نوشته شده توسط : alavijeh2011

از آجیل سفره ی نوروز ، چند پسته ی لال مانده است ، آنها که لب گشودند ، خورده شدند ! آنها که لال ماندند ، می شکنند ! دندانساز راست میگفت : پسته ی لال ، سکوتش دندان شکن است
.
.
.
یاد ما خواه بکن خواه مکن ، مختاری / لیکن ای دوست بدان کنج دلم جا داری
.
.
.
با تو بر مرغان دریایی امیرم / بی تو در زندان تنهایی اسیرم / با تو در کاخ وفا ارباب عشقم / بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم
.
.
.
تنهاترین آدم ها یه سایه دارند باهاش حرف بزنند ، از وقتی رفتی آنقدر غرق ظلماتم که سایه ای هم برایم نمانده !
.
.
.
بند نمی آید دوست داشتنت ! مثل آنکه شاهرگ احساسم را بریده باشی !
.
.
.
اینجا آسمان صاف تا قسمتی به رنگ دوستی همراه با غبار فراق است ، توده ای سلام به سمت شما در حرکت است ، ضمنا احتمال بارش بوسه فراوان است
.
.
.
خوب میدانم برای من کسی مثل تو نیست / خوب میدانم که روزی باز ناچارم به تو / میروم شاید دلت روزی گرفتارم شود / میروم اما گرفتارم ، گرفتارم به تو
.
.
.
“شادی” ، پروانه ی است که هرچه تقلا کنی نمیتوانی آن را شکار کنی ، باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند ، پس زندگیت سرشار از آرامش و شانه هایت پر از پروانه
.
.
.
وقتی گلدون خونمون شکست ، پدرم گفت : قسمت این بود ، مادرم گفت : هیف شد ، خواهرم گفت : قشنگ بود ، داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم ، اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نب



:: بازدید از این مطلب : 360
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

از بس خوابت را دیده ام دیگر نمی گویم "خوابم می‌‌آید" می‌گویم "یـــــــارم می‌‌آید" وعده ی ما همان رویای‌ همیشگی……………………


کاش دنیا
یکبار هم که شده
بازیش را به ما می باخت
مگر چه لذتی دارد
این بردهای تکراری برایش؟!...


اگر چه عاشقی پر شور بودیم
به خود نزدیک و از هم دور بودیم
شب و روز از جدایی می‌سرودیم
من و تو وصله‌ای ناجور بودیم

به همین سادگی از چشم دلم افتادي
آخرین بار چنان برگ گلی در بادی
بیشمارند همه تیشه بدستان در صف
گرچه شیرین منی از دهنم افتادي
باز گویم که چه ساده در دلم جا کردی
نه به این سادگی اما تو ولی افتادی

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است ...

مهم نیست در عشق به وصال برسی مهم اینست که لیاقت تجربه کردن یک عشق پاک رو

داشته باشی..


من و باران، من و دریا، من و تو

من و شب‌بو، من و فردا، من و تو

دوباره عاشقی را می‌سراییم

من و مجنون، من و لیلا، من و تو


به بند دلت میاویز
رخت خاطره ام را
گرد باد های فراموشی حرمت نمی شناسند..


دلم غرق تماشا بود، رفتی
میان اشک و آه و دود رفتی
کنار حسرتی دیرینه ماندم
بهار من، گل من، زود رفتی

دلم باغی پر از ریحان و گل بود
به روی رود عشقت مثل پل بود
نگاهم کردی و ویران شد این دل
مگر چشم تو از قوم مغول بود؟

در ادامه...

دلتنگی عین یه مار اومده رو قلبم نشسته

هر چند لحظه ...

یا چند ساعت گاهی هم چند روز یک بار میآد نیششو فرو میکنه تو قلبم ...

گُر میگیرم ..

بعد آرووم میشم ..

دوباره....................


آموخته ام
که بدون عشق می توان ایثار کرد

اما...

بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

سخت ترين دوراهـي:
دو راهي بين فراموش كردن و انتظار است.
گاهي كامل فراموش ميكني
و بعد ميبيني كه بايد منتظر مي ماندي.
و گاهي آنقدر منتظر مي ماني كه
ميفهمي زودتر از اينها بايد فراموش مي كردي.....!

انگار که شاهرگ احساسم را زده باشی …
بند نمی اید..
دوست داشتنت .


آنقدر در تاریکی چشمان بسته ام مهمان شدی،
که دیده ام تمامی گریه های عالم را آبستن است...


دلت را خانه‌ی دریا نکردی
نگاهی بر من شیدا نکردی
درون چشم تو گم بودم، افسوس
گذشت عمر و مرا پیدا نکردی

تکلیفم روشن شد
خاموش میشوم
شیرینم ....
فرهاد وار اینبار باید به جای کوه
دل بکنم!

اینجا زمین است ، زمین گرد است !
تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!!
حال و روزت دیدنیست....



برای دیدن اس ام اس های به ادامه ی مطلب بروید



:: بازدید از این مطلب : 364
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

روزي دختري از پسري که عاشقش بود پرسيد ...:
چرا مرا دوست داري ...؟
چرا عاشقم هستي ...؟
...
پسر گفت ...:
نمي توانم دليل خاصي را بگويم اما از اعماق قلبم دوستت دارم ...
دختر گفت ...:
وقتي نمي تواني دليلي براي دوست داشتن پيدا کني چگونه مي تواني بگويي عاشقم هستي .!.!.؟
پسر گفت... :
واقعا دليلش را نمي دانم اما مي توانم ثابت کنم که دوستت دارم ...
دختر گفت ...:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دليل عشقت را مي خواهم ...
شوهر دوستم به راحتي دليل دوست داشتنش را براي او توضيح مي دهد...
اما تو نمي تواني اين کار را بکني ...
پسر گفت ...:
خوب ...
من تو رو دوست دارم ...
چون ...
زيبا هستي...
چون...
صداي تو گيراست ...
چون...
جذاب و دوست داشتني هستي...
چون ...
باملاحظه و بافکر هستي ...
چون ...
به من توجه و محبت مي کني ...
تو را به خاطر لبخندت ...
دوست دارم ...
به خاطر تمامي حرکاتت...
دوست دارم ...
دختر از سخنان پسر بسيار خشنود شد ...

چند روز بعد ...

دختر تصادف کرد و به کما رفت...
پسر نامه اي را کنار تخت او گذاشت...
نامه بدين شرح بود ...:
عزيز دلم ...
تو رو به خاطر صداي گيرايت دوست دارم ...
اکنون ديگر حرف نمي زني ...
پس نمي توانم دوستت داشته باشم ...
دوستت دارم ...
چون به من توجه و محبت مي کني ...
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نيستي...
نمي توانم دوستت داشته باشم...
تو را به خاطر لبخندت و تمامي حرکاتت دوست دارم ...
آيا اکنون مي تواني بخندي ...؟
مي تواني هيچ حرکتي بکني ...؟
پس دوستت ندارم ...
اگر عشق احتياج به دليل داشته باشد...
در زمان هايي مثل الان...
هيچ دليلي براي دوست داشتنت ندارم...
آيا عشق واقعا به دليل نياز دار...؟
نه هرگز...
و من هنوز دوستت دارم ...
عاشقت هستم...

http://img4up.com/up2/76801427968619335158.jpg



:: بازدید از این مطلب : 450
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.


در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر جفتش می باشد.

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد.

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد.

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند.

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد.

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد.
لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد . خدا بیامورزتش.آمین



:: بازدید از این مطلب : 442
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011


به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد تا جوان را به حضورش آوردند.
شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:
- از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟
درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.
جوان لبخندی زد و گفت:
- اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !!!



:: بازدید از این مطلب : 488
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011
سلام بچه های نمیتونستم این چند مدت اپ بشم

امروز کنکور دادیم گریه چند روز شبا چای و قهوه خوردم تا خوابم نبره

جاتون خالی رفتیم امتحان دادم ولی از بیخواب نتونستم امتحان بنویسم خودمو تا خوابم نبره

حالا منتظر جواب هستم



:: بازدید از این مطلب : 330
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

خیلی وقت ها میخوام بنویسم

اما نمیدونم از چی !

از دلم

یا از تو ...

حافظه ام همه چیز و همه کس رو می تونه فراموش کنه

 جز تو و خاطراتت ...



آخ که این روزا عجیب دلتنگم و دلم گرفته

مثل هوای این روزا گرفته و هوای باریدن داره 

میرم یه جای خلوت جایی که همه شهرو ببینم

 از ماشین پیاده می شم ، میرم  زیر بارون تا جسمم با روحم یکی بشه

 خیسه خیس

کسی نیست ، سوت و کور .... کسی هم بیاد نمی فهمه اشک سرتا پامو خیس کرد یا بارون !

 با بارون همراه و هم نوا می شم ، بارون هم کم میاره !  

حالم از پرسیدن گذشته

طاقتم روزه به روز کمتر میشه

خاطراتم رو ورق می زنم تا گوشه ایی از دلتنگیم  کم بشه ،  ولی نمی شه

بی تاب شدم

                                 بی تاب دیدنت ...



این روزا بی سایه ،  تنهایی خودم رو قدم می زنم

دست دلتنگی هامو محکم نگه میدارم

تا تنها دلخوشی این روزای دلتنگیم همین گلایه های عاشقونم باشه 

چشم بچرخون

          پشت سرت رو نگاه کن

                                   منو می بینی ؟!

                                                         من همون اطرافم ....



     بدون تو

                               دلم باهام نمی سازه ......




:: بازدید از این مطلب : 398
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

میرم یه جای دور و خلوت میشینم روی یه بلندی

غرق میشم توی خاطراتم

خاطراتی که اندازه یه دفتر   n برگه

نسیم سردی به صورتم میزنه 

می پیچه لابه لای دفتر خاطراتم

ورق میخوره

یادم میاره روزای شیرین رو

 روزای پر از عشق و دوست داشتنم رو ....


 

نمی دونم چرا واژه هام خیس شده

 مثل هوای این روزا

با کوله باری از خاطرات 

                     توی کوچه پس کوچه های احساسم قدم میزنم

گم میشم توی خاطراتم

                تا شاید 

                     از لحظه های دلتنگی و بی قراری گذر کنم ....



بازم محرم اومد و اشک هاش برای حسین (ع) 

بازم محرم اومد و ناله هاش برای زینب (س)

بازم محرم اومد و دلتنگی هاش برای رقیه (س)

بازم محرم اومد و دل شکستگی هاش برای عباس (ع)

دهه اول محرم که می شه بغض عجیبی روی سینه ام سنگینی می کنه

خدارو شکر که می تونم امسال هم نوکریشون رو کنم

هرجا سیم دلتون وصل شد 

یادتون باشه

این رهگذر بی نام ونشون محتاج دعاتونه .....







:: بازدید از این مطلب : 359
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

خیلی وقتها مـی خـــوام بنــــــویسـم

اما نمی دونم از چی

 از خـــــودم ، از دلم

یا از حسی که نسبت به تو دارم

یه دنیا حرف نگفتنی دارم ، یه دنیا عشق و دلتنگی

درد دلم توی این صفحه جا نمیشه

حرف واسه گفتن زیاد دارم  ولی ...

نمی تونم

نمی تونم توی این کلبه خرابه همه چیز رو بنویسم چون میدونم چارچوب این کلبه توان نگه

 داشتن غمهامو نداره

خراب میشه و می مونم زیر آوارش ...

آخرش یه روز خفه می شم

 انقدر که این درد دلهارو نجویده قورت میدم و توی دلم نگه می دارم



وقتی نیستی دلم داغونه واسه دیدنت

ولی وقتی می بینمت دست و پام از کار می افته

توان راه رفتن ندارم که خودمو ازت قایم کنم تا منو نبینی

چیکار کردی با من ؟!



توی چشمام تنهایی رو پنهون می کنم

                                    توی لبخندم ، غصه هامو 

                                                        توی دلمم ، دلتنگی هامو  ....





:: بازدید از این مطلب : 419
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : alavijeh2011

می خوام زندگی رو وقف لحظه های با تو بودن کنم

 وقف انتظار و با خیالت به سر بردن

بغض سنگین خاطرها رو از نزدیک لمس می کنم

اندازه یه دنیا حرف توی دلم واسه گفتن  هست ، ولی نمیدونم چطور میشه به زبون آورد


  

 

چقدر قشنگه روز وشب رو با خاطره های تو گذروندن و توی گذشته ها سیر کردن

ولی باور کن راحت نیست

سخته همش با یادت به سر بردن و قدم زدن با خیالت توی کوچه پس کوچه های خاطرات

دقیقه ها واسم سنگین میگذره

جات خیلی خالیه و نبودنت آزارم میده

چیکار میشه کرد

 دلخوشیم شده همین نوشته ها ....

فقط من موندم و چهار تا هم صحبت

یه گوشه نشستیم و دلتنگ توئیم

من ، عشق ، خدا و ... عقربه های ساعت

 

 

قلبم رو از اسم تو پر میکنم

           بغض هام رو هم میدم به ابرها

                               وقتی که بارون بباره آواز قلبم شنیدنیه .....





:: بازدید از این مطلب : 338
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران