نوشته شده توسط : alavijeh2011
              

بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و

 هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد،

 بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه.

نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی.

هر بار که آشتی می کند ما را به کشتی خود می برد و لبخندش
 
 زندگی را معنا می بخشد.
 
کودکان جسم کوچکی دارند ولی دل هایشان خیلی بزرگ است.
 
مثل بزرگترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت
 
می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هرچند
 
کوچک باشد تا مدتها بر ذهنمان می ماند و در پس شکست هایمان
 
همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم.

کاش بدانیم:
 
فقط یک بار شانس زیستن داریم.
 
پس عشق را همراه همیشگی زندگیمان کنیم تا دیر نشده است.
 


:: بازدید از این مطلب : 439
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

 

  

 

مغازه ‌داری روی شیشه مغازه ‌اش اطلاعیه‌ ای به این مضمون نصب كرده بود؛

"توله ‌های فروشی".نصب این اطلاعیه ‌ها بهترین روش برای جلب مشتری،

 بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی ‌رسید

 وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد

مغازه شد و پرسید :

"قیمت توله‌ها چنده؟"

مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره".

پسرک دست در جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت:

 من ٢ دلار و ٣٧ دارم، می‌توانم یه نگاهی به توله‌ ها بیندازم؟

صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله 

 فسقلی‌اش كه بیشتر شبیه توپ‌های پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان

 بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ‌ها به طور محسوسی می ‌لنگید

 و از بقیه توله ‌ها عقب می‌افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن  توله لنگ كه

عقب مانده بود اشاره كرد و پرسید:

" اون توله‌هه چشه؟"

صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله 

 فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید.

 پسر كوچولو هیجان زده گفت:

" من همون توله رو می ‌خرم".

صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو

 می ‌خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو".

پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست

 و در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید می‌كرد گفت:

" من نمی ‌خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه

 توله‌ های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد.

در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت،

 تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم".

مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به

دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود".

پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا

كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ ای فلزی محكم

 نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او می‌نگریست،

 به نرمی گفت:

" می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه

وضع وحالشو خوب درك كنه.

                                                            (آنتوان دوسنت اگزوپری)


 



:: بازدید از این مطلب : 466
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
سال ۳۶۵ روز است در حالی که:

۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای

استراحت است به این ترتیب۳۱۳روز باقی میماند.



۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل

 گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.

بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.

 

۳- در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا

۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

 

۴- اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که

 جمعا ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

 

۵- طبیعتا ”۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل

 ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

 

۶- ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی

 لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است.

 این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

 

۷- روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند.

 پس ۴۶ روز باقی میماند.

 

۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال

 هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

 

۹- در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی

 میماند.

 

۱۰- در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر

باقی است .

 

۱۱- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند.

 پس ۱ روز باقی می ماند.

 

۱۲- یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست.

 چگونه می توان در آن روز درس خواند؟

 



:: بازدید از این مطلب : 431
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

مسافر تاکسی آهسته روی شونه  راننده زد چون میخواست ازش

 یه سوال بپرسهراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…

نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد

 برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

 سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد

 و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن…

 من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت:

 "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه"

 راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که

به عنوان یه راننده ی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال

 راننده ی ماشین جنازه کش بودم!!!




:: بازدید از این مطلب : 592
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

سلااااااااااااااااام به همگی!!!!!!

 

اگه گفتین امروز چه روزیه؟

 

درسته!!!!!!!!!!!

 

امروز روز زن و روز مادره.

 

http://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comفونت زيبا سازفونت زيبا سازhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com فونت زيبا ساز

فونت زيبا سازhttp://mahsae-ali.blogfa.com

 

 

این روز رو به همه ی زنان و مادران عزیز در سراسر جهان

تبریک میگم

 

امیدوارم امروز روز خوبی براشون باشه

                          

 

    *  

           

 

!!!!!!!!!بدرود

 



:: بازدید از این مطلب : 453
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
از یک گروه دانش آموز خواستند اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند

....علی رغم اختلاف نظرها اکثرا اینها را جزو عجایب هفتگانه

 نام بردند:

اهرام مصر،

تاج محل،

دره بزرگ (به نام گراند کانیون در آمریکا)،

کانال پاناما،

کلیسای پطرس مقدس،

دیوار بزرگ چین،

آبشار نیاگارا.

 

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که

 یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.از دخترک پرسید که

 آیا مشکلی دارد؟ دخترک جواب داد:بله، کمی مشکل دارم.

چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم...!

 آموزگار گفت آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم

کمک کنیم....

 دخترک با تردید چنین خواند:

به نظر من عجایب هفتگانه دنیا عبارتند از:

دیدن،

شنیدن،

لمس کردن،

چشیدن،

احساس کردن،

خندیدن،

دوست داشتن.

 

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای افتادن سنجاق نیز

 شنیده میشد....!

 

 آن چیزهایی که به نظر ساده و معمولی میرسند،آنها را نادیده و

دست کم میگیریم.حقیقا شگفت انگیزاند....با ملایمت به یادمان

می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی،ساخته دست انسان

نیستند و آنها را نمیتوان خرید.آنقدر خودتان را مشغول نکنید که

بی توجه از کنارشان بگذرید.

 



:: بازدید از این مطلب : 399
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
 

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود.

 بیماریتون لاعلاجه…

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم،

 سمی نیست…

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…

آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع

میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟

آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…

آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…

آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن

نداری…

آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…

آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره…

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع

 کنم تمومه…

آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!

آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته

بخوابم…

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟




:: بازدید از این مطلب : 442
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

صبح ها وقتی در برزخ نبودنت

تور را صدا می زنم

باز آرزو می کنم کاش کابوس می دیدم

و صبح از دستت نمی دادم

می زنم استکانم را به شیشه قلبت

به سلامتی همه زاغ های روی پرچین تنهایی ام

دست هایت را به من بده

من با تو پیوند سوختن بسته ام ....



:: بازدید از این مطلب : 410
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

در تمام تردیدهاو شایدهایم

بدان!

تنها تویی که بایدی...

تنها تو...

حتی به خودت هم دل مبند

می رسد روزی که حتی

نگاهت را نمی شناسی

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را...



:: بازدید از این مطلب : 529
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!



:: بازدید از این مطلب : 398
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 02 خرداد 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران