نوشته شده توسط : alavijeh2011

چند سطر روی یک پاره خط

وقتی بی راهه ها همره مادام افکار به هم بافته هایت گشتند، آرزوهایش مردند و تجلی چکه های نم نم بارن بر شیشه های پنجره اتاقش طرح خون نگاشت و سایه هایی را فریاد کرد تا  هرس گردد با لباس روسری شاخ و برگ نارون ها و بمیرد کم کمک ، بی صدا سایه سار امنیت در ذهن ها ! اینچنین چارقد شد اسطوره پاکبازان تا صداقت در ورای تارو پودش رنگ بازد به مشکی مطلق و برافراشته شود بیرق ریا بر کانون آزادی و آزادگی تا جای خالی دستمالی بر سر دست آویزی شود برای هتک حرمت به دست هر نامردمی!  کنکاش نگاه برایش ترانه تحقیر می نوازد ، سهم او از انتخاب فقط گفتن آری است و صدای بیدادگر سلطه مدتهاست که گه گاه جاده سیاه شلاق را بر پهنه جسم و ذهنش هویدا ساخته  و زیر تن پوش سرد لباس این جاده دردآلود را از کوچه باغ قلبش رد کرده و او را برای ادامه مردد. ناتوان در میان اینهمه دست های آلوده به هرزگی و و بی صدا لابه لای گوشهایی به چوب پنبه مهر و موم گشته، دیگر بیزار شده از گیر و دار گذر از رودخانه سرنوشت. کاش او را به این حال افسردگی وا نمیداشتی تا او هم مانند تو فرصتی می داشت برای گفتن، برای خالی شدن و من تورا در مرداب غرور یافتم وقتی چشمه سار چشمانش اشک را بر بستر کبود گونه های سردش میلغزاند و او را به نهایت غریبانگی سوق می داد و بی نهایت سرنوشت او به بوته های شب بوی حیاط با ریسمانی نا مرئی از جنس تعصب پیوندی ناگسستنی خورده و او را همچو شبوها به ملعبه ی شباهنگام مشام هوس مبدل ساخته. آنی در این شبهای پر خسوف گره از گره نگاهت به غرور بازکش و گره کن نگاهت را در نگاه پر هیاهوی کویر چشمانش و بگو که در تلاطم ثانیه های بی مقدار سهم او از لحظه ها ، شکار شکارچی لحظه ها شدن است در این زمان که نور شایستگی در پستوی تاریکی، بادیه نشین شوره زار مرد سالاری گشته. قدم به قدم دفعه هزاران بار سنگین تر می شود حتی خش خش کلام برگریزان فرش پاییزی و وقتی در آغوش می گیرند سنگ فرش ها و نیمکت ها تنهایی عقمیقی را که به سیل سکوت، هق هق کنان از دریچه دیدگانش جاری است و در ورای تنه خفته درخت مجاور باز هم چشمی هرزه در تب و تاب تنیدن بر اوست.ای مرد گاه خنجر همان خورشیدک  چشمان ماست! بی تردید حق یک زن حق یک انسان است، با زن ها مهربان باشیم.

تقدیم به تمامی زن هایی که زیر باران سمی تبعیض و تعصب چتری از آبی آسمان در دست
دارند و سرشارند از مستی باران و شکوه آسمان

 



:: بازدید از این مطلب : 483
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
دو چندان بیش از این آرام می گیرم همان هنگام که از دروازه های شهر عبور می کنم ، وقتی به نزدیکای حصار خاطراتم  می رسم اشک به چشمانم امان نمی دهد تا یادگاری هایی را که بر تن این کهنه دیوار قلم خورده را بخوانم. درونم مثل گدازه های آتشین در سوز و گداز وصال است اما این مرکب آهنین از زندگی فقط صبوری را به یاد دارد و صبوری را! نه تنها من بلکه سایرین نیز از پنجره نزدیکشان به تماشای بنایی مات شده اند که تو در آنی، آسمانی طلای که از فرسنگ ها دورتر دل هر گمگشته دلی را در گنبد دوار خود به تماشای بزم نور و سرور میکشد و و در منشور اشک از رنگ ناب سبز بیرقی میسازد برای فتح قله قلب های شکسته.دلها بی قرارند اما واگن های آهنین قطار آرام و صبور به سوی ایستگاه هوهو کنان در راهند، هوهوچی چی!پای بر آستان  مقدس تو میگذارم این کبوتران سالیانی است که مامنی اینچنین پرسخاوت را خانه خود میشمارند. شکوه بارگاهت مرا بیش از پیش به سویت سوق میدهد و زبان ذهنم را بی تاب تر می کند برای صحبتی چند با تو. سلام ای رضا، راضیم از نا بهسامان خویش خواهشم این است که بفهمانی به آنان حریفهایم را، یادم هست وقتی مامون به تو پیشنهاد طلا داد تو هرگز نپذیرفتی او خواست تو در قصری برد درفرش خراسان اما تو را خواب راحت نمی برد در آن قصر اما امروز تو آرمیده ای در قصری از زر و سیم، نمیدانم که اگر امروز زنده بودی آیا حاضر میشدی خانه ات قصری طلا کوب باشد در حالی که چند کوی آنطرفت کودکان بر سقف خانه کاهگل ملات می گیرند از هراس قطره های پاک باران در شب های سرد پاییز.
لطفا کمی انصاف داشته باشید و عدل، نگاهی اجمالی به زیر پوست شهر بیانگر این موضوع است که فقر فحشا و فساد در نزدیکی ما بیداد می کند و علت اصلی اکثر این مشکلات و بروز نا هنجاری های اجتماعی از این قبیل صرف نظر از مسایل روانی بحران اقتصادی است که گریبانگیر اکثر احاد اجتماع شده است البته نباید از یاد برد که گاها مسایل روانی نیز خود ناشی از نا به سامانی های اقتصادی و مالی است. با توجه به نیاز شدید بسیار از افراد به بازار کار و رونق اقتصادی متاسفانه سالیان متمادی است که بودجه های سنگین و هنگفتی که می تواند صرف بهبود وضعیت اقتصاد خانوار ها در ایران گردد صرف تزیینات ،نماکاری و گسترش آستان حرم می گردد. گسترش روز افزون این عرصه از طرفی با برداشت های کلان از محل خزانه اعتبارات ملی و از طرفی دیگر فساد در امر هزینه کردنه این بودجه ها به خودی خود مانع اعطای بسیاری از تسهیلات به هموطنان گشته و به تلفات این تنگنا بیشتر دامن می زند . با نگاهی عمیق در تار و پود روند ساخت اینگونه بناها و منطالعه تاریخ پیدایش و کسترش  چنین بنا هایی که در جهان که به عنوان شاهکار معماری شناخته شده اند این مهم حاصل می گردد که همیشه چنین بناهایی بیش از آنکه ارزش  معنوی داشته باشند ارزش تبلیغاتی و تجاری دارند زیرا استعداد جذب افراد حول شاهکار ها بسیار بالاست بنابراین حرم مطهر امام رضا (ع) نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیست ، بعد دوم موضوع هویت اصلی عمده سهامداران، حامیان و همکاران طرح گسترش عرصه آستان است ، اصولا حامیان اینگونه طرح ها افرادان که در پایان از به ثمر رسیدن طرح سود حاصل می نمایند مانند صاحبان اصلی هتل های معروف و مراکز تجاری در مجاورت مرقد که هویت اصلی این دسته اشخاص همیشه نا معلوم مانده که مطابق تحقیقات گاها افراد از برجستگان کشوری و مخصوصا لشگری هستند.و تمام اینها وبیشمار ناگفته هایی که وجودم را فرا گرفته در جنگی نا برابر به پای تو نوشته می شود   یا رضا               


:: بازدید از این مطلب : 468
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

بر سر راهت نظاره کنان نشستیم من و تک تک گلبرگهای پرپر یاسی که زیر پایم بر زمین نغمه یأس را میسرودند و در اوج انتظار تنها این تابلوی غروب بود که در انتهای مسیر بینهایت جاده چشم در چشمان من قد الم کرده بود تا شاید بیایی و زیر آخرین سوسوهای آفتاب نقاش سایه ات بر تن سرد این جاده حسرت زده شوی اما باز هم خورشید به خواب رفت  و گردی پاییزی بر چهره ی آسمان نقش بست و غروب شد ولی تو هنوز هم دیر کرده ای! امروز که در فراغ تو نوروز شد کهنه روزکی ابری صاعقه های دلتنگی و تشویش قرار را از قلبم ربودند و شوق جستان و خیزان نگاهم را در مبحسی پشت پلکانم به بند کشیدند تا نگاه خشکیده ام همیشه مات باشد به  فراسوی این جاده شاید که تو بیایی و رستاخیزی خورشیدی کنی در این سالهای سرد، اما تو هنور هم دیر کرده ای! به زردی رنک مهرگان شد جسم اردیبهشتی ام وقتی بی صدا چشمانت را فرو بستی گرد تنهایی خاک تو را به عمق پیکر زمین  فرو کشید و فروکش کرد در من تاب سپری ایام بی تو؛ چنین شد که نور فانوسک چشمانم لابه لای هوای مه آلود اشک و انتظار رو به سوی خاموشی است اما تو هنوز هم دیر کرده ای؛ و اکنون من مانده ام و گلاب و گلبرگهای پرپر یاس و شمعی بر تن سنگی که مزیین به نام توست.
تقدیم به تویی که سرشار بودی از طراوت باران عیدت مبارک  



:: بازدید از این مطلب : 637
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

گشت گردونه دگرگون گیتی و ماند مضراب ماه و روز و ساعت و دقایق بر شمار 9 و من پای بر عرصه مجهول خاک نهادم تا شاید تکه ای از کابوس این بزم خون را به تعبیر معنا کشم اما هراسم این است که در گیر و دار فرار از دیو این کابوس سحر گردم با رنگهای مجازی شهوت و پای فرارم را به سکون وادارم و خود نیز تکه ای شوم از این کبوس شوم. اینچنین شد که اندوه اشکهایم در بدو ورود، مصداقی راستین گشت از تلخی این شوره زار پر ابهام به نام دنیا.انگار تو در آنجا مامنی بس نیک برای خود آفریدی که اینگونه در گرداب حاشیه فرو رفته ای و نیمه رخ از پشت تنه اش به تماشای ما هستی ، همان درخت سیب را می گویم! که میوه هایش مرا به سقوطی تلخ از ارم به این وادی رهنمون شد همچون سقوط یک تکه سنگ از اوج قله به قعر پرتگاهی ساکت که نور تاریکی بی وصفی تمام ذراتش را در تار و پود خود بلعیده و به یغما برده. دیری است که سایه افکنده جای خالی حضور تو در پهنه ی حقیقی دنیای خاطراتم ، می گویند تو خود را به راهی سوق داده ای که من گم کنم تورا در هیاهوی بی رحم چهره ها، و خود نیز چهره ای گردم در ورای هزاران صورتکی که از امید و تکاپوی یافتن تو وامانده اند و دست شسته اند از تو زیرا تو هرگز نبوده ای آن دم که باید می بودی و ناجی غریق میشدی در مرداب گمراهی اما تو خود را غرق کرده ای در دریای بی منتهای امتحان بندگان! شاید امروز خود من هم دیگر راضی شدم از این سامان نا به سامانت به اسم سرنوشت! بگذار دوستانه وار حقیقتی را با تو در میان نهم ، آیین این کوی که خود آن را را از پی با گل برافراشتی و از نسیم وجودت در آن دمیدی این است، مادامی که چشم ها تو را در پرده میبینند و حس لمس جسمت را در سر انگشتانشان آبستن می شوند یعنی تو هستی و جود داری و حال که تو در پس پرده به به نظاره می نشینی و تو را عذر است از افشای سیمای خویش، چشم ها عاجز از ادارک تو هستند ، و این یعنی تو نیستی و توامان نیز وجود نداشته ای!  دیری است امواج سیاه تردید رد گام های تو را با نهیب خاموش خود از کرانه های افکارم به تاراج برده اند و محو ساخته اند سایه حضور تو را در عرصه زندگانیم زیرا این چشمان آلوده به غبار اهریمنی جهل تنها وانموده اند مرا در گیتی و تو  را به یک صنام دروغین در آبگینه ی چشمانم به جلوه نگاشته اند. در کرانه های دریای عمیق چشمانم هنوز هم مسافری با قلبی نیمه روشن به نظاره نشسته تا روزی دست امید تو ناجی زورق شکسته در گرداب تاریک کفرش گردد. ای دوست دستم را بگیر. 



:: بازدید از این مطلب : 446
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

دیشب دلم می خواست دروازه چشمانم را بگشایم و اشک اندود کنم سرای گونه هایم را، گاه آسمان آنقدر خوب تیره می شود که گویی این گنبد دوار را هرگز رنگی به رخسار نبوده. من ماتم از کف رفته هایم آنقدر زیاد است که حتی لابه لا سطر های موازی و مسکوت کتاب ها نیز تیغه نگاه تیزشان همچو رخساره ای عمق هستی ام را به زیر سوال می کشد و مرا به سان مسافری گم کرده مسیر وا می نهد در میان هیاهوی بی رحم ستوران سطور که لگام شرم را در پستوی زین و برگشان آشکارا نهان کرده اند و می تازند بر من. حال تو آمده ای و از خاطرات اولین روزها تا به اینجا می پرسی از من، از منی که غرق در آشوب درونم هستم ! مرا ماتمی است بس عمیق که از سایه سنگینش بر روحم هراسانم و تو این را نمی دانی عزیزم ! کاش می دانستی دنیای درونم را چه غوغایی است که امروز از تکاپوی لحظه ها دست بر کشیده ام و سر بر گریبان فرو برده ام. در این تلاطم مبهم احساساتم  که گویی این بی قراری را دیگر مجال سکون وقرار نیست عجیبم این است که تو نیز قصه از نو آغاز کرده ای و کودک وار چشم بر آسمان دوخته ای و از من می پرسی سر خط کجاست؟ حال آنکه مرا ذورقی است از چوب حسرت که در برکه خروشان افکارم با آن به جنگ بی پروا دل به دریا زدن ها رفته ام و خرقه سکوت بر تن آذین بسنه ام تا در این مسیر تاریک بر ذره هایم بتازی و بتازند تا شاید دستان عدم در گوشه ای آرام در این سرای نا به آرامی ها پیکرم را در آغوش گیرد و مرا همچو برگی زرد از شاخه درخت شکوه باشکوه فرواندازد. ای که تا دیروز فاصله تنها لمس یک لحظه میان چشمان من و تو بود ، اینجا دیگر صدای پر مرغان اساطیر به گوش نمی رسد !!



:: بازدید از این مطلب : 545
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

رنگی دگر دارد و انگار تافته ای است جدا بافته ، وقتی چشم در چشمان غروبش خیره می گردد تجلی یک رویای بر باد رفته در فضای قلبت پای بر عرصه طلوع می نهد و با رنگ سرد حسرت جای خالی حضور کسی را در ذره ذره های کالبدت فریاد می کند و به آنی برکه آرام قلبت را به چالشی عمیق از هیاهو و دلضربه ها میهمان می کند و تو را در میان سیلاب خروشان  خاطرات دیروز ، دست در دست امواج سهمگین حسرت ها می کند و آنجاست که ناگه پای پارو زدن در این سیلاب را از کف می بازی و مسیر اشک را پیش روی خویش می بینی و همچون باران بهاری بر زمین خشک خاطراتت می باری و زیر لب اسمی را با سکوت عمیق لبهایت فریاد می کنی اسمی  که تا دیروز نفس در نفسش لحظه ها را روی پیچک احساس در آلبوم تاریخ ورق میزدی . آری در آخرین پنجشنبه سال باز هم تو مانده ای و گلاب و گلبرگ های پرپر یاس و شمعی بر تن سنگی که مزین به نام اوست!



:: بازدید از این مطلب : 475
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
بیا و آفتاب کن در این زمین بی سرزمین و تا ابد نغمه آخرین رهسپار کوچه های تنهایی باش و بر تارک خیالم نقش ببند ، نقشی از جنس پیچ و تاب های باریک دلضربه هایم بر گیسوی نقره فام زمان وقتی چشم هایم در تاریکی روز های بی آفتاب در پستوی اندوه جان می سپاردند و خیره بر آسمان خشتی زندان تن ، نسیم تورا با با لرزش گوهر اشک هاشان از آسمانی بی ابر تمنا می کنند.آری بیا و طلوعی باش در صحن سرای این کویر بی مقدار که دقایقش در ورای ساعاتی پر خروش و خراش رو به سوی تاریکی های عدم شتابان پیش می روند و نبض ثانیه ها را در هیاهوی قافله پیران قافله به یغما می کشند ، بیا و احساس باش در بطن همان ثانیه هایی که در ورای حضورت زیر تازیانه های دقایق  جان باختند و سوختند اما آنی دست بر بیرق خاموشی ها نبردند تا پیمان میان من و تو تا ابدیت ما بماند! بیا و دست گلبرگ های زنده در هوای سپیده دم خیال را با شبنم چشمان کم فروغم بپیوند تا شوقی دوباره گیرد نگاهم و از تکاپوی جسن تو وانماند در این کویر که سالیانی است خاربوته هایش چشمان شبنم را در فراسوی رویاهاشان گم کرده اند و لمس طراوت امیدت را در رگبرگ هاشان آبستن نمی گردند. کاش دست بر ریسمان آسمان نمی بردی و در غریبانگی زمین رهایم نمی کردی، کاش در آخرین نگاه پر تردیدت کمی هم درنگ می کردی و تردید!     



:: بازدید از این مطلب : 492
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

کاش آن روز که دستان آلوده ات در پس پرده به فکر بریدن از آرزو هایم خورشید را از طلوع به غروب و از غروب به طلوع میهمان می کرد ، می بریدم از آخرین نای عشق تو و رهسپار کوچه های شب زده خاطراتم می شدم که سالهاست خاک تنهایی عرش نشین عرصه گذرگاهش گشته و دست خاطرات سرد دیروز معمار چینه های خشتی تاریخش است، کاش در آن هنگام که خنده های سردت بدرقه اشک های تلخ این سوار بر گل نشسته بود و شعله های نگاه سراسر تردیدت شب نشین آخرین درخت امیدش بود از خواب برمی خواستم و می بریدم از تو ، از تویی که در کمین من کمان کشیدی بر ذره ذره های من. آری ای مقابل پس از آن غروب سمند زرینم به تاخت رو به سوی آفتاب اوج خواهد گرفت.



:: بازدید از این مطلب : 463
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

من زمین را دوست دارم ولی از خاک می ترسم ، آسمان را دوست دارم ولی از آفاق می ترسم ، من می ترسم از آنی که نگاهت روی تار و پود نگاهم سرک کشان مسیر کنکاش را پیش می رود و میدانم که در بهت زدگی خاطرات سردم این سر انگشتان توست که پستوی خیالم را به تاراج می برد و سر شار می کند وجودم را از دلضربه های اندیشه ی فاش گشته ام. چندی است که هر لحظه صدای صم ستوران عدالت به حریم فراموشی هایم نزدیک و نزدیک تر می گردد و صدای پچ پچ سوارانش فرو می برد مرا در یاد تمام آن روزهایی که یکه تاز دورنگی ها و تزویر ها بودم و هیچ تردیدی نبود که افسار برکشد بر زین و برگ اسب یاغی  غرورم که سرمستانه کوچه های زمان را یکی در ورای دیگری پیش می رفت و مرا به هیاهوی عدم سوق می داد  در تمام آن دوران که می پنداشتم نبض زمان لابه لای انگشتان من است ، آری دوران سرکشی هایم! و امروز تمام هراسم این است که لابه لای این دقایق پر خروش تو ناگه از راه برسی و ستاره ها به یمن حضورت نیام از خنجر خاموش شان بردارند و آسمان سیاه تردید هایم را چلچراغ آذین بندند ، می گویند تو روزی خواهی آمد و با دستانی آغشته به نور سیمین مهتاب پرده از سر تاریکی هایم برمی داری و مرا در محکمه آفتاب بر بند قضاوت خواهی کشید و شاید هم آونگی بر دار مجازات! و  وای بر لحظه ای که تو می آیی! 



:: بازدید از این مطلب : 530
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

پس بگير دستانم را از پس خروارها خاطرات گمگشته در صداي  سکوتی که مرا مجبور به آن ساختند و در آن هتک کردند خويشتن من را , پس بگير تمام ثانيه هایي را که از من و ما کشتند و به خاک سرپردند تاسيه پوشان خاک و افلاک را در بزمي خونين گريه دار هميشگي من ها سازند آری  آنان کهنه قبای تردید را همبستر چشم های آفتاب کرند تا آفتابگردان ها را بهانه ای نباشد که هرروز رقص شعله های خورشید را از کرانه های خاور تا پشت سینه ی سنگی آسمان باختر به نظاره نشینند  و رسم تابيدن را از او فراگیرند, بيا و ببين قراقولان چند کوله بار پر از اميد رسيدن و شاد زيستن ها در پس گورستان چهره خشکیده ام دفن کرده اند و به مجازات سارقين سیب ها چندین و چند سیب را بر کرسی محکمه بردند , با پتک قاضی بر سرشان کوفتند و هزاران درخت نو شکفته را در انفوان روزهای نونهالی از دم اره های سرکش دماندند و بر سينه خاکشان گستراند, آه بیا ببین که ترانه بيد مجنون در راه ممنوعيت رخت رخوت بربسته و صدای کوس زنگ انشا با دست گیری ناله های نفرين مادرانی کهنه سوگ ديده عجين گشته تا پر کند گوش زمان را از غريو  ای کاش حتی قلیل! بیا و لحظه ای همنشین باش بااولین بیت مثنوی انتظار وببین که چگونه شعله های تردید شاعر بند بند ابيات این مثنوی خاموش گشته وقتی که بی مهابا چشمانش را بر من فروبست و  آرزو هایم را بر لبه پرتگاه عمیق غرورش نشانه رفت تا زمان را از زمین بگیرد و ضمیرم پر شود از ظنین . کاش می شد با چند تلنگر به گذشته بازگشت حتی گذشته ای که در گذر زمان عمری دراز از آن را به خاطر ندارد! 



:: بازدید از این مطلب : 456
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران