نوشته شده توسط : alavijeh2011

آينده تو از اعمال امروزت شكل مي گيرد نه كارهائي كه فردا خواهي كرد.



:: بازدید از این مطلب : 443
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

ناراستی هایمان را بپذیریم چرا که بهانه آوردن ، دو چندان آنها را سنگین می کند  .

خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند .

ارد بزرگ

 

ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز

 سؤال نمی کند در تمام عمر ابله باقی می ماند .

لوئی پاولز 



:: بازدید از این مطلب : 338
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟

 دست،

آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی گمان دست گران قدرتر است.

هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!

هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

 دست دارد همه را زیر نگین!


سلطنت را كه شنیدست چنین؟!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.

در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،

دست كه هست!

بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،

كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت انگیزیست،

دست هایی كه به هم پیوسته ست!

به یقین، هركه به هر جای در آید از پای

دست هایش بسته ست!

دست در دست كسی،

یعنی: پیوند دو جان!

دست در دست كسی،

یعنی: پیمان دو عشق!

دست در دست كسی داری اگر،

دانی، دست،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،

لحظه ای چند كه از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!

دست، گنجینه ی مهر و هنر است:

خواه بر پرده ی ساز،

خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره ی نقش،

خواه بر دنده ی چرخ

خواه بر دسته ی داس،

خواه در یاری نابینایی

خواه در ساختن فردایی!

آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!

بار این درد و دریغ است كه ما،

تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی

دست هامان، نرسیدست به هم!!!

فریدون مشیری



:: بازدید از این مطلب : 335
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

اگر شبی زراه مهر

تو از دیار آرزو

بیامدی سرای من

مرا دمی بخود ببر

به سر زمین آرزو

به روزهای کودکی

به روزهای بی‌غمی

به آن زمان که در دلم

فروغ مهر بود ونور

وانفجار خواهشم

به یک ریال پول خُرد

به یک انار از حیاط خانه‌مان

به قاچ هندوانه ای

که توی آب حوض بود

می‌شکست

اگر چه گاه مادرم

به جُرم شیطنت

به چوب بادبیزنی

مرا به خَشم می‌نواخت

ولی چه زود

سرم به سینه می‌گذاشت

تمام درد ضربه را

به یک نگاه مادرانه‌ای

به بوسه‌ای ، نوازشی

ز ذهن وجان کودکانه‌ام

چه ساده می‌زدود

در آن دیار آرزو

غُبار خشم

چه زود با فروغ مهر می‌پرید

مرا به شهر آرزو ببر

که خشم ها لحظه‌ای

نیازها ساده‌اند

ومهر جاودانه است

ویاد مادرم در آن

مرا بهین بهانه است


رحیم سینایي

 



:: بازدید از این مطلب : 341
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

با دانش ديگران مي توانيم صاحب دانش شويم ولي با عقل ديگران

 نمي توانيم صاحب عقل شويم.

 

دمونتان، ميشل



:: بازدید از این مطلب : 343
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند.

 اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش

 را رفع نخواهد کرد .

فردریش نیچه


افراد پست و فرو مایه از خطاهای اشخاص بزرگ لذت فراوان می برند.

شوپنهاور



:: بازدید از این مطلب : 347
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

كسی چه میداند... من... امروز... چندبار فرو ریختم...

 چندبار دلتنگ شدم... از دیدن كسی كه... فقط پیراهنش شبیه تو بود. .. ....




:: بازدید از این مطلب : 346
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
خدایا! من کلی دعای مستجاب نشده دارم. چرا همه د عاهایم را مستجاب نمی کنی؟

شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم. راستش، گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند. آن وقت من نا امید می شوم و می گویم اصلاً این دعا کردن چه فایده ای دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.

اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم، می بینم چقدر خوب شد که خیلی هایش را مستجاب نکردی. اصلاً چقدر خوب است که تو همه دعاها را مستجاب نمی کنی.

راستی اگر قرار بود تو همه دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی، حتماً دنیا زیر و رو می شد.

خدایا، دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم. شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی، هرکدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست، بگذاری کنار.

آیا شده است که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی، اما خدا دعایت را مستجاب نکند، ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چقدر خوب شد دعایت مستجاب نشد؟

عرفان نظر آهاری


نکته:

هر گاه خدا وند روزی را بر بندگانش وسعت بخشد،در زمین طغیان میکنند،از این رو به مقداری که میخواهد(مصلحت بداند) به آنها میدهد

شوری27

چه خوبه از خدا بخوایم به اندازه ی مصلحتش بهمون روزی بده و دعا هامون رو مستجاب کنه

ودر صدر همه ی دعا هامون ظهور امام زمان باشه.



:: بازدید از این مطلب : 387
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
خداي گناهكاران
 
روزي حضرت موسي عليه السلام در كوه طور، هنگام مناجات عرض كرد:‌ اي پروردگار جهانيان!‌ جواب آمد لبيك! پس عرض كرد : اي خداي اطاعت كنندگان! جواب آمد: لبيك! سپس عرض كرد:‌ اي پروردگار گناهكاران!‌ موسي عليه السلام شنيد: لبيك،‌ لبيك، لبيك! حضرت موسي عليه السام عرض كرد: خدايا!‌ حكمتش چيست كه تو را به بهترين اسامي صدا زدم، بيش از يك بار جواب ندادي، اما تا گفتم: اي خداي گناهكاران، سه مرتبه جواب دادي؟‌ خداوند فرمود:‌
 اي موسي! عارفان، به معرفت خود و نيكوكاران به كار نيك خود و مطيعان به اطاعت خود اعتماد دارند؛ اما گناهكاران جز فضل من پناهي ندارند، اگر من هم آنها را از درگه خود نااميد كنم،‌ به درگاه چه كسي پناهنده شوند.

قصص التوابین ص198



نکته:

چقدر خوبه آدم برگرده به خدا به او ل  به آخر به کسی که بیشتر از همه دوستش داره حدیث قدسی داریم: اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند .


:: بازدید از این مطلب : 336
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

نور و نان...

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که میخورد

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که میخورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

***
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

(عرفان نظر آهاري)



:: بازدید از این مطلب : 473
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران