نوشته شده توسط : alavijeh2011

سال نو مبارک










:: بازدید از این مطلب : 436
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟



:: بازدید از این مطلب : 675
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند

چقدر زیباست این لبخند های گاه و بیگاه...!!!

و چه دوست داشتنی اند این بعضی ها...

Only_You.jpg



:: بازدید از این مطلب : 407
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سخن از ماندن نيست،

من و تو رهگذريم،

راه

طولاني و پر پيچ و خم است،

همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،

تا آنجا كه

محبت پيداست و شايد اينجا سر آغاز بودن است

و من و تو و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري

ما مي گريزيم شايد از بودن

شايد از ماندن

شايد از رفتن

جز هراس ما را چه بايد

من و تو رهگذريم

به فردا بينديش

به طلوعي ديگر و به آغازي دوباره و ما گشايندهء راهيم

لغزش صبر مداومت

ولي

بدان و باور کن اینجا بدون شک آغاز بودن ماست...



:: بازدید از این مطلب : 737
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

كلاغها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست اماآنقدر باوفایند

كه شاخه های خشك درختان را درفصل سرد زمستان تنها

نمیگذارند.



:: بازدید از این مطلب : 350
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

هر روز برگی جدید و دستی تازه

من سالهاست که بازی می کنم.بدون اینکه حتی یک بار بر زمین حاکم باشم!!

و برگ های من مرتب پشت بر دیوار و خشت بالا می روند.و هر بار بدون هیچ خمودگی کنار تنها اس بازی هر انچه برای من برد می نامند را به چهار خال بی ارزشی باختم که برای بریدن هیچ چیز حتی شب از روز کافی نیست.

حاکم نمی شوم حتی به قیمت پرواز برگها روی میز ٬که اگر به وسعت اتاق هم باشد از دنیای من بزرگ تر ست.که دنیای من به اندازه ی یک دست زیر و رو برایت کشیدن ارزش نداشت.

روزی که سوگند خوردی به صداقت در بازی٬حواسم نبود که تمام بازی دروغ بزرگی ست که پیشترها برای فریب خودشان افریدند!و تمام بازی فریب بزرگی ست که باید باشد.!!که اگر فریب نزنی همیشه هفت دست را به هیچ خواهی داد و بعد مجبوری تا به صبح خال های پیک را پس و پیش کنی !!

اشتباه از من بود که فکر کردم درست بازی می کنی.





:: بازدید از این مطلب : 620
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
برای تویی که یک روز امدی و یک روز رفتی!! بدون اینکه دیگر به یادم بیایی!!

پراز سکوت بودم و پراز هیاهویی که هزار هزار سال میان سینه ام دفن شان کرده بودم. می رفتم و می امدم و سرم گرم اخرین نفس های خورشید در اخرین دقایق هر روز بود.

دستهایم سرد می شد از بس که به خاطراتم میکشیدمشان و چشمهایم .......نمی دانم چرا سایه روشن مناظر گریزان انسوی پنجره رابیشتر از من دوست داشت .

نمی دانم خوب بود یا بد ٬ولی زندگیم همین شده بود که بیایم و بروم!!! و نمی خواستم هیچ زمان و هیچ روز چیز دیگری باشم ٬٬حتی بهتر از این !!٬که در درونم همیشه این وسوسه شناور بود که:لعنت به این زندگی!!

اما هرچه لعنت پذیر بود ٬ هرچه حوصله ات را سر می برد و هرچقدر بوی نا می داد و دنیایی هم صدای کلاغ از واپسین هایش می امد .....باز زندگی من بود که می خواستمش ٬اگرچه پر شده بود از رفتن!

و برای من همان لباسهای نم دار و همان اتاق نیمه تاریک و همان هایی که تو به ان ها می گویی روزمرگی ٬مثل بندی بود که مرا به بودن گره می زد ٬حتی روزهایی که می خواستم پرواز کنم.

تااینکه تو امدی!وفکرمی کردی مرتب کردن زندگی من٬ چیدن پازل های رنگی دوران کودکی زیبای توست . و خودت را شبها ارزوی من می دیدی که به هزار هزار دعای به جواب مستجاب شده بودی و چه شبها که از سنگینی بار الطافت به من خوابت نمی برد و چه روز ها که پرمی شدی که انکار همه ی خودت تا ناتمام من!!

راستش را بگو!چقدر ذوق می کردی از اینکه این رسالت را برای خودت تفسیر می کردی و چه حالی می شدی از سوسوی امیدی که برای من در ناخود اگاهت نقاشی کرده بودی.

تو از کجا پیدایت شد؟!؟!؟

خودت را زحمت نده!من از اول هم تورا ندیدم! گم شده بودی در حاشیه زندگی من و من اگر بخواهم روزمرگی هایم دیگر تکرار نشود به معجزه ی انگشتان تو احتیاجی ندارم.

اینکه می خواهی تجربه ی جدیدی را مزمزه کنی ٬

احتیاجی به پوشیدن لباس پیامبران ندارد!

می توانی از من بخواهی تا دفتر خاطراتم را برایت ورق بزنم!



:: بازدید از این مطلب : 458
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان”.
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!



:: بازدید از این مطلب : 404
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011


:: بازدید از این مطلب : 371
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
به خودم می‌گفتم:
بچه‌ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می‌گیرند
درس و مشق خود را …..
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …..

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم‌ها در پی چوب، هر طرف می‌غلطید
مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بد خط بود
بر سرش داد زدم …..
سومی می‌لرزید …..
خوب، گیر آوردم!!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود …..
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می‌گشت
تو کجایی بچه؟؟؟

سخت آشفته و غمگین بودم
بله آقا، اینجا
همچنان می‌لرزید …..
“پاک تنبل شده‌ای بچه بد”
“به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
“ما نوشتیم آقا”

بازکن دستت را …..
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می‌کرد
چون نگاهش کردم
ناله‌ی سختی کرد …..
گوشه‌ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد …..
همچنان می‌گریید …..
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد …..

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می‌آیند …..

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت: لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت: این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می‌گشته
به زمین افتاده
بچه‌ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه‌ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می‌بریمش دکتر
با اجازه آقا …..

چشمم افتاد به چشم کودک …..
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می‌داد
بی کتاب و دفتر …..

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمی‌دانستم
من از آن روز معلم شده‌ام …..
او به من یاد بداد درس زیبایی را …..
که به هنگامه‌ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز …..
هــرگــز …..


:: بازدید از این مطلب : 411
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران