر بی جان مجروحین شنیده می شودمن درروی زمین باچند نفر درگوشه خاکریزبودیم که ناگهان یک عراقی بایک سلاح کمری از روی خاکریز یک گلوله به پیشانی من شلیک کرد گلوله به کلاه آهنی اثابت کرد وپیشانی مراپاره کرد،صورتم پراز خون شد برزمین افتادم فکر کردم که مردم ولی زنده بودم گلوله از کلاه کمانه کرده بود ومجروح شده بودم بلافاصله سرباز عراقی توسط دوستان من کشته شد،عراقیها متوجه محل درگیری شدندو به طرف ماتیراندازی می کردند وبقیه دوستان درهمان جابه شهادت رسیدند فقط من وفرهادپرتانی زنده بودیم عراقی ها به سرعت به مانزدیک می شدند باکمک فرهاد به زرف میدان مین رفتیم ودشمن باتمام قدرت باهر صاحی داشت به سمت ماتیراندازی میکردبه خواست خدااز میدان مین عبورکردیم ودریک کانال ازتیررس دشمن نجات پیدا کردیم وعراقیهانتوانستند عبورکنند به پرتاب نارنجک به طرف مااقدام کردند براثر ترکش یاگلوله،پای فرهادمجروح شده بود بعد ازچندمدتی پیاده روی به سمت نیروهای خودی دیگرجایی رانمی دیدم کورشده بودم همه جاتاریک بودبه فرهادگفتم توبرو  وبه زمین افتادم وقتی به هوش آمدم روی برانکارد درازکشیده بودم هیچ جایی رونمی دیدم خون زیادی از دست داده بودم حس کردم کسی نزدیک من آمده گفتم برادر من کجام؟گفت فرودگاه،داری به بیمارستان تبریز میری بعداز چندساعت دربیمارستانی درتبریز بستری شدم بعداز چندروز طی یک عمل،بیناییم رابه دست آوردم وبه مشهد بازگشتم.حدود2یا3ماه بعد پیکر پاک150شهید در یک روزدر مشهد مقدس تشیح شدوپیکر پاکشان توسط دشمن سوزانده شده بود.استخوانهای شهیدان که پس از آزادسازی منطقه به دست آمده بود درتابوت هاگذاشته شده بودند دیدم که پیکر شهید محمدزاده دربین شهدابود که درکنار بارگاه ملکوتی امام رضا(علیه السلام) به خاک سپرده شد.

برای باردوم به جبهه رفتم یک کارخانه دراهواز بودکه به صورت پادگان درآمده بود.مارااز راه آهن به آنجابردند،درمحوطه کارخانه دوپدافندضدهوایی رابه نمایش گذاشته بودند ودور پدافند جمع شده بودند می گفتندپدافند هابه غنیمت گرفته شده است ونیروهای ولی عصررادرتاریخ4/3/61 به شهادت رسانده است.شنیدم بعداز عملیات4/3/61 تعدادی از برادران بافرمانده تیپ برادرچراغچی درگیرشده بودندکه بعدتوسط آیت الله میرزاجوادآقاتهرانی آرام شده وباتوصیه های حکیمانه میرزاجوادآقا رفع شده بود.خیلی دوست داشتم بدانم فرهادزنده یاشهید شده است؟ ومن چطوربه عقب منتقل شدم؟به یکی ازبرادران تیپ گفتم من دراین عملیات بودم ولی نمی دانم چطوربقیه راه رابه عقب منتقل شدم گفت:یکی ازبرادران تانک نفربر عراقی رابر می داردوبه طرف ما  می آیدوچند مجروح رادرراه سوار می کندوبه نیروهای خودی می رساند.

حالامی فهمم که من شهامت روبه روشدن باخدا را نداشتم و برای شهادت بزرگ نشدم....

پروردگارابرمحمدوآل محمدرحمت فرست ودرجایگاه عبدی پاداشی بزرگ برایشان عطافرما.

رزمنده وجانباز دوره هشت سال دفاع مقدس-  مهدی مروی -

 



:: بازدید از این مطلب : 417
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 28 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟!

 

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

......................



:: بازدید از این مطلب : 350
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 28 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
معماي عشق.....


 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

 

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

 

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

 

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

 

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

 

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد

 

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

 

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

 

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

 

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

 

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

 

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد

 

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

 

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد

 

از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه



:: بازدید از این مطلب : 414
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
نظرات دانشجویان جدید و ترم آخری

دانشگاه ها! (طنز)


طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.

جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری…


رییس دانشگاه
1)مردی فرهیخته و خوشتیپ

2)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم
 
 

یک وعده غذای سلف
1)بیفستراگانوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک

2)چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز
 


کارت دانشجویی
1)کارت شناسایی و هویت دانشجو

2)تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است
 


خوابگاه
1)محل استراحت و سرشار از شادی و نشاط

2)مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش
 


شب امتحان
1)شبی برای دوره کردن درسی که در طول ترم خوانده شده است

2)شبی که تا صبح باید مثل خر درس خوند
 


جزوه خوش خط دختر ها
1)بمیرم از هیچ دختری جزوه نمیگیرم، من عادت دارم فقط جزوه خودمو بخونم

2)طلای کاغذی
 


تقلب
1)یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان

2)تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان
 


مشروط شدن
1)عمراٌ، من تو دبیرستان معدل کمتر از ۱۸ نداشتم

2)نمک تحصیل در دانشگاه
 


وام دانشجویی
1)کمک هزینه برای دانشجو

2)مثل مهریه میمونه کی داده کی گرفته
 
 

ازدواج دانشجویی
1)حرفش رو نزن من قصد ادامه تحصیل دارم

2)کو؟ کجاس؟کسی رو سراغ داری برام؟
 
 

حراست
1)ارگانی برای حفاظت از دانشجو از گزند خطرات

2) ارگانی برای حفاطت از دانشگاه از گزند دانشجویان
 


دانشجو
1)فردی که به دنبال علم آموزی و تولید علم است

2)ها ایی دانشجو که وگفتی یعنی چه؟؟؟!!!!
 


:: بازدید از این مطلب : 491
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
6x22396vnwhygr06oho.jpg (550×643)

یک نوجوان آلمانی هندی تبار به عنوان نخستین فردی شناخته شد که توانست یک مسئله پیچیده ریاضیات را که بیش از ۳۵۰ سال پیش توسط نیوتون مطرح شده بود را حل کند.
به گزارش خبرگزاری مهر، شوریا ری، روی چگونگی محاسبه دقیق مسیر پرتاب موشک تحت نیروی جاذبه در معرض فشار هوا کار کرده بود.

این نوجوان هندی تبار اظهار داشت که درحالی که روی یک پروژه مدرسه کار می کرده، مسئله ای را حل کرده است که قرنها ریاضیدانها را به خود مشغول کرده بود.

ری برای تلاشهای خود یک جایزه تحقیقاتی دریافت کرد و از سوی رسانه های آلمانی لقب نابغه گرفت اما خود این اقدام را صرفا به کنجکاوی یک دانش آموز نسبت داد و گفت: وقتی که برایمان توضیح دادند این مسائل هیچ راه حلی ندارد، فکر کردم که ضرری در تلاش برای یافتن راه حل نیست.

خانواده ری وقتی که وی ۱۲ ساله بود به آلمان مهاجرت کردند و پدرش در یک کالج تکنیکال به عنوان مهندس استخدام شد. وی اظهار داشت که پدرش عطش ریاضیات را در وی به وجود آورده و از سن شش سالگی ریاضی را به وی آموخته است.

نیوتن این مسئله را که مربوط به حرکت موشکها در هوا می شود را در قرن هفدهم مطرح کرد. ریاضیدانها تاکنون توانسته بودند راه حلهای جزئی برای این مسئله ارائه کنند.

براساس گزارش هرالد سان، ری همچنین مسئله دیگری را که در رابطه با برخورد یک جسم به دیوار بوده و در قرن نوزدهم مطرح شده نیز حل کرده است.

هر ۲ مسئله حل شده توسط این نوجوان در عرصه دینامیک است و انتظار می رود که راه حل های وی سهم بیشتری در بررسیهای دقیق تر در این عرصه و همچنین عرصه بالستیک داشته باشد

:: بازدید از این مطلب : 475
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

شیوه های مخ زنی در کشورهای

مختلف!! (آخر خنده)


فرانسه :
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو!

ایتالیا :
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
کمال میل می پذیرم!

انگلیس :
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!

و اما ایران :
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ...
پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت 10 زنگ میزنم!



:: بازدید از این مطلب : 342
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

تابستان نزدیک است و سه ماه فرصت ارزشمند برای بسیاری از نوجوانان زیر 20 سال به وجود خواهد آمد. این و برخی موارد مثل راهنمایی خواستن پدر یکی از مخاطبان سایت در مورد فرزندش بهانه‌ای شد که این مطلب را بنویسم.
طبق معمول، دوست دارم بیشتر تجربیات خودم را در مورد مسائل بیان کنم. شما هر کدام را که خواستید به تجربیات خود اضافه کنید.
حدوداً دوازده ساله بودم که در مسجد با مرد بزرگی آشنا شدم که قریب به پنجاه و اندی سال سن داشت (بخوانید مرشد) و هنوز هم که هنوز است و قریب به 70 سال سن دارد، باید او را هر هفته ببینم تا از تجربیاتش برایم بگوید و راهنمایم باشد.
یکی از چیزهایی که همیشه به خاطر آن خود را مدیون او می‌دانم این است که از ابتدای دوستی‌مان، هر چند روز یک بار یک جمله را با تأکید خاصی به من می‌گفت:

فلانی! فقط تا 20 سالگی فرصت داری خودت را بسازی!

موقع خداحافظی دوباره می‌گفت: یادت نرود که فقط تا 20 سالگی فرصت داری!
معتقد بود: بعد از 20 سالگی آنقدر مشغله‌ها و درگیری‌های ذهنی برایت پیش می‌آید که ورودی‌هایت را به صفر نزدیک می‌کند و فقط خروجی خواهی داشت. اگر قبل از 20 سالگی خود را خوب ساخته بودی، خروجی‌هایت ارزشمند خواهد بود وگرنه تا آخر عمر خروجی مفیدی نخواهی داشت.
من بارها و بارها در روز این جمله در گوشم زمزمه می‌شد: فقط تا 20 سالگی فرصت داری!
به همین دلیل، تمام سعی‌م را می‌کردم که تا 20 سالگی شخصیتم را به بهترین نحو بسازم.
الان که نگاه می‌کنم، می‌بینم حقیقتاً راست می‌گفت!
شخصیت اصلی من قبل از 20 سالگی ساخته شد و تقریباً قسمت عمده‌ای از دانسته‌هایم برای آن دوران است. بعد از آن درگیر تدریس و کار شده‌ام و بیشتر، خروجی داشته‌ام تا ورودی. دقیقاً 20 ساله بوده‌ام که مدرس شدم و از آن به بعد تقریباً قسمت اعظمی از زندگی‌ام خروجی بوده است تا ورودی.
به هر حال، مواردی که به نظرم می‌رسد که یک نوجوان باید قبل از 20 سالگی انجام دهد را اینجا لیست می‌کنم. می‌دانم که برخی مخاطبان سایت، کمتر از 20 سال سن دارند و هنوز فرصت دارند. اگر شما فرصت را از دست داده‌اید، هر چند بعید می‌دانم بتوانید به آن‌ها عمل کنید، اما اگر توانستید ماهی را همین الان از آب بگیرید، وگرنه برای فرزندانتان شاید مفید باشد:
 

1- درس‌های راهنمایی و دبیرستان را با جدیت بخوانید و یاد بگیرید:

باید دقت کنید که این دروس بسیار بسیار ارزشمندتر از آنی هستند که فکر می‌کنید. تمام چیزهایی که گفته می‌شود، در آینده مفید خواهد بود. درس‌ها را سرسری نخوانید تا نمره بگیرید. دروس مهمی مثل ریاضی، فیزیک، شیمی، علوم و حتی فارسی و امثالهم را با جدیت بخوانید.
اگر فکر می‌کنید مدرسه‌ای که در آن هستید، دانش‌آموزانی دارد که علاقه‌ای به درس ندارند یا معلمانی که بیشتر برای پول کار می‌کنند تا عشق، هر چند شما می‌توانید راه خودتان را بروید (همانطور که من در دوران راهنمایی در بدترین مدرسه شهر بودم، اما همیشه بهترین شاگرد بودم)، اما اگر فکر می‌کنید مدرسه غیرانتفاعی و بهتری وجود دارد، به آن مدرسه بروید. (مثلاً یکی از عوامل نجات خودم در بحث درس را این می‌دانم که دبیرستان را در یک مدرسه غیرانتفاعی که بهترین مدرسه بین مدارس شهر بود گذراندم و با بهترین معلمان شهر درس داشتم. اگر می‌خواستم مدارس دولتی را انتخاب کنم، بعید می‌دانم از درس به جایی می‌رسیدم!)
 

2- یادگیری مکالمه زبان انگلیسی را از اوائل دبیرستان شروع کنید:

فراموش نکنید که زبان انگلیسی زبان مشترک بین ملت‌هاست. هر کس در هر نقطه‌ای بخواهد بهترین مطلبش را عرضه کند، آن‌را به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر می‌کند. تمام منابع در همه زمینه‌ها به انگلیسی ترجمه شده است و این یعنی اگر انگلیسی را بدانید، می‌توانید از تمام زبان‌های دنیا برای یادگیری استفاده کنید.
بخواهید یا نخواهید، تمام رشته‌ها این روزها پر شده‌اند از کلمات و عبارات انگلیسی. پس اگر می‌خواهید منابع مرجع را در دست داشته باشید، مجبورید به بهترین شکل، زبان انگلیسی را یاد بگیرید.
تجربه خودم را می‌گویم: من از دوم یا سوم دبیرستان بود که به کلاس‌های مکالمه زبان رفتم و تا چهار یا پنج سال در این کلاس‌ها بودم و بعد از آن هم که تا این لحظه مدرس مکالمه زبان بوده‌ام و از این طریق خودم را درگیر نگاه داشته‌ام.
یک مؤسسه را که فکر می‌کنید مدرسین بهتری دارد، انتخاب کنید و تا انتها به آن پایبند بمانید. سعی کنید هر طور شده و با تمام سختی‌هایی که ممکن است سر راه پیش آید، یادگیری زبان انگلیسی را رها نکنید و تا انتها بروید.
هر چند سعی خواهم کرد در یک مطلب جداگانه نکاتی در مورد یادگیری زبان بگویم، اما به طور خلاصه، چند نکته را بیان می‌کنم:
- هیچ کس تا به حال نشده در خانه و با کتاب و سی.دی و امثالهم بتواند مکالمه زبان را یاد بگیرد! هر چند آن‌ها مفید هستند، اما بدون کلاس رفتن، به هیچ کجا نخواهید رسید! بی‌خود زمان را از دست می‌دهید.
- هرگز از این مؤسسه به آن مؤسسه نپرید! یک جا بمانید و ادامه دهید.
- کلاس مکالمه بیش از هر چیز، بهانه است. پس نگویید مدرس خوب نبود، مؤسسه خوب نبود!! همه چیز به خودتان بستگی دارد و کلاس فقط یک بهانه برای مجبور شدن شما به یادگیری است.
- یادگیری مکالمه ممکن است 3 تا 5 سال طول بکشد. در این مدت صبور باشید و اجازه دهید به مرور یاد بگیرید.
- ممکن است تا ترم‌های آخر احساس کنید هیچ پیشرفتی نداشتید! این طبیعی است و نباید کلاس‌ها را رها کنید. در ترم‌های آخر و در موقعیت‌هایی که پیش می‌آید، متوجه می‌شوید که نسبت به ترم‌های اول چقدر پیشرفت داشته‌اید.
 

3- به زبان عربی به خوبی مسلط شوید:

ما ایرانی‌ها خوشبختانه به خاطر نزدیکی زبانمان به عربی، این شانس را داریم که بهترین زبان دنیا را در مدت کوتاهی یاد بگیریم. خوشبختانه دروس دوران راهنمایی و دبیرستان تا حد کافی عربی را یاد داده‌اند. اگر آن‌ها را با عشق (و بدون توجه به چرت و پرت‌های انسان‌های بی‌سواد که سعی می‌کنند عربی را بد جلوه دهند) یاد بگیرید، مطمئناً از زندگی خود احساس رضایت بیشتری خواهید داشت.
من خودم را همیشه مدیون معلمان عزیزی دانسته‌ام که باعث شدند من به زبان عربی در حد بسیار خوبی مسلط شوم. (خدا همه‌شان را در دنیا و آخرت سعادتمند کند)
هر طور شده، عربی را یاد بگیرید تا جایی که هر حدیث یا آیه‌ای که خواندند، بتوانید به راحتی به فارسی ترجمه کنید.
از آنجا که بسیاری از کلمات زبان فارسی از زبان عربی وارد شده است، دانستن زبان عربی، زندگی شما را متحول می‌کند. حتی اگر شما یک فیزیک‌دان شوید من شک ندارم که زبان عربی فیزیک شما را متحول می‌کند.
در نکات بعد خواهم گفت که یکی از رموز موفقیت در زبان عربی، یادگیری قرآن و خواندن آن و احادیث است.
زمانی که در کلاس‌های عربی بودیم، هر درس جدیدی که معلم می‌گفت، من کلی حدیث و آیه به ذهنم می‌آمد که آن نکته در آن‌ها رعایت شده بود. به طور مثال وقتی می‌گفت: "ات" جمع مؤنث هیچ وقت مفتوح نمی‌شود، من آیاتی مثل: إن فی خلق السماواتِ و الارض .. و یا الخَْبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ  وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ ([قانون خدا این است که:] زنان ناپاک و خبیث برای مردان ناپاک، و مردان ناپاک برای زنان ناپاک خواهند بود و زنان پاک‌دامن برای مردان پاک‌دامن و مردان پاک‌دامن برای زنان پاک‌دامن خواهند بود) به ذهنم می‌آمد و با خودم می‌گفتم: راست می‌گه پسر! هیچ کجا نداریم که «ات» فتحه بگیره!
بعد از آن هم به سفارش یکی از دوستان روحانی‌ام، کتاب «صرف و نحو ساده» را مطالعه کردم که زبان عربی‌ام کامل‌تر شود و پیشنهاد می‌کنم بعد از پیش‌دانشگاهی، حتماً این کتاب را مطالعه کنید. در همان سنین، چندین و چند جلد کتاب عربی (داستان و روان‌شناسی و امثالهم) گرفتم و خواندم و الان به هیچ کتاب فارسی که از عربی ترجمه شده باشد مثل اینکه به کتاب ترجمه شده‌ی انگلیسی به فارسی اعتماد ندارم، به آن‌ها هم اعتماد ندارم و ترجیح می‌دهم کتاب مرجع عربی‌اش را بخوانم.
باید قبل از 20 سالگی به مرحله‌ای برسید که یک متن عربی تقریباً مثل یک متن فارسی برایتان قابل فهم باشد.
شاید بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که در همان سنین برای مکالمه عربی اقدام نکردم. البته در شهر ما یک کلاس مکالمه عربی هم وجود نداشت و ندارد، اما به هر حال، اگر همت می‌کردم، به قم می‌رفتم و مکالمه عربی را هم یاد می‌گرفتم. (دقت کنید که مکالمه عربی و هر زبان دیگری خیلی با متون کتابی فرق می‌کند)
اگر امکانش برای شما وجود داشت، بعد از اینکه به انگلیسی مسلط شدید، به سراغ عربی بروید.
 

4- به مطالعه عادت کنید:

یکی دیگر از مواردی که شخصیت شما را می‌سازد همین است. باید در این سنین به مطالعه عادت کنید. باید تندخوان شوید. در این سنین، هیچ مشغله فکری نخواهید داشت! مشغله‌هایی مثل دانشگاه، شغل، ازدواج، درآمد، فرزند و ده‌ها مشغله دیگر که خیلی‌ها را آنقدر درگیر خود کرده که صبح ساعت 7 تا 7 شب وقتشان را می‌گیرید و بعد از آن هم مثل جنازه به خانه می‌رسند و می‌خوابند که فردا را دوباره به همین صورت شروع کنند!
تا می‌توانید کتب مهم و مرجع را مطالعه کنید. کتب دینی، تاریخی، ادبی و غیره. البته سیر مطالعاتی داشته باشید و بی‌گدار به آب نزنید!
خیلی از جوانان به اشتباه و ندانسته یک کتاب (مثل کتاب‌های دکتر شریعتی و صادق هدایت و امثالهم) را خواندند و تمام زندگی‌شان نابود شد! مراقب باشید.
در این زمینه، از یک مرشد مثل شخصیتی که در ابتدای مطلب اشاره کردم استفاده کنید.
تجربه خودم: چهارده ساله بودم که به پیشنهاد همان دوستی که در ابتدا گفتم، نامه‌ای به «مرکز پاسخ به سؤالات حوزه علمیه قم» نوشتم و گفتم که می‌خواهم در زمینه تاریخ و مسائل اسلامی مطالعه کنم. لطفاً من را راهنمایی کنید و یک سیر مطالعاتی برایم تعیین کنید. شاید باور نکنید که بعد از 12 سال، من هنوز آن نامه را دارم! عکس گرفتم که ببینید:
انصافاً نامه کاملی ارسال کردند و من کتبی که معرفی کردند را تقریباً به همان صورت مطالعه کردم و جلو رفتم. به طور مثال، اولین کتاب‌هایی که معرفی کردند، داستان راستان و دیگر کتب استاد مطهری بود که من شب‌ها در رختخواب دو سه داستان را برای خودم و برادرانم می‌خواندم و بعد می‌خوابیدیم.
همین دوست مذکور، مطالعه هر نوع کتاب از شریعتی را تا سنین بالا برایم ممنوع کرده بود. کتاب‌های ارزشمندی به من هدیه می‌داد و از من می‌خواست که خلاصه‌اش را تحویل دهم تا یک کتاب دیگر جایزه بدهد! تمام آن کتاب‌ها را هنوز دارم و مثل طلا حفظشان کرده و می‌کنم. او بعد از آن، من را مسؤول کتابخانه مسجد کرد و این لحظه، یک نقطه خاص در زندگی‌ام بود.
به هر حال، باید به هر نحوی شده، خود را عادت به مطالعه دهید. باید عادت کنید که اگر نیم ساعت بیکار هستید، یک مجله یا یک برگه یا یک کتاب بردارید و بخوانید. (من حتی در دوران سربازی در بین کلاس‌های خسته کننده که همه می‌خوابیدند، کتاب جیبی از جیبم در می‌آوردم و مطالعه می‌کردم. آنقدر سرم توی کار خودم بود و مطالعه می‌کردم که چند تا از بچه‌ها روز آخر می‌گفتند: حاجی! آدم عجیبی بودی!!!)
هیچ چیز مثل مطالعه روح شما را پرورش نمی‌دهد. شما را در هر زمینه، قوی و صاحب بیان می‌کند.
خلاصه‌نویسی کنید و سعی کنید سررسیدهایی از جملات برگزیده‌ی آنچه خوانده‌اید، پر کنید.
به مرور باید بتوانید یک صفحه کتاب را با یک نگاه مطالعه کنید. به مرور با نگاه به یک مقاله یا کتاب، سریعاً متوجه می‌شوید که کدام بخش‌ها ارزش خواندن دارد و با توجه به آن جمله زیبا از نویسنده خارجی که گفت: "صحیح‌ترین راه مطالعه آن است که فقط بخش‌هایی از کتاب را بخوانید که باید بخوانید" می‌توانید کتاب‌های زیادی بخوانید و مغزتان را پر کنید از مطالب مفید که هر کدام، آینده شما را خواهد ساخت.
 

5- تا حد ممکن از کامپیوتر دوری کنید:

من فکر می‌کنم کامپیوتر برای یک دانش‌آموز (به خصوص، قبل از دوم دبیرستان) یک سم به تمام معناست! هرگز به آن عادت نکنید! تمام وقت شما که می‌تواند صرف بهترین کارها شود را می‌گیرد. کامپیوتر برای زمانی است که شما خودتان را به اندازه کافی از دانسته‌های مفید که در کتب هست، پر کرده‌اید و به استفاده مفید از وقت، عادت کرده‌اید و حالا برای تکمیل آن‌ها از کامپیوتر استفاده می‌کنید. اگر قبل از این سنین به کامپیوتر رو بیاورید، معمولاً معتاد بازی کردن و چت کردن و کارهایی که آینده شما را تخریب می‌کند می‌شوید. فرصت برای یادگیری کامپیوتر، بسیار زیاد است.
تجربه خودم: من از سوم دبیرستان تازه شروع کردم با کامپیوتر کار کردن. (اما شبانه روز کار کردم!!)
 

6- تمام مسافرت‌های گروهی مدارس و کانون‌ها را بروید:

بعد از 20 سالگی یکی از آرزوهایتان برگشتن به دوران قبل از 20 سالگی و رفتن به مسافرت‌های دسته جمعی با دوستانتان خواهد بود! پس فرصت را از دست ندهید!
تجربه خودم: قبل از دوزاده سالگی، به اتفاق برادران، هر تابستان در یک کانون فرهنگی زیر نظر ارشاد که نزدیک خانه‌مان بود ثبت نام می‌کردیم و تمام اردوها و کلاس‌هایش را می‌رفتیم. بعد از آن هم که در کانون فرهنگی مسجد و پایگاه بسیج، خودمان اردوبرنده شدیم! و به خیلی از نقاط ایران سفر کردیم. هر چند که خیلی از جاها هم ماند :(
الان در این سنین حاضرم تمام رگ‌های بدنم را بکشید اما صحبت از مسافرت نکنید! اما آن زمان، نمی‌فهمیدم سختی و خستگی یعنی چه! هر چه بود، زیبایی و لذت بود. از طرفی، الان یک دوست پیدا نمی‌شود که با او دو قدم راه بروی! چه برسد به مسافرت! (همه باید از خانم‌هایشان اجازه بگیرند!!)
 

7- هنرهای لازم را فرا بگیرید:

حیف نیست شما با این همه استعداد، خط زیبایی نداشته باشید؟ کلاس‌های خطاطی را در طی سال فراموش نکنید. تا زمانی که مدرک ممتازی و حتی استادی را نگرفته‌اید، دست برندارید.
اگر بگویم یکی از حماقت‌های عمر من، رها کردن خطاطی بعد از گرفتن مدرک "خوش" بود، راست گفته‌ام! هر بار که یاد این ضربه می‌افتم، دلم می‌خواهد برگردم به آن دوران و کار را ادامه دهم! با خواهرانم سه تایی به کلاس می‌رفتیم. هر دو خواهرم ادامه دادند و ممتازی خود را گرفتند و من حماقت کردم و گفتم تا همین حد که خط تحریرم خوب شده است، کافی‌ست!
شما این کار را نکنید. تا انتها بروید.
خطاطی زندگی شما را لذت‌بخش می‌کند. بعدها هر وقت اعصابتان درگیر مسائل سخت زندگی شود، یک خط خطاطی می‌کنید و انگار که از زندگی هیچ چیز دیگری نمی‌خواهید!
علاوه بر لذت، خطاطی به شما کلاس کاری می‌دهد. شما را یک سر و گردن نسبت به بقیه بالاتر نگاه می‌دارد.
کلاس‌های هنری دیگر را تا جایی که به مسیر اصلی‌تان صدمه نزند ادامه دهید. (کلاس‌هایی مثل موسیقی و آواز ممکن است شما را از مسیر اصلی دور کند. مراقب باشید)
کلاس‌هایی مثل معرق‌کاری، تذهيب و امثالهم واقعاً ارزش دارند که برایشان وقت و هزینه کنید.
تجربه من: من تجربه خوبی در این زمینه ندارم! به خاطر اینکه خجالت می‌کشیدم در کلاس‌ها شرکت کنم، فرصت‌های زیادی را از دست دادم :(
 

8- مسائل علمی را تجربه کنید:

قبل از 20 سالگی باید خیلی چیزها را تجربه کنید. کنجکاو باشید. کار با میکروسکوپ، تلسکوپ و امثالهم را یاد بگیرید. از خانواده بخواهید که برای خرید این قطعات برایتان هزینه کنند. در کلاس‌های ستاره شناسی و کلاس‌های علمی دیگر شرکت کنید.
اگر در درس شیمی و فیزیک یک آزمایش وجود دارد، حتماً تجهیزات آن را بخرید و در منزل تجربه کنید. من عاشق این آزمایشات بودم و هنوز هم کاغذ تورنسل‌هایی که از مدرسه کش رفتم را دارم!! (البته شوخی می‌کنم من آن زمان نفر اول و جزء تیم آزمایشگاه علوم شهرمان بودم و برای مسابقات استانی تمام تجهیزاتی که می‌خواستیم را در آزمایشگاه در اختیارمان قرار می‌دادند، ما هم گاهی برخی از آن‌ها را می‌آوردیم خانه!!)
باور نمی‌کنید اگر بگویم که من در کلاس‌های درسی دانشگاه الان دارم همان آزمایش مهمی را برای دانشجوها توضیح می‌دهم که خودم در دوران راهنمایی به اتفاق بابای خدا بیامرزم تجربه کردم. (سیم لوله و باطری که پایه و اساس صنعت امروزی و دیسک‌های مغناطیسی است)

 

9- چند ورزش را تا حد اعتدال یاد بگیرید:

قبل از این، یک نکته بگویم:

من طرفدار این ایده هستم: «از همه چیز تا حدی که لازم است یاد بگیرید».

در همه مسائل، بیش از حد متمرکز شدن روی آن‌را پیشنهاد نمی‌کنم. به طور مثال ورزش حرفه‌ای یا حتی یادگیری قرآن به صورت کاملاً تخصصی و حرفه‌ای را پیشنهاد نمی‌کنم. از هر چیز، تا حدی که فکر می‌کنید لازم است برای یک زندگی شیرین و پرسعادت، یاد بگیرید. مثلاً شنا، پینگ‌پنگ، اسب‌دوانی و امثالهم ورزش‌های خوبی هستند که من خودم تا حدی که لازم داشته‌ام یاد گرفته‌ام.
اما ورزش‌هایی مثل جودو، کشتی، وزنه‌برداری، پرورش اندام و امثالهم به نظرم واقعاً بی‌ارزش هستند. کشتی یاد بگیری که چه؟ تمام استخوان‌های بدنت بشکند و جودو یاد بگیری که چه؟ گول مسؤولین ورزش مملکت را نخورید که برای اینکه نام ایران و در کنارش نام خودشان بالا برود، اینقدر برای ورزش‌های بی‌فایده‌ای مثل جودو و کاراته و امثالهم تبلیغ می‌کنند.
ورزش باید پرورش دهنده روح و جسم باشد نه شکننده جسم و دچار کننده روح به خشم و خشونت و غرور!
 
اگر شیعه (مسلمان) هستید ادامه را بخوانید:
اگر مسلمان هستید، این شانس را دارید که کارهای ارزشمند دیگری نیز در این سنین انجام دهید تا با یک اعتماد به نفس و مغزی پاک و ارزشمند وارد دوران جوانی شوید.
 

10- تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید:

تا قبل از 20 سالگی باید تکلیف خودتان را مشخص کنید: آیا واقعاً و از ته قلب می‌خواهید مسلمان باشید یا خیر؟ اگر می‌خواهید مسلمان آبکی باشید، همان بهتر که دین دیگری را انتخاب کنید چون اسلام برای کسی که مسلمان واقعی نباشد، بیشتر ضرر است تا فایده (و لایزید الظالمین الا خسارا). اما اگر تصمیم گرفتید، مسلمان باشید، باید مسلمان واقعی باشید!
باید به این جمله از ته قلب باور داشته باشید:

هیچ راه نجاتی به جز اسلام نیست!

باید به اطرافتان خوب نگاه کنید و ببینید که هر کس این جمله را باور نداشته است، با مغز به زمین خورده است!
اگر می‌خواهید دکتر متخصص قلب هم باشید، باید بدانید که اسلام حداقل کاری که برای شما می‌کند این است که از شما در برابر بی‌راهه رفتن‌ها، اعتیادها، گرفتار مستی‌ها و زن‌بازی‌ها و گناه‌آلود شدن‌ها محافظت می‌کند. باور ندارید؟ آینده، نزدیک است!
حالا، اگر این را پذیرفتید، بقیه نکات را بخوانید.
 

11- تجوید قرآن را به طور کامل یاد بگیرید:

از سنین کم (ده دوزاده سالگی) در کلاس‌های قرآن که در مراکز قرآنی و مساجد تشکیل می‌شود شرکت کنید. باید در عرض سه چهار سال، دو جلد کتاب "حلیة القرآن" (تجوید سطح یک و دو) را مو به مو بلد باشید و به بهترین شکل روی آیات قرآن پیاده کنید.
قرآن خواندن کسی که تجوید می‌داند و عربی‌اش خوب است هزاران برابر نسبت به آن کسی که هفتاد سال است مسجد می‌رود و نمی‌داند آیه «أم من یجب المضطر اذا دعاه...» یعنی چه، ارزش دارد! زندگی شما با فهم آیات متحول می‌شود. بعید است کسی عربی و تجوید بداند و قرآن بخواند و دلش بیاید قرآن را فراموش یا بی‌احترامی کند.
یک خاطره: چند شب پیش یکی از جوانان مسجد که تسلط نسبتاً کاملی به تجوید دارد، اذان گفت... بعد از نماز دیدمش و گفتم: فلانی! انتهای اذان گفتی، «و صل الله علی محمد و آله و سلّم» دقت کن که «و سلّم» با سین است نه با صاد! چشمانش درشت شد و گفت: واای! راست می‌گویید، ممنونم. یکی از دوستان که کنارمان بود، گفت: از کجا فهمیدی او فکر می‌کرده با صاد است؟ گفتم ما با هم با زبان تجوید صحبت کردیم، هر دو منظور هم را فهمیدیم! اگر خواستی بفهمی، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها فلان مسجد، آقای فلانی کلاس تجوید دارد. دو سه سال که کلاس بروی، می‌فهمی که جریان چه بود!!
تجربه خودم: از سیزده سالگی سه چهار تا کلاس تجوید و صوت و لحن را با هم شرکت می‌کردم. جمعه‌ها یک کلاس صوت و لحن با بهترین استاد شهرمان می‌رفتم، شب‌های یک شنبه و سه شنبه با یک پیرمرد قدیمی که مرحوم شد برای تمرین کلاس می‌رفتم و دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها کلاس تجوید پیش یکی از جوانان قاری شهر. هر چه یاد می‌گرفتم، می‌آمدم مسجد خودمان به بچه‌های مسجد یاد می‌دادم!
به هر حال، نوجوان عزیز! اگر تجوید و عربی را یاد گرفتی، آن‌وقت وقتی دعای کمیل را می‌خوانی، انگار تمام وجودت از شوق و لذت پر می‌شود و فکر می‌کنی هیچ چیز در دنیا زیباتر از قرآن و امثال این دعاها نیست. تو با یک همت چند ساله می‌توانی از پیرمردها و پرزن‌هایی که هفتاد سال است فرش مسجدها از رفت و آمدشان ساییده شده اما هنوز نمی‌دانند «إن الله و ملائکته...» که بعد از نماز می‌خوانند یعنی چه، جلو بزنی! :)
 

12- حداقل یک بار کل رساله مرجع تقلید خود را بخوانید:

شب‌ها (مثلاً در تعطیلات تابستان) فرصت بسیار خوبی برای مطالعه است. رساله مرجع مورد نظرتان را بردارید و یک بار از اول تا آخر بخوانید. تمام احکام را بخوانید. حتی اگر پسر و در سنین بعد از بلوغ هستید، احکام زنان را نیز بخوانید و اگر دختر هستید، احکام پسران را بخوانید. مسخره است که یک پسر نداند چرا مادرش روزهای خاصی از ماه را برای نماز صبح بلند نمی‌شود و نباید از او بپرسد که کی نماز خواندی که ما ندیدیم!!! (جوکی که یکی از دوستان تعریف می‌کرد و چقدر خندیدیم!!)
مسخره‌ترین چیزی که بین بچه‌های مذهبی دیده‌ام، این است که همه مجالس عزا و ولادت ائمه را درو كرده اند و تمام مداحی‌های حاج منصور را حفظ کرده‌اند، اما یک بار رساله را نخوانده‌اند که با ضروری‌ترین احکام دینشان آشنا شوند.
تسلط به احکام نیز مثل تمام موارد بالا، به شما در زندگی اعتماد به نفس می‌دهد.
تجربه خودم: نوجوان که بودم، خانواده‌های نزدیکمان من را به شوخی «آیة الله» صدا می‌کردند!!! من یک بار به طور کامل رساله آیة الله بهجت را خواندم و بعد از چند سال وقتی استاد قرائتی گفت مسلمان باید هر دو سال یک بار، تمام دانسته‌هایش را از روی کتاب مرور کند، حتی سوره حمد را، یک بار مسائل مهم را مرور کردم و همینطور کتاب استفتائات مقام معظم رهبری را مطالعه کردم. (هر چند که قرار نیست تمام احکام را حفظ کنیم، فقط موارد ضروری را یاد می‌گیریم و بقیه را مرور می‌کنیم که اگر به آن‌ها برخوردیم به ذهنمان بیاید که آن حکم در فلان بخش از رساله هست. ضمن اینکه احکام اسلام دائماً نیاز به تکرار دارند. پس هر چند خیلی از مسائل برایم تکراری شده است، اما برنامه سمت خدا را قبل از اذان ظهر که احکام را بیان می‌کند، باید حتماً نگاه کنم)
 

13- یک بار قرآن را به صورت عربی قرائت کنید، یک بار با معنی و یک بار تفسیر کل قرآن را بخوانید:

باید قبل از 20 سالگی یک دوره کل قرآن را روخوانی کنید (قرائت‌های شبانه مساجد فرصت خوبی است). سپس یک دوره با معنی و سپس یک دوره به صورت تفسیری بخوانید. یک دوره تفسیر استاد قرائتی را بخرید (تفسیر نور) و در منزل داشته باشید. مثلاً من در چند سال گذشته، بعد از نماز صبح، چند صفحه از تفسیر نور را می‌خواندم. البته اعتراف می‌کنم که مسائل بعد از بیست سالگی اجازه نداد بیشتر از جلد 5 پیش بروم و برای خودم از این بابت متأسفم. امیدوارم توفیق خواندن ادامه‌اش را داشته باشم. فقط اگر شروع کردید، خلاصه‌برداری فراموش نشود. (هر چند که تفسیر نور یک نوع خلاصه برداری از تفسیر نمونه به نظر می‌رسد)
 

14- به عبادت عادت کنید:

اگر قبل از 20 سالگی نتوانید از خود یک انسان معتقد و عابد بسازید، خیلی بعید است بعد از 20 سالگی بتوانید کاری برای خودتان کنید!
یک شیعه واقعی برای خودش یک برنامه عبادی دارد.
سعی کنید دعاهای مشهور را تا حد ممکن حفظ کنید و در موقع‌های پیشنهاد شده، ادا کنید.
تعقیبات تمام نمازها که برنامه خاصی به زندگی اقتصادی شما می‌دهد حفظ كنيد و بخوانيد، به دعاهایی مثل توسل، دعای کمیل، دعای ندبه، زيارت عاشورا، دعای عهد و غیره پایبند باشید. خود را در لیست نماز شب‌خوان‌ها ثبت کنید حتی اگر شده به خواندن یک رکعت نماز وتر، قبل از خواب. اگر سعادت دنیا و آخرت را می‌خواهید، بین الطلوعین را بیدار بمانید (حتی وب‌گردی کنید، اما بیدار بمانید).
آیه‌های مهم قرآن را حفظ کنید تا هر حرکتی که در زندگی می‌کنید، یکی از آن‌ها یادتان بیاید و طبق آن آیه عمل کنید تا زندگی‌تان طبق یک روال صحیح باشد.
و خلاصه، همیشه این شعر را در ذهنتان مرور کنید: در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری‌ست / ورنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزکار
 

15- در آخر: عجله نکنید!

شاید با خواندن مطالب بالا اشتیاق پیدا کنید که همه را با هم انجام دهید و بعد، احتمالاً با شکست مواجه شوید و زده شوید. دقت کنید که به مرور باید این کارها را انجام دهید. چند تا که مهم‌تر است را در این تابستان، تعدادی را در حین تحصیل و بقیه را تابستان بعد و خلاصه یک برنامه‌ریزی داشته باشید.
نمی‌توانید برنامه‌ریزی کنید؟ من یک راه معجزه‌آسا به شما نشان می‌دهم: سعی کنید که مسلمان واقعی باشید! همین!
اسلام خودش به شما نظم را یاد می‌دهد. خداوند خودش برای شما برنامه‌ریزی می‌کند و شما را به آنجا که باید برساند می‌رساند.



:: بازدید از این مطلب : 493
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران