خیانت تنها این نیست که شب رابا دیگری بگذرانی، خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد، خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری، خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد.
خدایا سرده این پایین از اون بالا اگه میشه نگا کن ... یه کاری کن اگه میشه فقط گاهی خودت قلبمو پاک کن خدایا سرد این دستام از اون بالا خودت ببین میلرزه مگه حتی همه دنیا به این دوری به این سردی می ارزه تمومش کن دیگه بسه شدم از زندگی خسته یه زخمی دارم از دردش میسوزمو میخوام میخوام بمیرم.
تنها گوشه اتاقم باز تو رويا و تو خوابم باز چشام خيره به عکست باز شدم تشنه فکرت داغونم کرد فکر اينکه تو کجايي، من و دل گوش بشنويم از تو صدايي بدنم خيس شده از اشک چشام ،اسم تو زمزمه زير لبهام ،ببين عکستو تو آغوش برده از سرم دل و هوش ،بين التماس و اشکام باز نکن منو فراموش
گناه دوري ات من وقتي با تو بودم نيز دلم برايت تنگ مي شد بگذار هر چه نمي خواهيم بگويند بگذار هرچه نمي خواهند بگو يي باران که بيايد از دست چترها کاري ساخته نيست ما اتفاقي هستيم که افتاده ايم تو کوچک شدي؟ يا قلب من بزرگ شد؟ فرقي نمي کند عاشق شدم!
ديگه به نبودت عادت كرده بودم خو دمو با خيالت راحت كرده بودم دوباره زد به سرم شعر دلتنگي بگم براي دل خودم شعر غريبي رو بگم گونمو تر بكنم شوق اشكا مو ببينم اومدي دلتنگي ها همه رفتن شوق وصال و جا گذاشتن تا او مدم با آغوشت جون بگيرم خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم دوباره نوازشو دوست داشتنو عاشقي سر كار گذاشتن دل تو شب ها ي بي قراري دوباره لحظه ناب رسيدن دوباره تشنه ي شوق بو سيدين چه خيال ساده و خوبي پيش چشما ي تو بودن و دل فريبي...
به ديدارم بيا هر شب ، در اين تنهايي ِتنها و تاريک ِخدا مانند دلم تنگ است . بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها دلم تنگ است. بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه در اين ايوان سرپوشيده ، وين تالاب مالامال دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهيها و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي بيا اي همگناه ِمن درين برزخ بهشتم نيز و هم دوزخ به ديدارم بيا ، اي همگناه ، اي مهربان با من که اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها و من مي مانم و بيداد بي خوابي در اين ايوان سرپوشيده ي متروک شب افتاده ست و در تالاب ِمن ديري ست که درخوابند آن نيلوفر آبي و ماهيها، پرستوها بيا امشب که بس تاريک و تنهايم بيا اي روشني ، اما بپوشان روي که مي ترسم ترا خورشيد پندارند و مي ترسم همه از خواب برخيزند و مي ترسم همه از خواب برخيزند و مي ترسم که چشم از خواب بردارند نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را نمي خواهم بداند هيچ کس ما را و نيلوفر که سر بر مي کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهيها که با آن رقص غوغايي نمي خواهم بفهمانند بيدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاريکم و در ايوان و در تالاب من ديري ست در خوابند پرستوهاو ماهيها و آن نيلوفر آبي بيا اي مهربان با من ! بيا اي ياد مهتابي !
سرنوشت بديه اول راهت رو ازم گرفت صبح فردا شد ديدم ردپاتو ازم گرفت تا ميخواستم به چشمهاي روشن نگاه کنم مال ديگري شدي و چشم هايت رو ازم گرفت تو رو جادو کرد يکي با يک چيزي مثل تلسم اثرش زياد بود و خنده هايت رو ازم گرفت تو با من حرف ميزدي نگاهت يه جاي ديگه بود خدا لعنتش کنه اون نگاهت رو ازم گرفت لحظه هايت يه وقت هايي مال دوتامون ميشدن اون حسود اون دو سه تا لحظه هات رو ازم گرفت