نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی



:: بازدید از این مطلب : 439
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد




:: بازدید از این مطلب : 465
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

 

 




:: بازدید از این مطلب : 459
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
 . . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶ تشریف بیارید
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶ تشریف بیارید
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. .. .¶¶ تشریف بیارید
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶ تشریف بیارید
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶ تشریف بیارید
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶ تشریف بیارید
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶ تشریف بیارید
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶ تشریف بیارید
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶ تشریف بیارید
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶تشریف بیارید
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶تشریف بیارید
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶ تشریف بیارید
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶تشریف بیارید
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶تشریف بیارید
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶تشریف بیارید

 

به وبلاگ من  خوش آمدید




:: بازدید از این مطلب : 374
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی




:: بازدید از این مطلب : 406
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
نامه زیبا و خنده دار مادر غضنفر! (طنز)
گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی ۱۰ کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم ۱۰ کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم.. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش ۴ روز طول کشید ،‌دومیش ۳ روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز ۸۰۰،‌ ۹۰۰ نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همین دیگه … خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.
با عرض پوزش از هموطنان عزیز ، این مطلب فقط جنبه شوخی دارد و هیچگونه قصد توهین به کسی و یا قومی در آن نیست.



:: بازدید از این مطلب : 415
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
کاریکاتور جدید - شوهر دل نگران

 

کاریکاتور سیاسی - خلیج فارس پارسی می ماند !

کاریکاتور دانشجویی - دانشجو در برابر تحریمات

کاریکاتور طنز - تفاوت لباس پوشیدن دختران و پسران در طول هفته

کاریکاتور سیاسی - تاثیر ضربات تحریمی امریکا

کاریکاتور خنده دار - پسرها کی راحت می شوند ؟!!

کاریکا تور دانشجویی

کاریکاتور دانشجویی - تغییر قیافه پسرها از سال اول تا سال چهارم




:: بازدید از این مطلب : 446
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی
کاریکاتور طنز - سرعت اینترنت

کاریکاتور ورزشی - قربانی گوسفند برای باطل کردن طلسم باخت ها




:: بازدید از این مطلب : 585
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

"هوالحق"

برای او که عاشقانه زیست و عاشقانه رفت...

نشسته بود، در گوشه­ اي از دنياي بزرگش، چشمانش در حال باريدن بودند... بُغض در پسِ بُغض!... قلبش هر لحظه بيشتر از قبل مي ­لرزيد؛ هر وقت به "هو" فكر مي­ كرد اينطوري مي ­شد...

بین واژه­ هاي اين كتاب، در جست و جوی چه بود؟!...

نزديك­تر كردن يک رابطه؟!                           

تلاشی براي عميق­ تر كردنِ رابطه ی با شكوه؟

بهانه ای براي بيشتر لرزيدن قلبش؟!

آری ... نه تنها در اين كتاب، كه همه جا دنبال همين چيز­ها بود. آنقدر همه چيز را اينگونه ديده بود كه ديگر آدم­ هاي دور و بر، سخت مي­فهميدندش...

وقتي چشمانش از زيباييِ يک گُل، تَر مي­شد، بعضي­ ها مي­ خنديدند... تمسخر!

وقتي دلش براي شنيدن صداي پاي آب تنگ مي ­شد، بعضي­ با نگاهشان به ساده ­لوحي متهمش مي­ كردند...

اما... اما دكتر، آنقدر درست ديد و به همه چيز معنا دار نگاه كرد، تا شد آنچه که باید می شد...

دكترِ ما، و بنده خوبِ خدا... شهيد شد!

 .............................................

مردِ زلالي مي­گفت:" چشم­ ها را بايد شست..."

راستي دكتر!... ما هم خیلی وقت است که سعي مي­ كنیم، چشمانمان را با واژه­ هاي همان كتاب، شست و شو بدهیم... همان كتابِ "راه نما" : قرآن.





:: بازدید از این مطلب : 495
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : علیرضا نفیسی

"هوالحق"


كسي صدايم مي­ زند...كسي از پشت غربتي سبز...

كسي از پسِ ميليون­ ها صدا، صدايم مي ­زند...

به آواي خوش نور،به بلنداي شنيدن دلم...

...و سلام مي­ كند پيش از آنكه آغاز كنم...

و فرا مي ­خواندم پيش از آنكه درخواست كنم.

...و من سلام می­ کنم...سلام!

به روی ماهتان آقاجان سلام می ­کنم!




:: بازدید از این مطلب : 535
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 29 تیر 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران